صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

سه شنبه ۲۸ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

جامعه‌ی افغانی و هـراس از تغییر و نوآوری

جامعه‌ی افغانی و هـراس از تغییر و نوآوری نویسنده : دکتر محمد شفق‌خواتی

تحول در نوع نگرش مهم‌ترین مسأله و کلید تحول همه‌جانبه‌ی اجتماعی به نظر می‌رسد. مکانیزم دگرگونی و تحول در جوامع گوناگون، ممکن است به اشکال مختلفی صورت گرفته باشد، اما بی‌تردید، پشت سر مسائل مربوط به شکل دگرگونی، مسائل تعیین‌کننده‌ی ارزشی نیز نهفته اند که خوش‌بینی تحولِ ساده‌اندیشانه با انگیزش‌های سیاسی، نمی‌تواند یا نمی‌خواهد آن‌را ببیند. یکی از ارزش‌های بنیادین در این زمینه، روحیه‌ی نوجویی و عشق به نوآوری است. از این منظر، عامل اصلی عدم تغییر تاریخی و حتی سیر قهقرایی در جامعه‌ی افغانی، فقدان جرأت و ظرفیت در کارگزار افغانی برای عبور از ساختارهای انحطاط‌زا و الحاد پنداشتن تجربه بدیع و دست کشیدن از روش پیشینیان است. تحول در جوامع پویا مرهون تراکم تجارب بشری و انباشت دانش و ثروت و حرص و ولع برای بدعت و نوآوری بوده است. این نوآوری هم در عرصه‌ی اقتصاد و صنعت ظهور کرده است و هم در عرصه‌ی تمایلات فرهنگی و فهم مجدد دین. سه عنصری ضروری برای تحول و نزدیک شدن به آستانه‌ی توسعه در هر جامعه‌ای، عبارتند از: 1. رویکرد تاریخی، 2. شکوفایی علوم انسانی و آماده بودن برای یادگیری از دیگران. اما همه‌ی این عناصر، منوط به روحیه‌ی نوگرایانه و تکامل خواهانه است. رویکرد تاریخی، زمینه‌ی پرهیز از خطاهای گذشته و عبرت از تاریخ و فهم فرآیند ها را فراهم می‌کند، شکوفایی علوم انسانی افق‌های جدیدی را بر روی بشر می‌گشاید و آماده بودن برای یادگیری از دیگران، کاستی‌های فهم خود ما را اصلاح می‌کند.
ماکس وبر، بر خردگرایی پروتستانی و عبور از سنت‌ها در تحول تاریخ غرب تأکید دارد. لندز هم برنوآوری‌ها و اختراع پشت اختراع در عرصه‌ی صنعت و اقتصاد. حرکت تکاملی در اروپا، با رنسانس آغاز و با انقلاب صنعتی در انگلیستان ادامه یافت و به عصر خرد یا روشنگری وصل شد. رنسانس شستن چشمان و نگاه متفاوت به زندگی بود و انقلاب صنعتی نیز نمایانگر روحیه‌ی نوجویی، نوآوری و لذت اکتشاف پشت سر اکتشاف و اختراع پی اختراع. انقلاب صنعتی که از انگلیستان آغاز گردید، سرانجام به سلطه‌ی انگلیستان بر نصف جهان منتهی شد. دیوید لندز، عامل اصلی وقوع انقلاب صنعتی در انگلیستان را که سرآغاز تحول در اروپا بود، جرأت کارگزاران آن جامعه در بدعت و کنارانداختن پوسته‌ی عادت‌ها و اطلاعات متعارف می‌داند. راز ترک عادت‌های دست‌وپاگیر نیز به نظر لندز، «افزایش تدریجی» (انباشت دانسته‌ها و مهارت‌ها) و «پیشرفت یا موفقیت تازه» (رسیدن به آستانه‌ها و فراتر رفتن از آن‌ها) بوده است. بر خلاف چین و سرزمین‌های اسلامی، در اروپا انباشت ادامه یافت. از منظر لندز، سرچشمه‌های اصلی موفقیت اروپا را در سه مفهوم خلاصه می‌کند:
1. خودمختاری فزاینده بررسی‌های عقل‌گرایانه: مبارزه برای خودمختاری فکری و عقلانی به کشمکش‌های قرون وسطایی در باب اعتبار و مرجعیت سنت بر می‌گردد. مزاحم‌ترین چیز برای مرجعیت بی‌رقیب، تجربه‌های شخصی است. مثلا قدیمی‌ها تصور می‌کردند که هیچ کس نمی‌تواند در مناطق استوایی زندگی کند. دریانوردان پرتغالی نادرستی این گونه استنباط‌های پیشینی را آشکار ساختند.
