صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

چهارشنبه ۲۲ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

این شعر نیست نامه‌ام از مرز برزخ است یادی از عفیف باختری

 این شعر نیست نامه‌ام از مرز برزخ است یادی از عفیف باختری

اين شعر نيست، نامه‌ام از مرز برزخ است
بعد از مرور کردن من، پاره‌ام کنيد
وا مي‌شود به روي جهان چشم ديگرم
دروازه اتاقم اگر مي‌خورد کليد
اسدالله عفيف باختري فرزند محمّدامين باختري، در سال 1341 خورشيدي در بلخ زاده شد. دورة دانش‌آموزي را در دبيرستان باختر گذراند و آموزش‌هاي عالي را در دانشکدة کشاورزي دانشگاه کابل به پايان برد. پس از دوره ليسانس شغل‌هاي همگام به علاقمندي‌اش را دنبال کرد و به سمت‌هاي مختلفي کار کرد که به ترتيب عبارتند از: آموزگاري در ادارة سوادآموزي بلخ و کارمند اداري انجمن نويسند‌گان بلخ و ادارة کُلّ امور فرهنگي و اجتماعي آستان‌هاي شمالي کشور. همچنين از سال 1377 تا اکنون در بخش فرهنگ و نشرات ادارة هلال احمر بلخ مشغول فعاليت بود. وي بر اثر بيماري، نهم ثور 1396 چشم از جهان شاعرانه‌اش فرو بست.
عفيف باختري بنابر رسالت فرهنگي‌اش علاقمندي به کارهاي فرهنگي و نشراتي داشت. لذا در سال 1381 سردبير نشريّة «جهان نو» در بلخ بود و در سال 1389 مديرمسئولي ماه‌نامة «الف تا يا» را به عهده داشت. در اين نشريه او و جمعي از دوستان شاعر و نويسنده ولايت بلخ دغدغه‌هاي مهمي کيفي را در زمينه شعر و داستان‌نويسي دنبال مي‌کردند و به دنبال فرم جديد زباني و ساختار و شيوة بيان نو بودند و در اين نشريه بيشتر ادبيات شعري و داستاني نسل جديد رشد يافته در سمت شمال استفاده مي‌شد. عفيف باختري در اين نشريه و همچنين در نشريه «حلقه زلف يار»، و حلقه‌هاي شعري‌اي که در دهه هشتاد اوج مناسبي گرفته بود، يار غار نسلي بود که با علاقمندي بسياري پاي به عرصه ادبيات گذاشته بودند و مي‌خواستند راه‌هاي نرفته و زمان‌هاي از‌دست‌رفته‌ را يک‌جا و زودهنگام طي نمايند؛ سال‌ها و زمينه‌هاي رشدي را که جنگ و تفنگ از اين نسل گرفته بود. يقينا که چنين هم شد،نسل جديد در مزار شريف گام‌هاي بلندي در زمينه شعر و داستان برداشتند و نسل فوق‌العادة ادبي و جديدنگر نسبت به زبان و ساختار، در فاصله کوتاه زماني از سمت شمال رشد کرد که حقيقتا همه مديون تلاش‌هاي و دستگيري‌هاي عفيف باختري و ديگر پيش‌‌کسوتان بلخ هستند.
عفيف باختري شاعري در زاويه بود، در دنياي تنهايي خود. او هرگز مطابق با سليقه بسياري از هم‌نسلان فرهنگي‌اش گاهي به اين سوي و گاهي به سوي ديگر گام برنمي‌داشت. او عزلت گوشه‌نشيني را اختيار کرده بود و انگار به دنبال روح شعر و زبان مي‌گشت. واقعيت اين است که هر اديب و شاعري بيشتر از همه مي‌تواند راهي به جهان زبان و سوژه بيابد که به دنبال سلوک نفساني و عزلت و تنهايي گام بردارد و در عين حال روح رفتاري و اخلاقي اجتماعي خودش را نظاره‌گر باشد و بيان‌کننده کج‌تابي‌هاي رفتاري. زمانه عفيف، زمانة پر شروشور بود، زمانه‌اي که نجات هر اديبي در ظاهر شايد بازي کردن در ميدان‌هاي زد و بند اجتماعي باشد. اما او اين گونه نگاه نمي‌کرد. او به اين باور رسيده بود که مي‌شود با سلوک گوشه‌نشيني به جان کلمه دست پيدا کرد و با صورت نو کلمه و ساختار آن است که مي‌شود تصويرهاي جديدي را آفريد و بيان تازه‌اي را پيش‌کش دنياي ادبيات کرد.
عفيف باختري در دنياي شاعرانه‌اش بيشتر به قالب غزل پاي‌بند بود. در بين آثارش کمتر قالب‌هاي ديگر شعري به نظر مي‌رسد. او به اين مسئله نظر داشت که مي‌شود غزل را نيز به زبان نو و به روز خلق کرد؛ زبان نو و شعر نو تنها با شعر سپيد تحقق پيدا نمي‌کند. از همين روي، همواره نوعي کارهاي هم‌عصرانش را در ديگر حوزه‌هاي زباني دنبال مي‌کرد. از همين جهت است که غزل‌هاي باختري با صورت و سيرت نو و به روز آفريده شده است. در شرايط يک دهه گذشته و فعلي و با گسترش بافت ارتباطي، تداخل‌هاي بسياري واژگاني و زباني در بين حوزه‌هاي زباني ايران و افغانستان ديده مي‌شود و شاعران جوان ما همواره از فضاي شعري و زباني و حتا واژگان خاص زبان حوزه ايران استفاده برده‌اند و مي‌برند؛ که البته در کليت هيچ عيبي هم ندارد، اما عفيف باختري همواره از فضاي غزل نو ايران استفاده مي‌برد ولي با نگاهي به بومي سازي تصويرها در شعرش. بومي‌سازي همان هويت‌سازي در آثار هنري است که نسبت به هر هنرمندي لازم و نسبت به خلق هر اثري ارزشمند است. 
از عيفف باختري پنج دفتر شعر به چاپ رسيده است که عبارتند از: «سنگ و ستاره»، (بلخ، 1382)، «آوازهاي خاکستري» (بلخ، 1383)، «من با زبان دريا» (کابل، 1386)، «با يک پياله چاي چه‌طوري؟ عزيز من!» (کابل، 1386)، «صد غزل» (کابل، 1391).
غزلي از عفيف باختري:
خوشم که مي‌گذرد عمر من شتابان‌تر
خوشم که گشته زمستان من زمستان‌تر
نخوانده فکر مرا، قصه جمع‌وجور نکن
که از گذشته شده فکر من پريشان‌تر
پس از دويدن ما پابرهنه در باران
کمي شراب زديم و شديم عريان‌تر
شبي که آمده بودي به قصد کشتن من
نگاه خشک تو را کرده بود باران، تر
شراب مي‌خوري و مي‌کشي پشيماني
پس از دو جام دگر مي‌شوي پشيمان‌تر
نبر سؤال مرا اين‌قدر به زير سؤال
بيا که از تو کنم يک سؤال آسان‌تر
مگر هراس من از سايه‌ام بسنده نبود
که در تو مي‌نگرم، مي‌شوم هراسان‌تر؟!