صفحه نخست » افغانستان » شهروندی؛ حقوق فرد در دولت دموکراتیک مدرن
شهروندی؛ حقوق فرد در دولت دموکراتیک مدرن
شهروندی مفهوم مدرن است و مربوط به دورانی است که انسان در جامعه از موقعیت رعیت ارتقا یافته و مستحق حقوق وامتیازاتی شناخته شد. شهروندی مفهومی است مرتبط به دولت-ملت سازیهای مدرن که شامل تمام آدم های دخیل در یک جغرافیا به دور از هرگونه تعلق و تمایز می شود. شهروندی در حل بحران یک پارچگی ملی و شکل گیری ناسیونالیسم ملی نقش مهمی در فرایند دولت ملت سازی داشته است. مفهوم شهروندی در کنار دولت مدرن و یکی از مولفه های آن است و از این رو مادامی که روند دولت سازی به شیوه درست و تدریجی در کشوری نهادینه نشده باشد، سخن از جایگاه شهروندی و حقوق آن اندکی دور از واقعیت است.
شهروندی رابطه ای است میان فرد ودولت که این دو از طریق حقوق و وظایف متقابل به یکدیگر متعهد می شوند. (قوام:1380:682) این رابط مانند گذشته ها و درحکومت های مطلقه یک طرفه و به نفع حکومت نیست، در این رابطه در برابر تکلیفی که شهروند متقبل می شود، امتیازات و حقوقی نیز دریافت می دارد و این خود نشان از جایگاه نوین انسان در ایجاد نوعی توازن میان حکومت و مردم در جامعه است. البته این مفهوم در یک نظام دموکراتیک معنی می یابد و در دولت های غیر دموکراتیک هنوز مردم و توده به عنوان رعیت شناخته شده و حقوقی به آنان تعلق نمی گیرد. هرچند که چنین باور و دیدگاهی امروزه به معنی مطلق وجود نداشته و حکومت های غیر دموکراتیک نیز تلاش دارند به نحوی خود را پاسخگوی نیازهای مردم و جامعه خود تلقی نماید.
شهروندی نوعی هویت است. وقتی کسی خودرا شهروند دولتی معرفی می کند، در واقع به تعریف هویت خود می پردازد.
هویتی فارغ از هرگونه تفاوت های نژدادی، زبانی، قومی و فرهنگی. چنین هویتی برگرفته از نظام دموکراتیک وجامعه ی بازی است که مردم صاحب حکومت و کارگزاران نماینده مردم برای اجرای کارهایی اجرایی هستند و آن هم برای مدت معین و تحت نظارت قانون عمل می کنند. امروزه حاکم به معنی مطلق که درگذشته به صورت لجام گسیخته تنها به تعلقات و خواست های خود امتیاز می داد و بر آساس تشخیص خود عمل می کرد وجود ندارد.
شهروند دارای سه نوع حق است: حق مدنی، سیاسی و اجتماعی. حق مدنی نظیر حفظ آزادی های فردی، ازجمله آزادی شخصی، آزادی بیان و آزادی دین وعقیده، حق مالکیت شخصی، حق انعقاد قرارداد و برخورداری از عدالت. حقوق سیاسی مشتمل برحق مشارکت، حق انتخاب و حقوق اجتماعی مانند آموزش ، بهداشت، توسعه و رفاه است. این حقوق در قانون اساسی و سایر قوانین موضوعه تصویب شده و در واقع قوانین پاسبان حقوق مردم در برابر حکومت گران است.
برخی ها حقوق شهروندی را با حقوق بشر مساوی می دانند، درحالی که حقوق بشر مقوله متفاوت از حقوق شهروندی است. حقوق شهروندی در جغرافیای یک واحد سیاسی تولید و معنی می شود، حالانکه حقوق بشر درابعاد جهانی و فارغ از هرگونه مرزی مطرح و قابل ارزیابی است. در ثانی حقوق بشر و حقوق شهروندی ازنظر خواستگاه و ماهیت نیز از همدیگر تفاوت دارند، شهروندی حقی است برگرفته از انگاره اجتماعی به نام دولت مدرن، درحالی که حقوق بشر خاستگاه طبیعی و ذاتی دارد و انسان با ماهیت انسانی خود دارای حقوق غیر قابل سلب و مشخصی است که تخطی از آن نقض کرامت و هویت انسانی به شمار می رود. در بازه فکری دیگر حقوق شهروندی درون مرزی و قابل سلب است؛ یعنی دولت ها در صورت تخطی افراد می توانند تابعیت کشوری را از او سلب کند و یا خود فرد اقدام به چنین امری نماید، در حالی که حقوق بشر علاوه بر ماهیت جدایی ناپذیرش از انسان، فرامرزی و فرا دولتی وحتی فرا زمانی است. از این رو خلط این دو مبحث صرف به این دلیل که در هردو حقوقی برای انسان ها رعایت شده و یا نوعی ارزشگذاری از شاخصه های آن است، کار نادرستی است.
