صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

جمعه ۲۹ جدی ۱۳۹۶

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

ده سال سینمای افغانستان؛ قصه هایی که ناگفته ماندند

ده سال سینمای افغانستان؛ قصه هایی که ناگفته ماندند

/ منبع: دویچه وله /
نویسنده: م. علی کریمی /
ویراستار: عارف فرهمند

افغانستان در ده سال گذشته شاهد تغییرات زیادی در عرصه های سیاست و اجتماع بوده است. آنچه که کمتر به آن پرداخته شده، عرصه های هنر و فرهنگ این کشور است که متاثر از فضای سیاسی پس از طالبان، کاملاً دچار تحول شده اند.
این مقاله می کوشد مروری داشته باشد بر فراز و فرودهای سینمای افغانستان در دهه یی که گذشت.
ده سال سینمای افغانستان (2001-2011)

هنر حرام

اگر در دهه ی هشتاد میلادی هنر در افغانستان ماهیت ایدیولوژیک یافت، در دهه ی نود، تقریباً از صحنه حذف گردید. پس از سقوط دولت کمونیستی در سال 1992، دولت اسلامی برای مدتی از سینما برای تبلیغات جهادی استفاده کرد ولی آتش جنگ های داخلی مجال نداد تا سینمایی بر اساس عقاید جهادی و اسلامی ایجاد کند. اما دومین حکومت اسلامگرا در دهه ی نود، در اولین روزهای به قدرت رسیدن رابطه اش را با سینما کاملاً روشن کرد: سینما و تصویر حرام است. گروه طالبان طی پنج سال حکومت اش، افغانستان را به جایی رساند که محسن مخملباف آن را «کشوری بدون تصویر» نامید. طالبان سالون های سینما را بسته کردند، تلویزیون و عکاسی را ممنوع کردند و در برخی موارد مثل ولایت هرات، سالون سینما را تخریب و به جای آن مسجد ساختند. سختگیری های طالبان باعث شد تا فعالیت های هنری و فرهنگی در افغانستان به کلی فلج شود.

در اواخر سال 2001 وقتی دولت طالبان سقوط کرد، مردم افغانستان در شهرهای بزرگ اولین چیزی که پس از تراشیدن ریش های شان انجام دادند، فعال کردن دوباره تلویزیون های شان بود که سال ها در زیرزمین خانه های شان مخفی کرده بودند. آن عده یی که تلویزیون نداشتند، به «ویدیو کلب» هایی هجوم آوردند که در گوشه و کنار شهر در زیر خیمه ها برپا شده بودند و فلم های اکشن هندی و آمریکایی نشان می دادند. این ویدیو کلپ ها بیشتر از یک سال در شهرها دوام آوردند تا این که با سرازیر شدن تلویزیون های ارزان قیمت چینی و فراگیر شدن سی دی های تصویری، مردم اتاق نشیمن خانه های شان را به سالون سینما تبدیل کردند.

در این میان سینماگران افغان نیز بی کار ننشستند. با روی کار آمدن دولت جدید، تعدادی از فلمسازانی که بر اثر جنگ ها و خشونت مهاجر شده بودند به وطن بازگشتند و دست به ساختن چندین فلم کوچک و بزرگ زدند. اولین فلم جدی سینمای افغانستان پس از طالبان، فلم داستانی «اسامه» (2003) به کارگردانی صدیق برمک بود.

مخملبافیدن:

یکی از مهمترین شخصیت های سینمای افغانستان در ده سال اخیر یک ایرانی بوده است: محسن مخملباف.

مخملباف بیش از هر فلمساز افغان، در شکل گیری سینمای پس از طالبان در افغانستان نقش داشته است. او از زمانی که در سال 2002 به کابل آمد و به صدیق برمک کمک کرد تا فلم «اسامه» را بسازد، تا کنون ارتباطش را با فلمسازان افغان حفظ کرده است. او، خانم و دو دخترش تا حال چندین فلم در افغانستان ساخته اند و چندین فلمساز افغان را در ساختن فلم های شان یاری کرده اند. حال در افغانستان نسلی از فلمسازانی وجود دارد که تحت تاثیر مخملباف تربیه شده و فلم می سازد.

