صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

چهارشنبه ۲۲ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

تنهایی و به ‌یاد‌آوردن در «بهار لعنتی‌» پاتریک مودیانو

تنهایی و به ‌یاد‌آوردن در «بهار لعنتی‌» پاتریک مودیانو نویسنده : فهیم صادقی

پاتریک مودیانو فلم‌نامه‌نویس و نویسنده‌ی معاصر فرانسه می‌باشد. او در کارنامه ادبی‌اش جایزه‌های متعدد، از جمله نوبل ادبیات ۲۰۱۴ را به ثبت رسانده است. مودیانو را باتوجه به این کارنامه و آثار متعددش می‌توان یکی از چهره‌های مطرح و شناخته شده‌ی ادبیات مدرن در فرانسه یاد کرد.
اولین اثری که از او خواندم رمان (بهار لعنتی) با ترجمه نازنین عرب است. هرچند عنوان کتاب در فرانسوی    chien de printemps   یا (سگ بهار) است اما ترکیبی که مترجم به کار برده است جالب‌تر می‌نماید.
این رمان کوتاه داستان عکاسی به نام فرانسس ژانسن را بازگو می‌کند. راوی داستان که یکی از شخصیت‌های اصلی رمان است، برای اولین بار به طور اتفاقی فرانسس ژانسن را در سال ۱۹۶۴ در کافه‌ی در میدان  دانفر روشرو در پاریس می‌بیند. او در آن هنگام ۱۹ سال دارد و دختری هم‌ سن ‌و ‌سال خودش او را همراهی می‌کند. ژانسن درست میز روبروی آن‌ها نشسته و با لبخندی که بر لب دارد به آن‌ها نگاه می‌کند. او که در آن هنگام روی سفارشی از یک مجله آمریکایی با موضوع عکاسی از نسل جوان کار می‌کند، دوربین رولیفکس آلمانی‌اش را از کیف می‌کشد و با خونسردی تمام به عکاسی از این دو جوان پاریسی (راوی و دوستش) می‌پردازد. سپس ژانسن این دو جوان پاریسی را به فنجانی قهوه مهمان می‌کند و از آن‌ها می‌خواهند که سوژه‌ی عکاسی‌اش شوند. پس از عکاسی راوی و دوستش با او به آتلیه‌ عکاس، در خیابان فروآدوو می‌روند‌ . در آتلیه فقط دو قاب عکس در دیوار چسپانده شده است و تمام اثاثیه سالن را دو مبل و یک کاناپه خاکستری تشکیل می‌دهد. در گوشه‌ی از سالن سه چمدان قهوه‌ای روی هم سوار اند و بین چمدان‌ها عکس‌هایی که  ژانسن در طول زندگی حرفه‌ای اش گرفته است، جاخوش کرده اند. به این ترتیب آشنایی راوی با ژانسن از یک دیدار اتفاقی در کافه شروع می‌شود. بعدها داوطلب می‌شود تا عکس‌هایی را که ژانسن در مدت بیست و پنج سال کار حرفه‌ای اش گرفته است، بر اساس تاریخ و مکان طبقه بندی و فهرست کند. در این مدت او بیشترین وقتش را در آتلیه ژانسن سپری می‌کند اما ژانسن به ندرت به آتلیه می‌آید.
ژانسن از راوی می‌خواهد که دروازه آتلیه را به روی هیچ کسی باز نکند و وقتی به تلفن‌ها جواب می‌دهد بگوید ژانسن این جا نیست. چهار - پنج نفر مشخص از دوستان ژانسن که او از آن‌ها همیشه به نام «حلقه‌ی آخر» یاد می‌کند به طور مداوم هروز یا به آتلیه می‌آیند و سراغ ژانسن را می‌گیرند یا به تلفن آتلیه زنگ ‌می‌زنند. 
اما ژانسن همیشه در تنهایی خود می‌گریزد و تنها کسی که گاهی با او قدم می‌زند و کافه می‌رود آشنای جدیدش (راوی) است. هرچند ژانسن قبل از آن که راوی به طبقه بندی و فهرست عکس‌هایش بپردازد، به او خبر می‌دهد که تا یک ماه دیگر ازفرانسه به مکزیک می‌رود و نیازی نیست که این عکس‌ها طبقه بندی شوند، اما به یک‌بارگی بی‌ آنکه به کسی بگوید غیبش می‌زند و همان‌طور که برای دوستان حلقه‌ی آخر نقش مرده‌ها را بازی می‌کرد، نوبت راوی هم می‌رسد.
