صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

جمعه ۲۴ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

The Reader (کتاب خوان) ؛ نقد و بررسی

The Reader  (کتاب خوان) ؛ نقد و بررسی

خلاصه داستان :یک ستاره سینمایی و یک نو عروس افسرده که با هم هیچ نسبتی ندارند، یکدیگر را در توکیو می‌بینند و رابطه‌ای بین شان آغاز میشود .
“کتاب خوان” درامی‌ست غم انگیز با کارگردانی محکم و داستانی پر از درد با بازی‌های شوکه کننده و موسیقی متنی دلخراش. کتاب خوان همان کاری را با شما می‌کند که سال گذشته “تاوان” کرده بود. داستانی چند پاره ولی کاملا سر راست بر خلاف تاوان ولی مانند آن با پایان بندی درگیر کننده که با استادی تمام روایت میشود. اما بارزترین مشخصه‌ی فلم بازی فوق العاده‌ی “کیت وینسلت” است. بازیگر ۳۴ ساله‌ای که دوباره به روزهای اوج خود برگشته است اما بسیار قوی تر از بار قبل. شاید بازی کردن در “تایتانیک” برای او و “لئونارد دیکاپریو” کار اشتباهی بود. هر دوشان یک شبه تبدیل به ستاره شدند و درست بعد از غرق شدن هیاهوی تایتانیک در اقیانوس پرتلاطم هالییود آنها هم غرق شدند. ولی هر دویشان تلاش کردند و انتظار زیادی کشیدند تا اینکه امروز بازگشتی به مراتب قوی تر و درخشان تر از بار قبل دارند. در این بین دیکاپریو با تبدیل شدن به نور چشمی “اسکورسیزی” تلاش به مراتب کمتری در بالا آمدن از نردبان ترقی انجام داده است و درست برعکس او کیت وینسلت انتظار زیادتری کشیده است و همین انتظار هم باعث شده است که یک باره در دو فلم بسیار خوب بدرخشد. او اینک صاحب چهره‌ای درد دیده است. زنی پخته و بالغ که می‌داند چطور در قالب کاراکترهایش فرو برود. و برای همین هم در یک شب کاری می‌کند که شاید دیگر هرگز شاهد آن نباشیم. او در مقابل حیرت بسیاری هر دو جایزه‌ی بازیگری نقش زن درام را در “گلدن گلاب” امسال ربود و علاوه بر اینکه جای خالی نامزدی نقش زیبایش در “جاده‌ی انقلابی” برای اسکار بهترین بازیگر نقش اول زن خالیست برای کتاب خوان نامزد همین جایزه است.
کتاب خوان شیوه‌ی روایت بسیار جالبی دارد. با نگاهی کلی می‌توانیم داستان فلم را به سه قسمت تقسیم کنیم. در قسمت اول شاهد رمانسی دلپزیر بین نوجوانی جسور و زنی دردمند هستیم که هرگز چیزی از گذشته‌ی مجهولش به زبان نمی‌آورد. در این قسمت تناقض زیادی بین دو شخصیت محوری وجود دارد. “مایکل برگ” پسرک شانوزده ساله در حالی از روی عشقی مرموز و در عین حال باور پزیر به دیدار زنی تنها می‌آید که در طرف دیگر باز زنی تنها طرف هستیم که هرگز او را نمی‌شناسیم و حتی به زور اسمش را از زیر زبانش در می‌آوریم و همان طور که ناگهانی آمده بود ناگهانی هم غیبش می‌زند. شخصیت “هانا اشمیت” در این قسمت برای ما معرفی میشود ولی چندان کاری با مایکل نداریم چون او به جز در یک جنبه تغییر خواهد کرد. هانا چرا راضی میشود هم/بستر یک نوجوان شود و چرا چیزی از گذشته‌اش نمی‌گوید در حالی که عطش عجیبی به شنیدن داستان دارد. آیا او می‌خواهد با غرق شدن در درون داستان‌های خیالی و عشق یک پسر جوان که چیزی جز هوس و عشقی نافرجام در آن نیست از حقیقتی تلخ فرار کند که وجودش را عذاب می‌دهد و از دورن می‌خورد؟ قسمت اول داستان یا بهتر است به احترام نام فلم بگوییم فصل اول داستان با عشقی ناکام در نگاه یک پسر و شخصیتی راز گونه تمام میشود.
فصل دوم با داستان مایکلی آغاز میشود که قدری بزرگتر شده است و در دانشکده‌ی حقوق درس می‌خواند. در ابتدای فصل دوم شاهد تلاش مایکل برای فراموش کردن ناکامی گذشته و پیدا کردن دلخوشی‌هایی جدید هستیم ولی همه چیز با برگشت دوباره‌ی هانا به هم می‌خورد. این بار هانا را می‌شناسیم. او زنیست که در طول جنگ دوم جهانی خواسته یا ناخواسته که هرگز نمی‌فهمیم عضو حذب “نازی” بوده است و در یک اردوگاه کار اجباری یهودی مشغول خدمت. مایکل نا باورانه شاهد هانایی گناهکار است و هانا کاری جز اعتراف کردن به جنایاتی که انجام داده است ندارد. در این فصل باز هم شاهد همان عشق ناکام هستیم که این بار بعد تازه‌ای به خود می‌گیرد. این بخش باز هم با ناکامی به پایان می‌رسد. ناکامی جوانی که شاهد چهره‌ی واقعی و گذشته‌ی دردناک عشقش است و زنی که تمام آرزوهایش تا پایان عمر در پشت میله‌های زندان برای جنایت‌هایی که باز هم معلوم نمیشود که آیا واقعا انجام داده است یا نه پژمرده میشود.