2. روش علمی: توسعه وحدت در عدم وحدت به شکل نوعی روش مشترک و ضمنا حریف‌طلبانه (ایجاد زبان استدلالی خاصی که مورد پذیرش و کاربرد همگانی باشد و در فراسوی مرزهای ملی و فرهنگ نیز فهمیده شود. دیدن به تنهایی کافی نبود. پدیده‌های طبیعی را باید فهمید و توضیحی غیرجادویی درباره آن‌ها ارایه داد. فلسفه جدید می‌گفت طبیعت در اشیا جای ندارند، بلکه اشیا در طبیعت جای دارند و حرکت می‌کنند. این رهیافت، راه را برای آزمایش‌های بعدی گشود: به جای آنکه منتظر باشید اتفاقی بیفتد، خودتان آن‌را محقق سازید. اینکه تجربه را چگونه باید انجام داد، موضوع دیگری بود. ابتدا باید استراتژی‌های تحقیقات و ابزارهای مشاهده و اندازه‌گیری اختراع می‌شد. تقریبا چهار قرن طول کشید تا روش علمی جدید توانست ثمرات خود را در قالب پیشرفت‌های خیره کننده قرن هفدهم به بار بیاورد.
3. اختراع و روزمره شدن امر تحقیق و نشر دستاوردهای آن: گروه‌های پراکنده‌ای از اندیشمندان در سرزمین‌های مختلف و با زبان‌های محلی گوناگون فعالیت داشتند، در عین حال، جامعه معینی را تشکیل می‌دادند، زیرا زبان علمی مشترک بود (زبان لاتین). در اوایل ملاقات‌های غیررسمی ولی منظم در کافه‌ها و سالن‌ها شخصیت‌های علمی را گردهم می‌آورد. سپس مکاتبات توسعه یافت و به تدریج انجمن‌های دانشمندان شکل گرفتت که همه آن‌ها دارای دبیرخانه‌های مأمور مکاتبات، نشست‌های فراوان و نشریه‌ها و خبرنامه‌های دوره‌ای بودند و به تدریج فرهنگستان‌های متعدد شکل گرفت. پس میان دانشمندان و محققین در اروپای قرن هفدهم همکاری‌های متقابل برقرار بود، اما همکاری‌هایی که رقابت شدید برای کسب اعتبارات و افتخارات را نیز بر می‌انگیخت. در هیچ کجای دیگر دنیای آن‌روز چنین ساختارها و ترتیباتی برای رونق و اشاعه علوم پدید نیامده بود. همه ابتکارات، آزمایش‌ها و نوآوری‌ها وقت می‌گرفت و انقلاب صنعتی باید مدت‌های دراز در اتاق انتظار می‌ماند. این کارها در یونان باستان و حتی فلورانس دوران رنسانس ممکن نبود، زیرا شالوده‌های تکنولوژیکی لازم هنوز پایه‌گذاری نشده بود. هنوز مدت‌های زیادی لازم بود تا جویبارهای گوناگون پیشرفت به یکدیگر بپیوندند و در قرن‌های شانزدهم و هفدهم به رودخانه‌ای عظیم و پرخروش مبدل گردند. بدین ترتیب، اروپا پس از عصر سیاهی قرون وسطی، با انباشت علم و دریدن عادات دیرین، مسیر صعودی را در پیش گرفتند. به گفته‌ی آندرسون، رنسانس هم‌زمان مرحله‌ای است که در آن ترکیب عهد باستان و فئودالیسم ناگهان اصیل‌ترین و شگفت‌انگیزترین ثمره‌ی خود را ایجاد کرد، و نقطه‌ی عطف تاریخی است که در آن اروپا از همه قاره‌های دیگر از لحاظ پویایی و گسترش جلو افتاد. نوع جدید و یگانه‌ی دولت که در این عصر به وجود آمد، دولت استبدادی است. سلطنت‌های استبدادی اوایل دوران مدرن کاملا پدیده‌ای اروپایی بودند. درست در این نقطه بود که تکامل ژاپن متوقف شد. فئودالیسم خاور دور هرگز به مرحله‌ایجاد حکومت استبدادی نرسید. با وجود این، ویژگی‌های بنیادین وجود داشت که سلطنت‌های استبدادی اروپا را از تمامی انواع دیگر خودکامگی‌ها، حکومت‌های خودسرانه یا ظالمانه‌ای جدا می‌کرد که تجسم‌بخش حاکمیتی شخصی بود. افزایش سلطه‌ی سیاسی حکومت سلطنتی نه با کاهش امنیت اقتصادی زمین‌داری نجبا، بلکه با افزایش متعاقب در حقوق عام مالکیت خصوصی همراه بود. دورانی که در آن قدرت دولتی «مستبد» تحمیل می‌شد، هم‌زمان دورانی بود که مالکیت خصوصی «مطلق» به تدریج تحکیم می‌شد، و همین خصوصیت، تفاوت عظیمی بود که سلطنت‌های مستبد اروپایی را از نوع شرقی آن بود.
گره کار جامعه‌ی افغانی آن است که از نوآوری و تحول هراسان است و این به جهت دوام «نهادهای استخراجی» است که به صورت متدوام باعث ظهور حلقه‌های باطل و دورهای قهقرایی می‌گردد. جامعه به کهنه‌پرستی عادت کرده، نه حاضر به پذیرش تفسیرهای نو از دین است، نه حاضر به تغییر در ساختار سیاسی و نه حاضر در به هم زدن روابط اجتماعی موجود. ساختار سیاسی حاکم در افغانستان همواره از تحول و حرکت از نهادهای استخراجی به نهادهای فراگیر و تکثرگرایی واهمه داشته است، این در حالی‌است که نهادهای فراگیر سبب ثبات سیاسی و همگرایی اجتماعی بیشتر گردیده و به منازعات قومی و تنش‌های قبیله‌ای خاتمه خواهد بخشید.