مخملباف شخصیت عجیبی دارد. او درسال های ابتدای انقلاب اسلامی در ایران یکی از تندروترین عناصر انقلاب به حساب می رفت که بنا داشت همه چیز را اسلامی کند. مخملباف کاملاً به خاطر دلایل ایدیولوژیک فلمساز شد. او فلمساز شد تا پایه گذار سینمای اسلامی باشد. او به عنوان یک تیوریسن تندرو در مقاله یی نوشت: «ما امروزه خواه ناخواه مجبور از به‌کارگیری هنر هستیم. اگر ما از این سلاح موثر در جهت اهداف حقه خویش استفاده نکنیم دیگران آن را علیه ما به کار خواهند گرفت.....». او ضدغرب بود و تمام تاریخ هنر غربی را در سکس و سیاست خلاصه می کرد و به دیگران هشدار می داد که در آفرینش های هنری شان از این دو عنصر پرهیز کنند. اما سال ها بعد خود شیفته ی سکس و سیاست شد و حتا فلمی ساخت به نام «سکس و فلسفه». او نه تنها در فلم های خود، بلکه در سینمای افغانستان نیز عنصر سکس و سیاست را دخیل کرده است.

هرچند گفته می شود مخملباف پس از این که با سفر به غرب در دهه هشتاد میلادی عقاید و شخصیت اش به کلی تغییر کرده است؛ ولی واقعیت این است که مخملباف همان مخملباف سابق باقی ماند و هیچ گاه تغییر نکرد، شاید بزرگترین تغییری که در او رخ داد تراشیدن ریش اش بود.

در افغانستان، تاثیر مخملباف بیش از همه روی فلمسازان شناخته شده ی کشور قابل مشاهده است. این فلمسازان که بیشتر در موسسه افغان فلم موقعیت دارند (صدیق برمک، لطیف احمدی و همایون پاییز) پس از آشنایی با مخملباف نگاه شان به سینما و فلمسازی دچار تحول شد. یک گروه از جوانان تازه نفس نیز که در ساختن فلم های خانواده مخملباف با او همکاری داشته است، به نحو شدیدی متاثر از مخملباف است (رازی محبی، مهدی ظفری، محمد حیدری، بصیر سیرت)، این گروه دوم به عنوان دستیار و هنماهنگ کننده با تیم مخملباف همکاری کرده است و در این جریان مخملباف آنها را درس سینما داده است. این دو گروه از فلمسازان افغان بدنه اصلی سینمای غیرتجارتی افغانستان را شکل می دهند- هرچند گروه دوم جوان تر است و به منابع کمتری دسترسی دارد. بزرگترین مشخصه کارهای سینمایی این گروه، همان مشخصه ی اصلی سینمای مخملباف است: شعار دادن.

سینمای مخملباف و خانواده اش، سینمای شعارهای سیاسی و واقعیت های تخیل شده است که با تصاویر عجیب و اشارات سکسی عجین می شوند. او واقعیت های افغانستان را بر اساس تیوری های بازاریابی که خود در کله اش پرورانده است تغییر می دهد و سعی می کند خود را به عنوان یک فعال حقوق بشر معرفی کند. او همان طور که هنر ایدیولوژیک را خوب شناخته بود، هنر جشنواره ای را نیز به خوبی شناخت و چندین سال جشنواره های غربی را با فلم های علمی-تخیلی اش بازی داد. برای بسیاری ها مخملباف چیزی نیست جز یک مهملباف.

مخملبافی ترین فلم سینمای افغانستان تا کنون «اسامه» است. این فلم درباره شرایط زندگی زنان افغان در دوران طالبان است. در کنار «پیام»های سیاسی فلم، عنصر سکس نیز در این فلم به وفور یافت می شود: از دست رفتن بکارت دختر، برهنه شدن دختر در حمام عمومی، آموزش استنجا توسط ملا، غسل جنابت ملا و چندین مورد دیگر.

فلم اسامه نخستین فلم جدی جشنواره ای در افغانستان است که تحت تاثیر ایده های سینمایی و تجارتی مخملباف تولید شد. مخملباف که خود مسیر شهرت طلبی از راه سینما را پیموده بود، این مسیر را برای شاگردان افغانش نیز نشان داد. تا جایی که حالا بسیاری از فلمسازان افغان نه برای مخاطبین داخلی و نه هم برای آفرینش هنری فلم می سازند، بلکه به عنوان یک تاجر با حساب و کتاب فقط به مسایل مود روز علاقه دارند و درباره آنها فلم می سازند تا بتوانند در فستیوال های خارجی راه بیابند. هنر سینما به یک وسیله شعارهای سیاسی و روشنفکرانه تبدیل شده است. فلم جشنواره یی بلایی است که محسن مخملباف بر سینمای افغانستان نازل کرد.