در فصل سوم این بار داستان بعد دیگری به خود می‌گیرد. این بار شاهد شکوفا شدن دوباره‌ی عشقی متفاوت هستیم که شاید هرگز همسانش را ندیده‌ایم. در این فصل شاهد پر رنگ‌ تر شدن دردها و تنهایی‌ها و تاوان‌ها هستیم. درد‌هایی که برای گناهان ناکرده تحمل می‌شوند. و جالب ترین مشخصه‌ی این بخش نحوه‌ی ابراز عشق مایکل به هاناست. مایکل می‌داند که هانا باید از این تنهایی و دردها رهایی یابد و به همین منظور او را غرق در داستان‌های خیالی می‌کند و ناخواسته به او عشق زندگی کردن و آموختن را می‌آموزد. و همه چیز در یک پایان بندی موفق به پایان غم انگیز خود می‌رسد. در این بخش نباید بازی مثل همیشه درخشان “رالف فاینس” را فراموش کرد.
 “استفان دالدری” بعد از فلم موفقش “ساعت‌ها” کار خاصی انجام نداده است. اما درست بعد از شش سال او در بازگشتی درخشان حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. کتاب خوان علاوه بر داستان گویی پرداخته شده و کاملش بازی درخشان نورها و رنگ‌هاست. در تمام فلم شخصیت‌ها و در محوریت آنها هانا با نورپردازی‌های شاهکار و نماهای موفق دوربین به خوبی به تصویر کشیده شده است. هانا برای همیشه محکوم است تا در تاریکی باشد و خاکستری رنگ اوست. این نورپردازی و کونتراست رنگ‌هاست که شخصیت هانا را پررنگ تر کرده است و در تمام طول فلم هم درباره‌ی او یکسان است. اما برای مایکل موضوع فرق می‌کند. مایکل در فصل اول همیشه در روشنایی قرار دارد. در فصل دوم به رنگ خاکستری متمایل میشود ولی دوباره در بخش پایانی در نور و سفیدی قرار دارد. در کل فلم این شخصیت مایکل است که تغییر می‌کند ولی هانا به جز تغییر در ظاهرش به دلیل گذشت ایام چندان تغییری نمی‌کند او همیشه در درون دردهای خود محکوم به رنج کشیدن است. و به نحو جالبی معصومیتی کودکانه در او دیده میشود که باور انجام چنان جنایاتی از شخصیتی مثل او بسیار غیر قابل باور است. این نور پردازی در لوکیشن‌ها هم نمود پیدا می‌کند. در سکانس زیبای گردش مایکل در ساختمان سوت و کور اردوگاه و کوره‌های ادم سوزی بازی با رنگ‌ها و نور پردازی به اوج خود می‌رسد و اینجاست که ارزش فلم چندین برابر میشود.
تا اینجای کار همه چیز در فلم در حد عالی خود قرار دارد ولی یک مکمل برای این همه اندوه و در عین حال زیبایی لازم است. اینجاست که “نیکو موهلی” با موسیقی متن زیبا و تکان دهنده‌ی خود وارد میشود. این موسیقی غم انگیز و تاثیر گذار فلم است که کامل کننده‌ی زیبایی‌های فلم است و درست زمانی متوجه این جنبه‌ی مکمل بودن موسیقی م‌ شوید که تصاویر فلم را بدون موسیقی ببینید. البته این حقیقت مسلم است که در تمامی فلم‌ها موسیقی نقش به سازایی در تاثیر گذار بودن فلم دارد. اما تعداد اندکی از فلم‌ها دارای موسیقی متنی به یاد ماندنی هستند که کتاب خوان یکی از آنهاست.
عوامل سازنده‌ی فلم به جز بازیگران تقریبا همان گروه سازنده‌ی ساعت‌ها هستند. فلمنامه را “دیوید هره” بر اساس رمانی به همین نام از “برنارد شلینک” نوشته است. و تنها و تنها شاهد همکاری کاملا منسجم تیم سازنده برای خلق فلمی خوب هستیم. اما تشابه شدید فلم با “تاوان” غیر قابل انکار است. هر دو فلم راوی تنهایی انسان‌ها و تاوان گناهان ناخواسته‌ی‌شان است. راوی انسان‌هایی که هرگز روی خوشی را نخواهند دید. انسان‌هایی که برای فرار از حقیقت تلخ زندگیشان به داستان پناه می‌برند و در دنیاهای خیالی تلاش بی ثمرشان را برای زندگی کردن و چشیدن طعم زندگی و عشق می‌کنند.