صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

چهارشنبه ۲۲ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

نگاه از پنجره‌ی خانه پدری – بخش پنجم

نگاه از پنجره‌ی خانه پدری – بخش پنجم

زنان روستا هرکدام خیلی بیشتر از یک کتاب قصه است. قصه‌های لایه در لایه با ناگفته‌های بی‌شمار در ذهن‌ و اندرون‌شان و نیز قصه‌های پر و فراز و نشیب زندگی ظاهری خود‌شان. قصه‌های که فکر می‌کنم غیر از رنج و عذاب و عقاید تلخ و افراطی چیزی دیگری در درونش ندارد. زنان در روستا را می‌شود از هر نگاهی قصه کرد. از رنج‌های مداوم‌شان، از فرودستی‌شان، از لت و کوب توسط همسران‌ و خسران و خسربره‌‌های‌شان، از آرزوهای دور و دراز برای فرزندان‌شان و از هر بعد متفاوت دیگری. اما همه‌ی این‌ها متاسفانه از حوصله‌ی این نوشته و شاید هم از حوصله نویسنده این مطلب خارج است.
به یاد می‌آورم خانمی را که در دهکده‌ی دورتر از روستای ما زندگی می‌کرد. برای من که مدام زندگی روزمره، کارهای مشقت‌بار و زجر و بیچارگی‌های او را در ذهنم تصور می‌کنم او نماد کاملی از یک انسان زحمت‌کش بود. روستانشینان قصه می‌کردند که او پس از آن‌که پیرمردی در روستا زن مریضش را از دست داد، به ماه نرسیده رفت و این خانم را از یک السوالی خیلی دور به روستای ما آورد. می‌گفتند این زن که دختر جوان و پرقدرتی بود، در چنگ ظلم و ستم و کار طاقت‌فرسای خانواده‌ی شوهرش از پا افتاد و به زودی رو به پیری نهاد.
شوهر این زن پس از مدتی مرد. آن‌وقت‌ها که من نیز از اتفاقات زندگی مردم روستا چیزهای به یاد می‌سپردم خوب در ذهنم است که بعد از مدتی آوازه بالا گرفت که زن این مرد هم به زودی به خانه پدرش برخواهد گشت. اما او به خاطر دوتا فرزندش تن به هر رنج و آزار و اذیتی داد و در خانه پسران ناتنی‌اش دوام آورد. در همه‌ی زمان‌ها و ادوار سخت و راحت زندگی روستانشینی من از او چیزی جز کار و زحمت نمی‌دیدم. صبحِ اول وقت می‌دیدی که گاوی در پیش‌روی، خری در پشت‌سر و گوساله‌های به دنباله‌ای آن از پیش‌روی خانه می‌گذشت. پس از مدتی بزغاله و بره‌های بسیاری را با قد خمیده به چرا می‌برد. بعدتر می‌دیدی که آمده است با یک پشتاره هیزم در پشت. چند ساعت بعدتر دیده می‌شد که بشکه‌های زرد در دست به چشمه برای آوردن آب می‌رود. مدتی بعد نوبت دوشیدن شیر گوسفند و گاو و بز می‌رسید و چندی بعد هم علف دادن این حیوانات و بقیه ماجراها.  اگر زمستان می‌بود، او اولین کسی بود که راه به چشمه باز می‌کرد برای آب و اگر تابستان می‌بود هم او نخستین آدمی بود که از صحرا هیزم و علف برای خانه‌ی پسران ناتنی و عروسانش جمع‌آوری می‌کرد، بدون هیچ سودی برای خود و فرزندانش. با گذشت هر روز فرزندانش کلان شده می‌رفتند. برخلاف دیگر بچه‌ها که پیش از ظهر یا بعد از ظهر به مکتب می‌رفتند و دیگر اوقات را به کارهای خانه مشغول بودند، آن‌ها اما از کودکی کمک دست مادر بودند و از تعلیم و درس و مشق باز ماندند. زمستان یک سال یکی از بچه‌ها سخت مریض شد. می‌گفتند دانه‌ی در رانش سبز شده. کسی از خانواده اهمیت نداد و او هم‌چنان اذیت شده رفت. دانه دقیقا وقتی خشکید که یک‌پای را فلج و از کار انداخت. تابستان سال دیگر همین بچه از راه‌پله پایین افتاد و دستش شکست. این‌بار نیز کسی اهمیت نداد. دستش تاب خورده، به پشتش جوش کرد. حالا همین‌ها بچه‌های جوانی شده‌اند که یکی ناقص و دیگری هم بی‌سواد کامل است.
او شاید برای دیگران یک زن عادی بود و هم‌چنین تا بعدها برای من، اما بعد از آن‌که به شهر آمدم و از عینک دیگری به زنان نگریستم و پس از هم‌آمیزی با مردم شهر کابل که البته این‌ها نیز از چندان آزادی برخوردار نیستند متوجه شدم که زنان دهکده بیشتر از هر زنی در دنیا زحمت می‌کشند و بیشتر از هر زنی در روی کره زمین حقوق‌شان پایمال می‌شوند. اما بدتر از هرچیزی این‌ است که این جماعت از وضعیت خفقان‌آورشان چیزی نمی‌دانند و خیلی هم بدتر این‌که فکر می‌کنند زندگی تمام زنان در دنیا همین است و چاره‌ای جز پذیرفتن این وضعیت ندارند. بانوی