صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

چهارشنبه ۲۲ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

«بودنبروک‌ها – زوال یک خاندان»

«بودنبروک‌ها – زوال یک خاندان»

برگردان: حسین معرفت / منبع: وبسایت هوبر

یادداشت: «بودنبروک‌ها – زوال یک خاندان» (Buddenbrooks: Verfall einer Familie ) اثر توماس مان، نویسنده‌ی مشهور آلمانی است که در سال 1929 جایزه نوبل ادبی را برای نویسنده‌اش به ارمغان ‌آورد. این کتاب که در لیست 1000 اثر داستانی برتر گاردین قرار دارد، توسط علی اصغر حداد به فارسی ترجمه شده است. اغلب منتقدان بر این باورند که رمان بودنبروک‌ها جامعه‌ی بورژوای آلمان قرن نوزدهم را در طول چندین دهه تصویر می‌کند.
ارنست همینگوی (نویسنده‌ی برجسته‌ی معاصر امریکا و برنده‌ی جایزه نوبل ادبیات) درباره‌ی این کتاب گفته است: «یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌های زندگی ام آن است که بتوانم این رمان را یک بار دیگر برای اولین بار بخوانم.» در ادامه، برگردان مطلبی را از وبسایت هوبر در باره‌ی این اثر داستانی مهم ادبیات آلمان می‌آوریم:
در شمال آلمان، جایی در نزدیکی دریای شرق، شهر تجارتی قدیمی لوبِک موقعیت دارد. از اواخر قرن هژدهم در آنجا خانواده‌ی تجارت پیشه‌ای زندگی می‌کرد که با هوشیاری، استعداد و مهارت در تجارت، به دارایی و موقعیت اجتماعی عالی دست یافته بودند. آنها در روبروی کلیسای سنت مارین در خانه‌ای بزرگی زندگی می‌کردند و با کشتی‌های بادی شان که با آنها تجارت غله می‌کردند، تا استکهلم و امستردام و تا ایدین بورگ و لندن می‌راندند.
سرگذشت این خانواده، آیینه‌ی تاریخ قرن نوزدهم است. آنها جنگ‌های ناپلیون، روی کار آمدن پروس و قدرت گرفتن لیبرال ها را که خود نیز به آن متعلق بودند، از سر گذراندند. هم‌چنان آنها انقلاب 1848 و شگوفایی صنعتی و مواصلاتی به وسیله راه آهن و کشتی‌های بخار و سرانجام تاسیس امپراطوری جدید آلمان را نیز از سرگذراندند.
موسس شرکت «یوهان زیگموند من» بود، مردی که در آغاز قرن نوزدهم تجارتش به موفقیت نایل آمد. نواسه‌ی وی «هینریش توماس من» تاجر و سناتور لوبِک بود و یکی از دو نواده اش، «توماس من» خانواده و شهرش را در تمام جهان مشهور کرد.
سناتور از فرزندانش خوشحال نبود. از آنها توقع نمی‌رفت که در آینده مسؤلیت شرکت را به دوش بگیرند. توماس و برادرش هینریش هیچ‌کدام به تجارت علاقه نشان نمی‌دادند. ازین رو در سال 1891 با مرگ سناتور پایان عمر صدساله این شرکت باافتخار نیز فرا رسید.
توماس در زمان مرگ پدرش 16 ساله بود. وقتی با مادرش به مونشن نقل مکان کرد 19 ساله و زمانی‌که در جریان یک ماموریت در ایتالیا به نوشتن رمان در مورد سرگذشت خانواده اش شروع کرد، 22 ساله بود. توماس من نام رمان را «بودنبروک‌ها» گذاشت. در کرکترها و صحنه‌ها نیز تغییر آورد. نویسنده جوان تصمیم دیگری گرفت؛ او می خواست واقعات دقیق تاریخی را روایت کند. بخش دوم عنوان رمان موضوع را مشخص می‌کند: «زوال یک خاندان».
