صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

جمعه ۲۴ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

آوای وحش - (The Call Of The Wild)

آوای وحش - (The Call Of The Wild)

اعتراف می‌کنم که جدیدترین اقتباس از « آوای وحش » ( The Call of the Wild ) نوشته‌ی « جک لندن » باعث ناامیدیم شد. تکنولوژی موشن کپچر که سگی را از دل تلاش‌های یک اجرا‌کننده‌ی سیرک می‌سازد ( و به همین خاطر کنترل کاملی از رفتار، تعامل‌ها و حالت‌های صورت سگ به این کارگردان می‌دهد) خیره‌کننده و در ۹۸٪ مواقع قابل‌باور است ( نقاط مشکل‌داری گاها دیده می‌شوند). « هریسون فورد » بازی‌ای از خود نشان داده است که در سالیان طولانی از او ندیده بودیم. و فلم‌‌برداری این اثر ( توسط فلم‌‌بردار کهنه‌کار « جانوس کامینسکی ») شکوهمند است. اما تغییرات لحنی اثر باعث ایجاد شوک‌هایی در روایت می‌شوند و « بهبود »هایی که به فلم‌ « جک لندن » داده شده است هم ( که احتمالا برای سینمایی‌تر شدن اثر بوده است ) تنها باعث ضعیف‌تر شدن جنبه‌های روایی و مضمونی فلم‌ شده اند. آیا واقعا نیاز به برخی از جنبه‌های بصری ای که توسط کارگردان، « کریس سندرز » و همچنین نویسنده، « مایکل گرین » داده شده اند داریم؟ این موارد چگونه می‌توانند داستانی را بهتر کنند که از زمان انتشارش در نزدیک ۱۲۰ سال پیش همچنان دوست‌داشتنی باقی مانده است؟
« هریسون فورد » بازی‌ای از خود نشان داده است که در سالیان طولانی از او ندیده بودیم.
شخصیت اصلی مثبت فلم‌ « باک » نام دارد، کسی که بخش موشن کپچرش توسط « تری نوتاری » انجام شده است و داستان بخش بخش اثر عروج او از یک حیوان خانگی بودن به سگ/گرگ آلفا یا برتر یک قبیله‌ فراتر از دسترسی انسان‌ها است. در ابتدای « آوای وحش »، سگ ۱۴۰ پوندی داستان ما حیوان خانگی وفادار اما بازیگویش فردی به نام « جاج میلر » ( با بازی بردلی ویتفورد ) است که در منطقه‌ی دره‌ی سانتا کلاریتای کالیفورنیا زندگی می‌کند. پس از به سرپرستی گرفته شدن و یاد گرفتن « قانون کلوپ »، « باک » به عنوان عضوی از گروه سگ‌هایی تحت مالکیت « پرالت » ( عمر سای ) و « فرانکو » ( کارا جی ) که فرانسوی-کانادایی اند درمی‌آید و آن‌ها هم رفتار خوبی با او دارند. اربابان بعدی « باک » گروه سه‌نفره‌ی به شدت مغروری از آمریکایی‌ها اند که در جست و جوی طلا به سمت « یوکان » آمده اند. « هال » ( دن استیونز )، خواهر او یعنی « مرسدس » ( کارن گیلان ) و شوهر خواهرش یعنی « چارلز » ( کالین وودول ) از این سگ‌ها سواستفاده می‌کنند. « باک »ی که حالا بسیار خسته و بریده است توسط « جان ثورنتون » ( هریسون فورد ) دوره‌گرد نجات داده می‌شود اما دیگر سگ‌ها زمانی که قصد دارند از طی یک رودخانه به همراه « چارلز » و « مرسدس » گذر بکنند، از بین می‌روند. « هل » نجات می‌یابد و خودش را وقف این می‌کند که « باک » و « ثورنتون » را پیدا کرده و آن‌ها را بکشد.
داستان ما حیوان خانگی وفادار اما بازیگویش فردی به نام « جاج میلر » ( با بازی بردلی ویتفورد ) است که در منطقه‌ی دره‌ی سانتا کلاریتای کالیفورنیا زندگی می‌کند.
