صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

یکشنبه ۳ عقرب ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

یک منزل تا مرگ؛ تروریستانی که به عزراییل کمک می‌کنند

یک منزل تا مرگ؛ تروریستانی که به عزراییل کمک می‌کنند

گاهی باید فکر کرد که با مرگ چقدر نزدیک هستیم، انگار یک چشم به هم زدن با ما فاصله دارد، به خصوص در کشوری مثل افغانستان که زنده بودن در آن اتقاقی است و نفس کشیدن زورکی.
روز پنجشنبه هفتم جدی سال 1396 صدها تن از شهروندان غرب کابل برای اینکه روزی دیگر را آغاز کنند، چشم از خواب گشودند و برای یک لقمه نان به تکاپو شدند.
بیشتر از 120 تن در یک برنامه فرهنگی در مرکز فرهنگی و اجتماعی تبیان واقع در کوچه مسجد ولیعصر مشهور به بابا شربت، جمع شدند تا کمی بحث سیاسی و فرهنگی کنند.
من هم که طبق معمول روزهای پنجشنبه رخصت بودم، به بهانه‌ای سر زدم به خبرگزاری صدای افغان که در منزل دوم مرکز فرهنگی و اجتماعی تبیان بود. با دوستان از دنیای خبرنگاری می‌گفتیم و به بهانه‌های واهی می‌خندیدیم که حوالی ساعت ده صبح، صدای انفجار مهیب؛ همراه با دود، ناله و سر و صدا خنده را از من دزدید، همه چیز را فراموش کردم و تنها به این فکر می‌کردم که چگونه جان خود را مصون نگه دارم.
در یک چشم به هم زدن خود را به پشت بام و از انجا به بام همسایه رساندم. ادرنالین بدنم آن‌قدر زیاد ترشح شده بود که ارتفاع دو متری را بدون هیچ وسیله گذراندم و به بام همسایه خود را رساندم، وقتی احساس مصونیت کردم از بام همسایه به حویلی خبرگزاری نگاه کردم، وضعیت بسیار دلخراش بود. دوباره به دوستانم گفتم که باید برویم کمک؛ خودم اولین نفری بودم که برای کمک به محل رویداد رفتم. از میان دود، آتش و بوی خون، برخی از مجروحان که زخم‌ و سوختگی سطحی داشتند، بیرون می‌شدند.
دختری 10 یا 12 ساله بدون اشک گریه می‌کرد و از من طلب کمک، ولی من ناتوان. برادرش به شدت سوخته بود، گویا برادرش را داخل آب جوش انداخته و بیرون کرده‌اند. تمام صورت و پاهایش پوست انداخته بود ولی پسر قطره‌ای اشک نمی‌ریخت و ناله‌ای نمی‌کرد؛ فقط یک بار از من پرسید: "کاکا من خوبم؟" وقتی جواب مثبت مرا شنید بدون هیچ سخنی از جا برخواست و از میان شیشه‌های شکسته با پای برهنه به سمت کوچه حرکت کرد.
حدود بیست دقیقه‌ای از رویداد گذشته بود که اولین رنجر پولیس به محل واقعه رسید. تعدادی از زخمیان با خواهر آن کودک 14-15 ساله به شفاخانه منقل شدند.
یکی از آن طرف کوچه صدا کرد: "یک نفر داخل ازی حویلی افتاده، بیاین ببرینش". به حویلی مقابل رفتم ولی شخصی که انجا بود گفت: "شهید شده، بروین به فکر زخمیا باشین". انفجار او را حدود 15 متر پرتاپ کرده بود.
دوباره به محل رویداد برگشتم. تعدادی از همسایه‌ها به کمک شتافته بودند، همه در تلاش این بودند که آتش را خاموش کنند. به داخل تهکوی/زیر زمینی ساختمان که انتحار انجام شده بود، رفتم. موج قوی انفجار باعث شده بود که تعدادی زخمی و شهید همراه چوکی روی هم تلنبار شوند. وضعیت چنان اسفبار بود که زبانم قاصر از بیانش است. وضعیتی را که شهدا داشت را نمی‌توانم به تصویر بکشم. فقط می‌شد فکر کرد که انگار کوهی فرو ریخته است.
حس انسانی من نیز ایجاب می‌کرد که به زخمیان کمک کنم ولی رسالت خبرنگاریم باعث شد که کمره عکاسی یکی از خبرنگاران صدای افغان را بگیرم تا این رویداد را ثبت کنم تا در تاریخ سندی درج شود از جنایت تروریستان.
دنبال یک موقعیت خوب می‌گشتم که صدای انفجاری دیگر به گوش رسید، عده‌ای فرار کردند اما پولیسی مردم را دلداری داد و گفت: "تایر کفیده". نیم ساعت بعد انفجاری دیگر نیز رخ داد که در آن نیز کسی زخمی و یا کشته نشد.
شروع کردم به عکاسی؛ چند شاتری زدم اما دوست داشتم که صداها، حالت روانی، همه و همه در لنز کمره‌ام جای بگیرد. دوست داشتم مردم بدانند که چطور مردم سراسمیه زجه زنان دنبال عزیزانش هستند.
در لنز کمره من دیده می‌شد که یکی دنبال پسرش بود و دیگری دنبال پدرش. یکی دخترم صدا می‌زد و دیگری می‌گفت کجاست مادرم. ناله‌هایی که دل سنگ را پاره می‌کرد.
در گوشه‌ای دیگر که شهدا جمع‌آوری شده بودند؛ پدری، پسرش را شناخت که دیگر کنارش نیست؛ او نفس نمی‌کشید اما پدر باورش نمی‌شد، چندین بار صورت خود را جلوی بینی پسرش برد تا به مردم بگوید که دروغ است، پسرم نمرده. هنوز عصای پیری ام نفس می‌کشد.  در کنار سرک، مادری خاک بر سر خود می‌ریخت و شیون می‌کرد، معلوم نبود که کدام عزیزش را از دست داده است.
زخمیان و به دنبال آن شهدا یکی یکی انتقال یافتند. تیم انجینری جنایی کابل برای بررسی بهتر و بیشتر وارد محل شدند. تمامی اشیای باقی مانده را بررسی کردند تا مبادا مواد منفجر نشده‌ای باقی نمانده باشد.
هیچ مواد منفجر نشده‌ای باقی نمانده بود ولی ده‌ها کیف، کفش و موبایل‌ باقی مانده بود که دل هر انسانی را منفجر می‌کرد. این اشیاء مالکانی داشتند که برای آینده‌های خود روزهای قشنگ را نقاشی کرده بودند.
علی رضا احمدی