علیلی دورتر از دهکده‌ی ما زندگی می‌کرد. او نیز برای من همیشه یادآور مشقت‌های سخت زندگی زنان در روستا است. قصه‌ی او را جالب‌ تعریف می‌کردند. می‌گفتند این خانم در کودکی عروسی کرد و پس از مدتی شوهر پیرش تنهایش گذاشت. او با اکراه بسیار از سوی خانواده‌ی برادر دو باره پذیرفته شد. اما این‌بار او دیگر دختر جوان و رعنای نبود که خواستگارهای بسیار از هرسو سراغش را بگیرند. وی زنی مطلقه‌ و معیوبی بود که از سوی جامعه هم طرد شده محسوب می‌شد. پس از مدتی ماندن در خانه و ناامیدی خانواده از این‌که کسی خواستگار نمی‌آید، کار و اذیت شدن‌های این زن فزونی گرفت. می‌گفتند همه ساله در خزان او هر روز چادری در دست داشت و زیر درختان روستا برای جمع کردن هیزم و برگ‌های درخت پرسه می‌زد تا توشه‌ی گردآوری کند برای زمستان خانواده‌ای برادرش. با دست علیل در بهار، داسی در بغل در جویبارهای اطراف دهکده می‌گشت که علف برای گاو و مال و دیگر حیوانات همین خانواده درو کند. در زمستان حالش بدتر از هروقتی دیگری بود. او هر روز چندین بار با بشکه‌های چند سیری در بین برف و سردی طاقت‌فرسا به سوی چشمه در حرکت بود تا برای خانواده و حیوانات آب تهیه کند. گفته می‌شد بعدها که کار و تلاش مداوم این زن بر ذوق اعضای خانواده خوش آمده بود، خواستگارهای بسیاری را رد کردند و نگذاشتند دیگر به خانه‌ی بخت برود و از خود زندگی جدیدی دست و پا کند. او که بعدها از شوهر و زندگی نو دست شسته بود می‌گفتند فقط یک آرزو داشت و از خانواده برادر هم فقط یک چیز می‌خواست: این‌که تکه نانی باشد و جای خوابی، تا بتواند زنده باشد و به پیشگاه خداوند دعا کند، چون از این‌ دنیا که خیری نصیبش نشده حداقل بتواند برای رفتن به دنیایی دیگر ره‌توشه‌ی بردارد. زنِ دیگری بود در همین روستا. او هم سرنوشتی شبیه به همین آدم‌ها داشت. این زن پس از آن به دهکده آمد که شوهرش دو زن را پشت سر هم از دست داد. زن‌های اول و دوم این مرد هر کدام به طریقی مختلفی از وی جدا شدند و برای این مرد ثمری دیگری جز گذاشتن اطفال خورد و بزرگ نداشت. می‌گویند این زن که اکنون دارای طفل و مشغله‌های بسیار شده است آمده بود با آرزوهای بزرگ در سر و این‌که بتواند به درس و زندگی مرفه‌اش در این مکان ادامه بدهد. اما آن‌طور که او می‌خواست نشد. پیش از او از زن‌های دیگری این مرد هفت عیال به جا مانده بود و پرورش و خوراک و پوشاکی همه این‌ها تمام آروزهای این زن جوان را با خاک یک‌سان کرد. او اکنون خودش نیز دارای سه طفل است و حالا از سر صبح تا شب در حال جان کندن است که بتواند به عیال‌ دوازده نفری‌اش در خانه نان و آب و خوراک و پوشاک برساند.
تبعیض جنسیتی و نصف مرد پنداشتن زنان را به صورت واقعی می‌توان در این مکان حس کرد. زنان‌ این روستاها از قلبه و کشت گرفته تا جمع‌کردن هیزم و آوردن علف برای گاو و گوسفند و رسیدگی به حیوانات و شوهر و پدر شوهر و تمام اقارب شوهر را به عهده دارند. کار زنان در روستا همیشه هم‌سان با مردان و یا شاید بیشتر از مردان است اما با حق و حقوقی بسیار ناهم‌سان. آن‌ها روزها همیشه وقت پشت کارهای شاقه، زمین‌داری، کشت گندم، جو و جواری و برداشت بادام اند و شب‌ها هم مصروف کارهای خانه و بچه‌داری و دیگر موارد. زنی‌که نتواند این کارها را در آن واحد انجام بدهد شلیته است و اصلا حق است که رویش زن دیگری بیاورند تا این زن بفهمد که زندگی چیست و یک نان چند «فتیر» است. دختران این روستا نیز روزگار بدی دارند. دختری که بیشتر از بیست سال در خانه پدر باقی بماند، در چشم مردم بسیار بد می‌نشیند و از آن به عنوان ترشیده یاد می‌کنند و می‌گویند بخت این بیچاره‌ی بدبخت خوابیده است و یا هم آوازه می‌افتد که دختر فلان آدم حتما مشکلی دارد که کسی به خواستگاری‌اش نمی‌آید و از این قبیل مسائل. به هر روی تا اکنون در باره‌ی دختران روستای ما و روستاهای اطراف، این حرف مصداق کامل دارد که می‌گویند: «دختر را با کلاه که زدی و چپه نشد، می‌تواند زن زندگی باشد و می‌شود با او هم آغوشی‌ کرد و به عقدش در آورد.»