سلیم شاهین:

در کنار رشد سینمای جشنواره یی در ده سال گذشته، سینمای عامه پسند را داریم که با پرچمداری سلیم شاهین گسترش قابل توجهی یافته است. سلیم شاهین نماد و نمونه ی سینمای عامه پسند افغانستان است: او خودشیفته است، عاشق فلم های هندی است، و تصورش از سینما رقصیدن با دختران بر لب جوی و زدن بوکس هایی است که مثل بمب صدا می دهد. سلیم شاهین قبل از طالبان هم فلم می ساخته است. او هنوز صدها فلم ساخته است که تقریباً همه ی شان شبیه هم هستند و هیچ پیشرفت قابل ملاحظه یی در آنها دیده نمی شود. باندهای مواد مخدر، خان های ظالم، جوانانی با لباس های بلبلی، دخترانی که نیم کیلو سرخ و سفیده به سر و روی شان مالیده اند، مواد اصلی ساخت چنین فلم هایی است. فلم عامه پسند با موسیقی گوش خراش، تصاویر بی کیفیت، قصه های سست و بازی های بد تبدیل به وسیع ترین ژانر سینمایی افغنستان شده است.

در این ده سال چهره های تازه یی نیز به خیل سینماگران بازاری افزوده شده اند. آنهایی که پول بیشتر داشته اند توانسته اند وسایل بهتری کرایه کنند، دختران مقبول تری استخدام کنند و موترهای شیک تری در فلم های شان نمایش بدهند، مثل رسول ایمان، مسعود هاشمی، بصیر مجاهد و چندین تن دیگر. ولی همچنان سلیم شاهین پیشوا و پیشقدم سینمایی است که در میان قشری از جامعه افغانستان طرفداران زیادی دارد. طی سال های اخیر، مسابقه ای بین این فلمسازان راه افتاده که هر کدام سعی می کند به بمبئی بروند و همرای «تولسی»، سلمان خان، درمندر، اجی دیوگان و دیگر ستارگان بالیوودی عکس یادگاری بگیرند و بعد به کابل آمده و آنها را در برنامه های تلویزیونی نمایش بدهند و درباره این که چگونه فلان ستاره ی هندی همرای او احوالپرسی کرده و بغل کشی کرده است داد سخن بدهند. این گروه از فلمسازان افغان یگانه فلمسازانی هستند که توانسته اند منبع سرگرمی و تفریح برای مخاطبان شان باشند.

نسل ویدیو:

در سال های دهه هشتاد و نود میلادی دستیابی به وسایل فلمسازی دشوار بود. هر کس که در حلقه ی افغان فلم قرار داشت می توانست فلم بسازد ولی بقیه فرصت های زیادی در اختیار نداشتند تا به فلمسازی روی بیاورند. پس از سقوط طالبان، انقلاب عظیم دیجیتال و رشد سریع تکنالوژی ویدیو در دنیا، فلمسازان افغان را نیز با روش های ارزان فلمسازی آشنا کرد. کمره های ارزان قیمت و با کیفیت ویدیویی باعث به وجود آمدن نسل دیگری از فلمسازان در صحنه ی سینمای افغانستان شد: جوانان مستعد.

این جوانان که برخی از غرب برگشته اند (مثل صحرا کریمی) و برخی از مراکز آموزشی افغانستان ظهور کرده اند (گروه "جامپ کت" و اکثر فلمسازانی که از ورکشاپ های "آتلیه وران" برخاسته اند)، نه از مریدان محسن مخملباف به حساب می آیند و نه از مقلدین سلیم شاهین. اکثر این ها ساختن فلم را از یک معلم فلمسازی و به یاری خواندن کتاب های تیوریک سینما و تماشای فلم های خارجی آموخته اند. فلم های این جوانان بیشتر مستند و فلم کوتاه است که با امکانات محدود مالی تولید شده اند. در سال های اخیر هرچند تب جشنواره دامن این جوانان جویای نام را نیز گرفته است، ولی زیبایی شناسی سینمایی شان متاثر از مخملباف نیست.

نتیجه ی این آزادی و رشد تکنالوژیک رشد مطبوعات سینمایی نیز بوده است. پس از مجله «سینما» که برای مدتی در کابل چاپ شد، دومین نشریه سینمایی پس از طالبان مجله ی «هنرمند» بود که از جانب نگارنده و برخی از دوستانم در اوایل سال 2007 به نشرات آغاز کرد و به شکل پراکنده تا اواسط 2008 ادامه یافت، ولی به دلایلی که زمانی شاید توضیح داده خواهد شد، از ادامه فعالیت بازماند. برای رشد سینمای ملی وجود مطبوعات سینمایی که بتوانند با نقد و تحلیل فلم ها هم به رشد هنرمندان کمک کنند و هم منبع آموزش برای عامه ی مردم باشند، بسیار ضروری است. سینما یک زبان است و مانند هر زبان دیگری برای خواندن، داشتن سواد الزامی است. این سواد بصری فقط از راه آشنایی با وجوه مختلف تکنیکی و هنری سینما میسر است، که مطبوعات سینمایی باید منبع آن باشند. در ده سال گذشته، برخی از روزنامه ها و بسیاری از تلویزیون ها و رادیوها نیز سعی کردند قسمتی از برنامه های شان را به مسایل سینمایی اختصاص بدهند.