راوی پس از نزدیک به سی سال تصمیم می‌گیرد کتابی در مورد ژانسن و عکس‌هایش بنویسد. او به هر دری می‌زند تا سرنخی در مورد ژانسن بیابد. اما از آن‌جایی که کل عمر آشنایی‌اش با ژانسن سه ماه است، فقط دوستان حلقه‌ی آخر او را می‌شناسد. سی سال بعد آن‌ها نیز شبیه ژانسن یا مرده اند و یا نقش مرده‌ها را بازی می‌کنند. راوی هیچ‌گاه نمی‌تواند آن‌ها را پیدا کند و با آن‌ها در مورد ژانسن حرف بزند اما در ذهنش همیشه به گذشته برمی‌گردد. به روز‌ها و لحظه‌هایی برمی‌گردد که با ژانسن سپری کرده و حرف زده و قدم زده است. در نهایت راوی خبر چاپ شدن اولین کتابش را دریافت می‌کند اما هم‌چنان با گریز در گذشته از ژانسن حرف می‌زند.
به نظر من دو چیز موضوع اصلی‌ رمان (بهار لعنتی) را تشکیل می‌دهد. موضوع اول تنهایی است که در سراسر کتاب خواننده را همراهی می‌کند.
ژانسن آدم تنهایی‌ست. هرچند دوستانش همیشه به دنبال او هستند اما او همیشه در کنج خلوتی می‌گریزد و از جمع دوری می‌کند.  همین‌طور، ۳۰ سال بعد راوی تنها تر از ژانسن است.  چون در زمانی که او می‌خواهد کتابی در مورد ژانسن بنویسد، هیچ کسی نیست تا با او در باره‌ی ژانسن حرف بزند و او ناخودآگاه در گذشته‌هایش پرتاب می‌شود، به یاد می‌آورد و به مخاطبانش قصه می‌کند. اما هیچ‌گاه موفق نمی‌شود کسی از آشناهای ژانسن را پیدا کند و با او حرف بزند.
این آشنایی‌های اتفاقی در زندگی‌ی همه‌ی ما رخ می‌دهد. همه‌ی آدم‌ها در زندگی‌شان برحسب یک اتفاق با آدم‌هایی آشنا می‌شوند که ریشه می‌دواند در روح و روان شان. گاهی بر حسب اتفاق کسی را در یک کافه، در یک سفر تفریحی و یا اصلا در خیابان می‌بینیم، بعدها ایشان یکی از عزیزترین آدم‌های زندگی‌مان می‌شود. برعکس از بعضی آدم‌ها هم‌چنان که در پیش چشم مان هستند، با آن‌ها کار و زندگی می‌کنیم، چقدر دوریم و اگر دور نیستیم گاهی به یک‌بارگی چقدر دور می‌شویم. در این رمان نیز راوی به طور اتفاقی با دوست دخترش ژانسن را در کافه می‌بیند با او آشنا می‌شود و ژانسن ۳ ماه بعد غیبش می‌زند اما  این آشنایی آنقدر در زندگیش ریشه می‌دواند که  تا۳۰ سال بعد نمی‌تواند خود را از آن ببُرَّد. ۳ ماه آشنایی و ۳۰ سال تنهایی!
همه‌ی ما آدم‌ها در زندگی‌مان تجربیاتی از این نوع را داریم‌ . چه بسیارند آدم‌هایی که در لحظه با نگاهی خودشان را در کافه و جاده و یا هرجایی دیگر جاگذاشته و سپس مدت‌ها در سرگردانی‌ محض به زندگیشان ادامه داده اند.
موضوع اصلی دوم در این رمان (به یاد آوردن) است. راوی همیشه تقلا می‌کند که چیزی را از گذشته‌های بسیار دور به خاطرش بیاورد.  مثلاً ۳۰ سال بعد با نشستن روی تراس کافه‌ی که اولین بار ژانسن را در آن‌جا ملاقات کرد، به یک‌بارگی به ۳۰ سال قبل پرتاب می‌شود و شروع می‌کند به روایت خاطره‌های او.
در اوایل رمان می‌خوانیم که: «باید پذیرفت که حافظه، گاهی مانند دوربین‌های پولاروید آنالوگ عمل می‌کند. برای مدت سی سال گاه‌گاهی به ژانسن فکر می‌کردم. آشنایی ما مدت زمان زیادی طول نکشید. او در ژوئن سال ۱۹۶۴ فرانسه را ترک کرد و من این سطور را در آوریل ۱۹۹۲ می‌نویسم.»
چه باعث می‌شود که آدم چندین سال بعد به گذشته برگردد، زندگی‌اش را واکاوی کند و در مورد آن بنویسد؟ به یاد آوردن!
به باور من آدم‌ها بیشتر از آن‌که در زمان حال و یا آینده زندگی کنند، در گذشته زندگی می‌کنند. ما همیشه به گذشته‌های‌مان پرتاب می‌شویم و با به یادآوردن لحظه‌های شادمان، شادمان می‌گردیم و با به خاطر آوردن خاطرات تلخ و اندوهگین، غمگین و افسرده می‌شویم.