حقوق شهروندی حاصل تلاشهایی است که انسان مدرن در مقاطع مختلف تاریخی از خود بر جای مانده است. در دولت های مطلقه وامپراتوری های مرز شکن چنین جایگاهی دور از تصور بود. این مفهوم برای همگانی شدن و همه گیر شدن افراد یک کشور راه طولانی و درازی راپیموده است. در یونان باستان حتی در دموکراسی آتن، تنها به عده ای حق شرکت در انتخابات و استفاده از مزیت رای دهی و رای گیری را اعطا کرده بودند. بردگان، مهاجرین وزنان از چنین جایگاهی محروم بود. عده ای بسیار کمی در شمار آزادگان می توانستند در تعیین سرنوشت جامعه سهم بگیرند و مابقی از چنین امتیازی محروم بودند.
در نظام جمهوری روم باستان نیز حق شهروندی با وسعتی که امروز از آن نام برده می شود، وجود نداشت و تنها معدودی توان استفاده از امتیاز چنین هویتی را داشتند. در اروپای قرون وسطی نیز برابری همگانی امری محال و غیر قابل باور بود. درمذهب کاتولیک که نوعی برداشت التقاتی از دین مسیحی بود، وجود طبقات و اشراف متمایل به دستگاه کلیسا سبب می شد که دیگران از چنین جایگاهی محروم باشد و مهم تر این که چنین وضعیتی صبغه دینی و الهی به خود می گرفت و چه کسی را یارای مقابله دربرابر مقدسات خشن وآهنین مذهبی آن زمان بود. پس از آن زمان نیز این روند ادامه داشت و پس از قرارداد وستفالیا است که با شکل گیری دولت مدرن دیگردیسی ها و تغییرات اساسی در برداشت از انسان و حقوق وی مطرح شد. مقوله حقوق شهروندی هنوز نیز به عنوان یک ضرورت جای پای آنچنانی در درون دولت ها باز نکرده است و هنوز در بسیاری ازکشورها حکومت ها مطلقه و خود تعیین گر است.
وقوع انقلاب فرانسه مقطع درخشانی از حیث قوت گرفتن ارزش شهروندان و نقش تعیین کنندگی آنان در فرایند سیاسی و اجتماعی بود. شعار برابری، آزادی و برادری در انقلاب فرانسه به هویت شهروندی عمق و ژرفا بخشید و راه تکوین و تکامل چنین فرایندی را باز کرد. انسان آزاد برخاسته از بزمگاه انقلاب فرانسه دیگر به صرف این که حکومت مانعی بر سر راه او در فرایند زندگی نیست بسنده نکرد. چنین انسانی خود خواهان تعیین سرنوشتش در معادلات و بزنگاه های سیاسی واجتماعی بود.
این امر مستلزم آن بود که دیگر هیچ روندی بدون حضور او و بدون دخالت مستقیم او راه به جایی نبرد. در فرانسه چنین خواستی به زودی قوت یافت و از همین جا بود که مقوله شهروندی جایگزین رعیت شد. اما در کشورهای دیگر هنوز کش وقوس های فراوانی فرا راه هویت شهروندی نهفته بود. به طور مثال درانگلستان حق رای برای زنان بسار دیرتر از مردان به رسمیت شناخته شد. همین طور تا بعدها مشکلاتی از این قبیل فراراه مهاجرینی بود که از سایر کشورها به آنجا می رفتند. اما با این وجود این راه طی شد و امروزه مقوله حقوق شهروندی به یک متاع همگانی و عام تبدیل شده است.
