صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

پنجشنبه ۲۳ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

سمفونی مردگان

سمفونی مردگان

بعد از «محمود دولت‌آبادی»، نویسندۀ ایرانی‌تبار مورد علاقه من، «عباس معروفی» است. این دو نویسنده از آن خوب‌ترین‌ها هستند. خوب‌ترین‌های که به پندار من جوره ندارند. این‌ها کسانی‌اند که نمی‌توانیم، در لحظه‌ی اکنون برای‌شان رقیبی در بین فارسی زبان‌ها بتراشیم.
عباس معروفی با انتشار «سمفونی مردگان»، نامش به عنوان نویسندۀ توانمند تثبیت شد. این کتاب تا سال ۱۳۹۵ به چاپ بیست و دوم رسیده‌ و در این مدت بیش از یک میلیون نسخه در ایران چاپ شده و نیز به زبان‌های آلمانی، انگلیسی، ترکی، آذری، کردی، عربی و چینی ترجمه شده‌است.
در مورد «سمفونی مردگان» تا کنون بیش از سیصد پایان‌نامه و صدها نقد نوشته شده، یک نمایش هم به زبان آلمانی در هامبورگ اجرا شده که پایان‌نامه‌ی دکترای یک کارگردان بوده است. تعداد نقدها شاید کتابی مستقل باشد که توسط سیمین بهبهانی، بهرام مقدادی، حورا یاوری، محمدرضا قانون‌پرور، احمد پوری، لاله بهار، حسن تهرانچیان، مشیت علایی، فریده لاشایی، رضا سیدحسینی، شهرنوش پارسی‌پور، هوشنگ گلشیری، م. ف. فرزانه، پرویز حسینی وخیلی‌های دیگر نوشته شده‌است.
این رمان همواره با انتقادات و نظرهای موافق و مخالف زیادی همراه بوده است. هفته نامۀ دی‌ولت سوئیس درباره این رمان می‌نویسد: «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است.» بسیاری از منتقدان نیز این اثر را شبیه به داستان خشم و هیاهو اثر ویلیام فاکنر می‌دانند.
بعد از نشر سمفونی مردگان سیمین دانشور، قلم جلال آل احمد را با متنِ که در ذیل می‌خوانید به عباس معروفی هدیه کرد: «قلم جلال‌آل احمد را هدیه کردم به عباس معروفی، حقی‌ست که به حق‌دار می‌رسد. به‌خاطر طلوع سمفونی مردگان که ساز کرده‌است. من می‌دانم که عباس معروفی نه تن خود را خواهد فروخت و نه قلمش را و او هم می‌داند که گفتگوهای جهان را آب خواهد برد و گفتن‌ها و گفتنی‌های برحق خواهد ماند.»
سمفونی مردگان کتابی‌ست بسیار تراژدیک و غم‌انگیز، اما بسیار زیبا و عالی که برای همیشه در ذهن خواننده باقی خواهد ماند. نوع روایت معروفی در سمفونی مردگان منحصر به فرد است. راوی داستان چندین بار عوض می شود و هر بار داستان از دید یک شخص متفاوت بیان می شود. در هنگام خواندن متن کتاب سمفونی مردگان شاهد بازگشت به گذشته در زمان حال هستیم، شاهد عوض شدن مکان هستیم و مدام فضا عوض می‌شود.
شخصیت اصلی داستان سمفونی مردگان آیدین است. یک پسر روشنفکر، شاعر، بسیار فعال و رادیکال که در یک خانوادۀ به شدت سنتی و پدرسالار زندگی می‌کند. آیدین فرزند خانواده‌ی سنتی است. او و خواهرش آیدا هیچ‌وقت مطابق میل خانواده اورخانی نبوده‌اند. خانواده‌ی نسبتاً مرفه در اردبیل که در بازار آجیل‌فروش‌ها مغازه‌ای بزرگ دارند و چهار فرزند: یوسف، که موقع حملۀ روس‌ها به تقلید از چتربازان روس از بلندی خود را به پایین پرت می‌کند، آیدین و آیدا: دوقلوهای بازیگوش و اورهان، فرزند محبوب پدر.
یوسف در همان اوایل کودکی‌اش، پس از آن اتفاق، تبدیل به تکه‌گوشتی می‌شود که فقط می‌خورد و می‌بلعد، در سرتاسر داستان حضور دارد و بدبختیِ پایدار است، حتی وقتی او را فراموش می‌کنند و اتاقی که او در آنجاست را سمپاشی می‌کنند باز هم نمی‌میرد. آیدا دختر است، و دختر سرنوشتی محتوم دارد؛ تنها می‌تواند منتظر خواستگار بماند، اگرچه تواناست و مشتاق به درس، منتظر می‌ماند و وقتی خواستگار مناسب، آبادانی که مرفه و درس‌خوانده‌است و در شرکت نفت کار می‌کند، سر می‌رسد با مخالفت پدر مواجه می‌شود و حتی زمانی که با بی‌میلی و بدون حضور پدر عروسی‌اش را می‌گیرند، بعد از چند سال خود را به علتی نامعلوم در مقابل چشمان فرزندش به آتش می‌کشد. گویی هیچ‌یک از اعضای این خانواده نمی‌تواند سرانجام خوشی داشته باشد.