جلوه‌های ویژه‌ی بصری این اثر به طرز باورنکردنی‌ای شگفت‌انگیز است. در بسیاری از سکانس‌ها، « باک » به حدی احساس زنده بودن به شما می‌دهد که باور اینکه هیچ‌زمانی در طی ساخت این اثر یک سگ واقعی در جای او حضور نداشته کار بسیار سختی است. « سندز » ( که قبل از این آثاری مثل « چگونه اژدهای خود را آموزش دهید » ( How to Train Your Dragon ) را ساخته بود ) اصلا با استفاده از شخصیت‌های انیمیشنی غریبه نیست اما این اولین باری است که او مجبور بوده تا با شخصیت‌هایی با بازیگران واقعی هم سر و کله بزند. کارهای او در زمینه‌ی آثار لایو-اکشن بی‌نظیر اند. « هریسون فورد » که دوران کاریش را صرف بازی در نقش شخصیت‌هایی متضاد کرده که حضور ندارند، در این نقش به راحتی انجام وظیفه کرده ( او همچنین به عنوان روایت‌کننده‌ی این اثر هم حضور داشته است ) و توانسته تا ذکاوت و دانایی را به دنیای فردی بیاورد که زندگی خانه‌به‌دوش گونه‌ای را پس از مرگ پسرش و نابودی ازدواجش تجربه می‌کند. « دن استوینز » از سوی دیگر در نقش شخصیت منفی کارتون‌گونه‌ی این اثر کاملا حضوری اغراق‌آمیز دارد ( شخصیت « هل » به صورت خیلی خلاصه در کتاب حضور دارد و با « چارلز » و « مرسدس » می‌میرد). بازیگران قابل‌ذکر و سرشناس دیگری هم در این فلم‌ حضور دارند – « کارن گیلان، عمر سای، کارا گی و بردلی ویتفورد – اما هیچ کدام مدت زمان زیادی در فلم‌ حضور ندارند.
« سندرز » مشکلاتی با لحن و سرعت اثر دارد. گاها او با محتوای فلم‌ برخوردی عادی و ساده دارد، مثل جایی در ابتدای اثر که « باک » در اطراف خانه‌ی « جاج » هرج و مرج به پا می‌کند. در لحظاتی دیگر رویکرد او تاریک است و یا ترسناک. بسیاری از لحظات دیگر اثر که با « ثورنتون » همراه اند چیزی شبیه به مالیخولیا به نظر می‌رسند علی‌الخصوص در یکی از سکانس‌هایی که او تصمیم می‌گیرند برای همسر سابقش نامه‌ای بنویسد و توضیح بدهد که چرا او را ترک کرده است. لحظاتی از اثر که به نظر می‌رسد برای جلب توجه مخاطبان جوان‌تر ساخته شده اند احتمالا باعث سر آمدن طاقت مخاطبان بزرگ‌سال‌تر می‌شود و برعکس این قضیه هم صادق است. در راستای تلاش برای رسیدن به حداکثر مخاطبان ممکن، روایت « سندرز » پر از بخش‌هایی است که با یکدیگر تناسب ندارند. فلم‌ همچنین صحنه‌های اکشنی را اضافه کرده است که در رمان اصلی حضور نداشتند. یکی از جالب‌ترین موارد آن‌ها صحنه‌ی نجات زیر دریا و دیگری صحنه‌ی فرار از بهمن است. در بخش‌هایی پایانی، فلم‌ به طرز محسوسی از فضای رمان فاصله می‌گیرد در حالی که تعداد بسیار کمی از آن تغییرات باعث بهبود کیفیت آن شده اند.
حتی با در نظر گرفتن اینکه پیشرفت‌های تکنولوژی چگونه به فلم‌‌سازان کنترل کاملی بر روی نحوه‌ی حرکات حیوانات داده اند، ساخت فلم‌ی درباره‌ی سگی انسان‌نما که اصلا صحبت نمی‌کند کار سختی به نظر می‌رسد. اگرچه که رمان آقای « جک لندن » به نظر چندان برای پرده‌ی نقره‌ای مناسب نیست اما اقتباس‌های متعددی از روی آن صورت گرفته است؛ اولینِ این اقتباس‌ها در سال ۱۹۲۳ بود، سپس یک نسخه در سال ۱۹۳۵ با بازی « کلارک گیبل » ساخته شد و سال ۱۹۷۲ هم « چارلتون هستون » در آن حضور یافت. آخرین و جدید نسخه هم سال ۱۹۹۷ با « روتگر هائر » بود. هیچ‌کدام از این فلم‌‌ها کاملا موفقیت‌آمیز نبودند ( نسخه‌ی سال ۱۹۹۷ شاید موفقیت‌آمیزترین نسخه محسوب می‌شود ) و این اقتباس جدید هم به عنوان یک تلاش هدررفته‌ی جدید وار این چرخه شده است. این فلم‌ پروژه‌ی افتضاحی نیست – هریسون فورد و فلم‌‌برداری اثر نقاط قوت آن محسوب می‌شوند اما وقتی که بیننده فرصت زیادی را صرف تکنولوژی بی‌نظیری می‌کند که این شخصیت‌ها را به واقعیت آورده است، چیزی در این میان گم خواهد شد. تمرکز و توجه بیشتری به داستان و لحن به جای تکیه بر روی جلوه های ویژه می‌توانست باعث شود که آخرین نسخه‌ی « آوای وحش » تبدیل به تجربه‌ی پرثمرتری باشد.