اقتصاد سینما:

در تمام دنیا سینما در کنار این که هنر است یک صنعت نیز به شمار می آید. این صنعت مثل هر صنعت دیگری تابع قوانین بازار است: شما باید چیزی را تولید کنید، و بعد آن را بفروشید. این روند مستلزم این است که دست اندرکاران صنعت به خوبی بدانند مخاطبان شان به چه نوع کالاهایی علاقه دارند و در چه زمان به آن نیاز دارند.

در کنار این که از نگاه هنری سینمای ما فقیر است، از جنبه اقتصادی و تجارت نیز سینما و سینماگران ما دچار مشکل هستند. فلمسازان بازاری، بر اساس این عقیده که چون عامه مردم از فلم هندی خوش شان می آید، آنها هم به تولید فلمهایی دست می زنند که بیشترین شباهت را از نگاه قصه و قصه گویی به فلم های هندی داشته باشند. بهترین فلم های این گروه برای چند روز در سینما «پارک» و یا سینما «آریانا» به نمایش در می آیند ولی اکثر قریب به اتفاق فلم های این گروه مستقیماً به بازار «سی دی» و «دی وی دی» عرضه می شوند. معمولاً درآمد حاصل از فروش این فلم ها به سختی می تواند هزینه ی فلم بعدی فلمساز را جبران کند.

اما فلمسازان جشنواره یی افغانستان اصلاً دغدغه ی فروش فلم های شان را ندارند، چون خود به خوبی می دانند که کسی حاضر به پرداخت پول برای تماشای فمل های آنان نخواهد بود – چه در داخل افغانستان و چه در خارج. منبع اصلی درآمد این فلمسازان موسسات خیریه خارجی هستند. این فلمسازان معمولاً فلمنامه هایی آکنده از «پیام»های حقوق بشری و صلح گرایی می نویسند که جنبه ی شعاری شان بر جنبه های هنری شان قوی تر است. این فلمنامه ها را بعداً توسط واسطه های مختلف به موسسات خارجی غربی چه در کابل و چه خارج از افغانستان می رسانند و آنها را برای تمویل پروژه های شان متقاعد می کنند. پولی که از این راه به دست می آورند آن قدر هست که بتواند فلم را بسازد و کمی هم برای خود فلمساز باقی بماند. اگر فلمساز مهارت کافی در پنهان کردن شعارها و تقویت جنبه های هنری کارش داشته باشد، می تواند اثرش را به جشنواره های معتبر خارجی هم نمایش دهد که البته کمتر اتفاق می افتد.

این صنعت «ان. جی. او.» در افغانستان نه تنها پروژه های توسعه یی را در طی ده سال اخیر به انحطاط کشانده است بلکه فلمسازان ما را نیز دچار عادت های بد ساخته است.

قصه هایی که نتوانستیم بگوییم:

پس از دو دهه جنگ و خشنونت و آوارگی در سال 2001 آرامش نسبی به افغانستان بازگشت. در این ده سال کارهای زیادی بود که ما باید نمی کردیم اما کردیم و کارهای زیادتری بود که باید می کردیم اما نکردیم. ده سال گذشته در تاریخ افغانستان به عنوان دهه ی فرصت های از دست رفته و امیدهای برباد رفته به یادها خواهد ماند. در سینما اما وضعیت از چه قرار بوده است؟ سینمای افغانستان طی این دهه چه دست آوردی داشته است؟

سینما یک هنر روایی است. از این هنر تنها چیزی که توقع می رود قصه گفتن است - البته خوب قصه گفتن. در ده سالی که گذشت تنها چیزی که سینماگران افغانستان از پس آن برآمده نتوانستند، گفتن قصه هایی بود که سالهاست در دل مردم ما سنگینی می کنند. قصه های جنگ و خشونت، خشم و وحشت و داغ و دریغ.

ما پر از قصه بودیم ولی قصه گو نداشتیم. مشتی از سینماگران افغانستان به شیوه ی محسن مخملباف به شعرسازی و شعارسازی های تصنعی روی آوردند و مشتی هم به نشخوار بالیوود ادامه دادند. اینان به جای رفتن به درون مردم برای بازگویی قصه های سینمایی، به شعارهای مود روز برای جلب توجه غربی های پرداختند. افغان ها بیشتر از هر روز دیگری امروز به سینماگران قصه گو نیاز دارند که بتوانند از فراموشی جمعی دردهای مان جلوگیری کنند. ولی آنچه که فعلا نصیب بخش سینمای این کشور شده است گروهی است که فلم ساختن را با مهملبافیدن و مخملبافیدن اشتباه گرفته اند.