«بودنبروک‌ها» به عنوان نقطه عطف و پایانی رمان اجتماعی قرن نوزدهم شمرده می‌شود. توماس من مردم شهر زادگاه خویش را به دقت مورد بررسی قرار داده و نحوه فکر، رفتار و گفتار آنها را تشریح می‌کند. این سبب شده است که رمان با وجود  حجم زیاد و پایان تراژیک‌اش، دلچسپ و سرگرم کننده باشد.
«یوهان بودنبروک» بابای خانواده، بنیان‌گذار و رییس یک شرکت رو به موفقیت است. او که کرکتر الهام گرفته از یوهان زیگموند است، شرکت را با هوشیاری و استعداد تجاری اش به موفقیت رسانده‌است. زندگی او سرشارست از فعالیتش برای نیل به هدف و باورداشتن به پیشرفت. اما با پسرش «زوال» آغاز می-شود. «ییان بودنبروک» رمان نویس است و از استعداد تجاری پدرش چیزی در او نمی توان یافت.
به نظر می‌رسد که توماس نواسه یوهان بودن بروک، کسی است که بار دیگر ازین خانواده به موفقیت دست می‌یابد. او سناتور می‌شود. اما موفقیت او شکننده است و چهره دارای اعتماد به نفس اش، نقابی بیش نیست. او از وظیفه اش، و از فشار کار و تجارت رنج می برد. شک و تردید او را فلج می سازد؛ انگیزه اش از میان می رود و فعالیت هایش تنزل می یابد و بدبختانه او فکر می کند که زندگی اش رو به پایان است. اتفاقا کتابی از شوپن هاور را می یابد و به خواندنش می پردازد. او در می یابد که فلیسوف چیزی را می گوید که او خود تجربه کرده است: زندگی رنج است و راه حل آن فقط در مرگ نهفته است. چند سال بعد توماس بودنبروک می میرد. فرزند چهارده ساله اش «هنو»ی خیال پرداز و بی هدف، تنها می ماند. او خود را وقف موسیقی، که یگانه محتوای زندگی اش است، می کند. دوسال پس از پدرش، او را نیز مرگ دامنگیر می شود و این گونه رمان به پایان می رسد.
قرن نوزدهم به عنوان عصر شهروندان به شمار می رود. همرا با شگوفایی اقتصادی در امپراطوری جدید آلمان دوره طلایی آنان آغاز شد. دنیا به روی آنها باز شد. علم و دانش در دست رس شان قرار گرفته  و صنعت و تخنیک در خدمت شان بود و تجارت و حمل نقل تمام قاره ها را به روی آنان گشود. آیا دلایل کافی برای خوش بینی شان وجود نداشت؟ مگر به صورت روزمره پیشرفت و موفقیت نداشتند؟ آیا همانطوری که امپراطور شان فخرفروشی میکرد، آنها به سوی «زمان آقایی» در حرکت نبودند؟
در وسط همین دوره طلایی توماس من داستان خانواده ای را نوشت که نه با موفقیت بلکه با زوال به پایان می رسد. کسی که جهان را مانند توماس بودنبروک من یا هنو می بیند و خود را – کورکورانه - غرق پیش رفت و موفقیت نمی بیند، سوال برانگیز بودن و زودگذر بودن آن را درک می کند.
شوپن هاور می گوید تاریخ مقصدی ندارد. نه تاریخ جهان و نه تاریخ یک خانواده. زندگی در تبادله ای بی پایانی از عروج و زوال جریان دارد.
برخلاف توقع براندن بروک ها یکی از موفق ترین کتاب های ادبیات آلمانی شد. ملیون ها انسان آن را خواندند و دریافتند که آن چنان که دوره طلایی برای آلمانی ها و اروپایی ها زود گذر و پایان پذیر است، برای آنها نیز این مساله صدق می کند.