صفحه نخست » افغانستان » گاهی از شدت فقر میخواهم خـودکشی کنم
گاهی از شدت فقر میخواهم خـودکشی کنم
نویسنده : حسین احمدی
دستان سیاه و چروکیدهاش را بیرمق جلو آورد. وقتی درشتی دستانش را لمس کردم به معصومیت چشمانش نیز پی بردم. خواستم بپرسم نظر به سن و سالی که دارد چرا صورتش بیشتر کبود شده است؛ اما اضطرابی از درونش میجهید که حوصلهی سخن گفتن را هم از او گرفته بود. با لهجهی روستاییاش سخنی گفت که نفهمیدم یعنی چه؟ ولی بیدرنگ کراچیاش را به کنار جاده کشید و تلاش کرد صاف بایستد. قامتش راست نشد. تلاش کرد به روزگار بدش زهرخندی بزند و نشان بدهد که آنقدرهم پیر نشده و هنوز توان مبارزه را دارد؛ اما وقتیکه حاضر شد از فراز و فرود زندگیاش سخن بگوید، به ناچار اعتراف کرد: «گاهی از شدت فقر میخواهم خودکشی کنم».
جاوید مرد چهل ساله و فراری از جنگ قندز است که اکنون در شهر کابل کهنه فروشی میکند. شاید کمتر روزی باشد که در ولایت قندز جنگ نباشد؛ اما این ولایت شمالی کشور در سال 1394 خورشیدی دوبار به دست گروه طالبان سقوط کرد. جاوید میگوید پس از سقوط دوباره شهر قندز به دست طالبان، به کابل آمدیم چون از امنیت و آیندهی کودکانم نگران بودم. جاوید و همسرش(نام او را نگفت) پنج فرزند دارد؛ دو پسر و سه دختر. بزرگترین فرزندشان دختر دوازده ساله و کوچکترین عضو خانوادهشان دختر دو ساله است.
جاوید و کودکانش پس از بیجا شدن از شهر قندز به پایتخت کشور، اگرچند زندگی نوی را آغاز کردند، اما چرخ روزگار دایم رو به جلو هم نمیچرخد. به تعبیر خودش، او زندگی را از نو شروع کرد ولی این آغاز سختتر از ادامه دادن زندگی در یک شهر جنگزدهای مثل قندز بود. «وقتیکه از قندز آمدیم چیزی نداشتیم. شهر ناامن شده بود. فکر کردیم طالبان در قندز مقاومت خواهد کرد و ما در آتش جنگ قربانی میشویم. بسیاریها که سرمایه و جایداد داشتند، همه را فروختند و به کابل آمدند. ما هم همه داشتههای خانه را فروختیم. بزرگترین سرمایه من کراچی بود که روی آن دست فروشی میکردم. چندهزار افغانی که پوره شده بود به کابل آمدیم. در "دوغ آباد" یک آشنا داشتم و همانجا یک خانه کرایه کردیم. تاهنوز چندین بار خانه تبدیل کردیم ولی هربار خانهی بد و ویرانهتری نصیب ما شد.»
سخنانش طول کشید و خستهگی از چهرهاش نمایان بود. گفت بیا بنشینیم. ایستادن برایش سخت بود. پاهایش خیس و کفشهایش پاره، در یک روز سرد زمستان و جادههای پر از برف و گِلآلود. جاوید که سالها با درد و فقر زندگی کرده است، هر روز از بام تا شام با کفش پاره و استخوانهای دردآلودش کوچههای این شهر را پرسه میزند و صدا میکشد: «آیینای کُنه، ارمنیای کُنه، بطریای کُنه، جنراتورای کُنه، مـــــــــــــیخــریـــــــم.»
جاوید از این کارش ماهانه حد اکثر پنج هزار افغانی و حد اقل دو هزار افغانی به دست میآورد. «مانده ام که این پول ناچیز را به کجا مصرف کنم؟ پول نان، آب، برق، کرایه خانه، مواد سوخت، قلم و کتابچه بچهها، پول دوای داکتر؛ این پول هیچجا را نمیگیرد. زمستان که شد، کمرم هم دردش بیشتر میشود. این خانههای سرد و نمناک نابودم کرده. در جوانی آسیب دیده بودم، اما ویرانههای کابل به دردم افزوده است. از زندگی ناامیدم و از آیندهی کابل هم ناامیدتر؛ هرروز که در شهر بیرون میشوم تا شب به خانه برمیگردم ممکن است در یک حادثه انفجاری و انتحاری کشته شوم.»
این مرد میانسال که استخوانهای دردآلودش تاب از توان او بریده، سالهاست که نان مورد نیاز این خانواده هفتنفری را هم تهیه نمیتواند. آب در چشمان معصومش حلقه زد و گفت که هیچ کسی به دادش نمیرسد«آخر من تنها نیستم که به دادم برسند. میلیونها انسان این سرزمین از جنگ آسیب دیده و فقیر اند. ما همه فقیریم. روزانه در شهر هزاران نفر گدایی میکنند؛ فقیر از فقیر پول میطلبد. دولت که برای ما کاری نمیکند. بسیاری شبها است که هیچ نانی برای خوردن نداریم. پیش خانوادهام خیلی شرمندهام. گاهی از شدت فقر میخواهم خودکشی کنم؛ اما نگران آینده زن و بچههایم هستم.»
یأس چنان در رگ و خونش دمیده که هیچ امیدی نسبت به آینده هم ندارد. «تنها امیدم این است که فرزندانم درس بخوانند تا آیندهشان شبیه من نباشد. ولی وقتی مجبور میشوم پسر هشت سالهام را به پیش تعمیر کار بفرستم تا کسبه کاری کند دیگر امیدی از آینده و تحصیل او هم نیست. درس بخواند بازهم بیکار میماند.»
نان، بزرگترین آرزو و دغدغهی انسان است. در این شهر، اما کل زندگی با نان معنا میشود؛ نان یعنی زندگی و زندگی یعنی جریان تقلا برای نان. لباس مندرس که به تن داشت، تصویر تمام نمای فقر و آوارهگی است، گویا که او تازه از یک شهر ویرانه و از میدان جنگ نجات یافته باشد. روزی که جاوید را در ناحیه هفتم شهر کابل در یکی از کوچهها دیدم، او از صبح تا عصر فقط به قیمت سه صد افغانی وسایل خریده بود و گفت شاید بتواند اینها را با قیمت پنجاه افغانی بیشتر بفروشد که پنجاه افغانی تنها نان خشک شب شان را تأمین خواهد کرد. این واقعیت زندگی بیش از نصف جامعه افغانستان است. براساس آمارهای ارایه شده از جانب وزارت کار و امور اجتماعی، بیش از شصت درصد نفوس افغانستان زیر خط فقر قرار دارد که جاوید و خانوادهاش یک نمونه از این افراد است. بیشترین آسیب از ناحیه جنگ و خشکسالی وارد شده است که براساس آمارهای وزارت امور مهاجرین، امسال نفوس در حال حرکت(مهاجر و آواره) در کل کشور به هفت میلیون نفر میرسد.