داستان رقابت آیدین و اورهان، وارثان، داستانی طولانی است. اورهان پایبند سنت‌هاست و محبت پدر را دارد، آیدین به دنبال ترقی است و منفور پدر است؛ محبت مادر را دارد و سوادی بالا؛ اورهان از این جهت به او حسودی می‌کند. پدر همچون اکثر اعضای جامعه سنتی است، بعد از آسیب دیدن یوسف، آیدین پسر بزرگ خانواده می‌شود؛ پدر دوست دارد که آیدین وارث باشد، به مغازه بیاید و مانند هر پسر دیگری شغل پدر را ادامه دهد، اورهان از این جهت نیز به او حسادت می‌کند. آیدین از طرفی هیچ علاقه‌ای به کار تجارت ندارد و ترجیح می‌دهد وقتش را با کتاب و درس بگذراند.
پدر از طرفی دست به هر کاری می‌زند تا آیدین را از درس و کتاب که پسرش را کافر و از مسیر تجارت منحرف می‌کند، منصرف کند. بعد از اینکه پدر، که خود نمی‌تواند بخواند، یکی از کتاب‌های آیدین را به ایاز پاسبان نشان می‌دهد و پس از آنکه ایاز آن کتاب را نامناسب تشخیص می‌دهد و بعد از یک خورشیدگرفتگی، کتاب‌های آیدین را می‌سوزاند، به این بسنده نمی‌کند و استاد دلخون، استاد آیدین را نیز با همکاری ایاز پاسبان به زندان می‌اندازد و کار را به جایی می‌رساند که آیدین از خانه فرار می‌کند و برای گذران زندگی در چوب‌بری یک ارمنی مشغول به‌کار می‌شود. پدر از کرده خود پشیمان می‌شود، از آیدین می‌خواهد که برگردد اما آیدین که تمام هستی‌اش را، شعرهایش را، از دست داده عذرخواهی پدر را نمی‌پذیرد و از پدرش می‌خواهد که او را فراموش کند. پدر باز هم بیکار نمی‌نشیند و با کمک ایاز پاسبان چند سرباز را برای گرفتن او می‌فرستد.
صاحب کارخانه آقای گالوست میرزایان به او در کلیسا پناه می‌دهد و آیدین در انبار کلیسا مشغول کار با چوب و خلق آثار هنری می‌شود؛ آیدین گاه‌گاه سورمه دختر برادر آقای میرزایان را می‌بیند و دل‌باخته او می‌شود، سورمه نیز دلباخته آیدین است. سورمه با این‌که یک‌بار شوهر کرده خواستگاران زیادی دارد ولی آیدین را ترجیح می‌دهد. سورمه و آیدین ازدواج می‌کنند، یک‌بار به آیین مسیحیت و یک‌بار به آیین اسلام.
روزی آیدین روزنامه‌ای را که سورمه برای او به کارگاه آورده می‌خواند و در آن خبر خودسوزی خواهرش را می‌بیند؛ در آنجاست که از نهانگاه خود خارج شده و به سمت خانواده‌اش بازمی‌گردد و به اصرار پدر در مغازه مشغول به کار می‌شود. چندی بعد پدر می‌میرد و وصیت می‌کند که همه‌چیز بین آیدین و اورهان نصف‌نصف تقسیم شود. آیدین و سورملینا از این ازدواج صاحب دختری می‌شوند و سورملینا نیز به نحو نامعلومی می‌میرد.
اورهان فکر می‌کند که او زحمت بیشتری برای حجره کشیده و بایست حق بیشتری داشته باشد، باز هم به برادر حسادت می‌کند، به او مغز چلچله می‌خوراند و او را دیوانه می‌کند. پس از دیوانه شدن آیدین مردم او را سوجی دیوانه صدا می‌زنند و حتی سوجی دیوانه نیز محبوب‌تر از اورهان است. مادر نیز پس از دیوانه‌شدن آیدین دیق کرده و از بین می‌رود.
اورهان که مال خود را از جانب دختر آیدین در خطر می‌بیند و پیش‌تر یوسف را کشته، می‌رود که کار آیدین را نیز تمام کند، اما خود در سرمای سرد زمستان می‌میرد.
بخش‌های از کتاب:
«ساعت آقای درستکار بیش از سی‌سال است که از کار افتاده؛ در ساعت پنج و نیم بعد از ظهر تیرماه سال ۱۳۲۵. ساعت سر در کلیسا سال‌ها پیش از کار افتاده بود و ساعت‌ اورهان را مردی با خود برده است؛ اما زمان هم‌چنان می‌گردد و ویرانی به بار می‌آورد.»
«کدام یکی از ما آیدینی پیش رو نداشته است، روح هنرمندی که به کسوت سوجی دیوانه‌اش در آورده‌ایم، به قتلگاهش برده‌ایم و با این همه او را جسته‌ایم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده‌ایم. کدام یکی از ما؟»

«مادر نگران بود و بعد که بوی غذای سوخته در خانه پیچید مادر زد به زانوهاش: «چه خاکی به سرم‌ شد.» سراسیمه به آشپزخانه دوید و پدر‌ چراغ به دست دنبالش راه افتاد. در چهار چوب در آشپزخانه ایستاد و گفت: «این نتیجه اعمال ماست. ما‌ چه کار کرده‌ایم؟» من دیدم که دست‌هاش می‌لرزد و اشک صورتش را پوشانده. چراغ را از دستش گرفتم. پدر گفت: «ما حالا جایی زندگی‌ می‌کنیم که درست زیر پای ما‌ انبار کتاب‌های ضاله است. پسر خودمان هر‌چه کتاب کفر پیدا کرده چپانده توی این زیر زمین. شاعر هم شده‌ . دیگر همین مانده که یک‌ ساز بزند زیر بغلش و بشود عاشق. برود مطربی. اما من نمی‌توانم ساده بگذرم.» در‌ همان حال آستین‌هاش را بالا زد و گفت: «باید نماز آیات بخوانیم.»