صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

چهارشنبه ۲۲ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

خانه پدری؛ طی طریق بسیار برای حل مشکلات و اجابت دعاها

خانه پدری؛ طی طریق بسیار برای حل مشکلات و اجابت  دعاها غضنفر کاظمی :

شبی از شب‌های عادی و معمولی بود، با این تفاوت که آن شب عزم سفر به کوه‌کرت را داشتیم. کوه‌کُرت که به آن کوه شاه‌سلیمان پیامبر نیز گفته می‌شود، شاید بلندترین کوه در سطح ولسوالی کیتی ولایت دایکندی است. این کوه بیشتر از کوه بودن خود به یک مکان مقدس شهره است. می‌گویند، در آن‌جا تخت سلیمان پیامبر فرود آمده و لحظه‌ی نشسته‌است. از همین‌رو هم این کوه برای مردم اطراف مقدس شده و به یک زیارت تبدیل شده‌است. از مناطق ما تمامی مردم سال ‌یک‌بار قافله‌ی بسته شده و به آن‌جا سفر می‌کردند. این سفر بیشتر بُعد زیارتی دارد تا سیاحت و کوه‌نوردی.
روزِ همان شب قافله‌ی شکل گرفته، بیش از پنجاه - شصت نفر هرکدام با خرهای‌شان آمادگی برای رفتن به کوه کرت را گرفته بودند. از روستاهای اطراف نیز آدم‌های زیادی آمده تجمع کرده بودند که به قافله پیوسته و شب‌هنگام راهی کوه‌کرت شوند. آن‌شب برای من شاید یکی از خاطره‌انگیزترین شب‌ها بود. ‌شبِ آن روز من به زیارت فکر نمی‌کردم، فقط شور و هیجانِ رفتن و بودن با بچه‌های قریه برایم جالب بود و مرا واداشته بود که تا وقت رفتن اصلا خواب به چشمانم راه نیابد. همان شب قریه ما شور و غوغای دیگری داشت. عر زدن الاغ‌ها از یک‌سو و شلوغ‌بازی‌های بچه‌های قریه اطراف از سوی دیگر به جوش و خروش قریه افزوده بود. ساعت حدودا یک‌ونیم شب بود که های‌وهوی مردان و عرعر خران از هر سو طنین انداخت و به‌سوی مقصد موعود حرکت کردیم. می‌دانید که سفر در شب لذتی دارد و این لذت هم نصیبی هرکسی نمی‌شود. رفتن و رفتن، گم شدن در دل شب. خاموشی و تاریکی. این‌ها همه لذتی آمیخته با هیجان پدید می‌آورند
در دل شب راه می‌رفتیم و من هم با خرِ که مختص سوار شدنِ خودم بود، از دنبال‌ قافله‌ی به درازی کهکشان، در حرکت بودم. برای رسیدن به کوه‌کرت باید از هفت‌خوان رستم گذشت. ما هم بایستی این کار را انجام می‌دادیم. از قله‌ها، دشت‌ها و دهکده‌های زیادی باید می‌گذشتیم که به بلندای این کوه برسیم. شب را بدین منوال گذشتانده و به صبح نزدیک می‌شدیم. سپیده‌ی صبح را در تپه‌ی بلندی که معروف به «بند اسپ‌دوان» است، اطراق کردیم. آن‌جا همه نماز خواندند و عبادت کردند. بعد از لحظه‌ی درنگ به سوی مقصد موعود راه افتاده و هم‌چنان به پیش می‌رفتیم. در راه به موردهای جالبی برمی‌خوردیم: به کوچی‌های که در دره‌ا‌‌ی بزرگ که به‌ «خشک دره» شهره‌است، خیمه برپا کرده ‌بودند. به کسانی‌که از اوایل شب تا سپیده‌‌ای صبح برای بز و گوسفندشان علف می‌کندند. آدم‌های را دیدیم که نصف شب بلند شده و آمده بودند تا برای امرار معیشت‌ خانواده از این دره‌ا‌ی دور هیزم جمع‌آوری کنند. اولین بار بود که آن همه شتر را یک‌بار و یک‌جا می‌دیدم، حیرت انگیز بود. می‌شد یک زندگی مشقت‌بار روستایی و مشکلات زندگی روستایی را در یک چشم به هم‌‌زدن در آن‌جا به تماشا بینشینیم.

آفتاب عالم‌تاب از شرقِ دهکده‌ی «رباط» سر بیرون آورده بود که در آن‌جا رسیدیم. آدم‌های دهکده‌ از خانه‌ها بیرون آمده بودند تا هر کدام پی‌کاری بروند. شور و شعفی خاصی در چهره‌ی همه‌ی آن‌ها نمایان بود. صبحِ زیبایی به نظر می‌رسید. در این دهکده مردمی از نژادی بلوچ زندگی می‌کنند. خانواده‌های که از زمین‌داری و مالداری امرار معیشت کرده و می‌زینند. لحظه‌ی در آن‌جا، در پهلوی چشمه‌ی که دور تادورش پوشیده از درخت‌های سبز چنار بود، توقف کرده و سپس حرکت کردیم. سختی‌های فراوان از آن‌جا شروع می‌شد. قبلا راهی را که پیموده بودیم نسبتا هموار بود و با مشکلاتی زیادی روبرو نبودیم، بعد از این بایستی از راه‌های تنگ و تپه‌ها و کوه‌های صعب العبور می‌گذشتیم. حدودا دو ساعت‌ونیم راه پیمودیم، تا به تپه‌ا‌‌ی که در کمرگاه کوه بود رسیدیم. در آن‌جا خیمه‌های برپا کرده بودند. آن‌جا توقف کردیم. آدم‌های این‌جا با همه بسیار خوش و بش کردند. ما را داخل خیمه‌شان دعوت کرده و برای ما دوغ و نان گرم تندوری آوردند. ما هم آن‌جا دوغ نوشیده و مدتی خستگی رفع کردیم. دلیل این‌که چرا از قریه جدا شده و آمده در این بیابان خیمه زده‌اند را پرسیدیم. آن‌‌ها می‌گفتند، از آن‌جای که چراگاه‌های منطقه نمی‌توانند نیاز همه مالداران روستا را مرفوع سازند، الزاما ما به کوه و بیابان پناه می‌بریم. از وضعیت موجود خیلی هم راضی بودند. پس از آن شاید سه‌ساعتی را راه رفتیم. در این مدت خرهای زیادی از راه رفتن ماند و آدم‌های زیادی از خستگی مضاعف ضعف کردند. به هرصورت خودمان را به بلندی کوه رسانده بودیم و این کاری کمی نبود. برای رسیدن به زیارت باید راه هموار دیگری را نیز طی می‌کردیم. تازه، نفس‌ها بازگشته بود و کسان می‌توانستند راحت‌تر نفس بکشند.
از دور تپه‌ی نمایان بود. تپه‌ی کوچکی که در بلندی کوه موقعیت دارد. در نوک آن، سنگ‌های را روی هم چیده‌اند. مردم عام به این سنگ‌‌های چیده شده «ادیره» می‌گویند که همان «دیره» معنی می‌شود. در وسط این سنگ‌ها بیرقی را نصب کرده و کسانی‌که به زیارت می‌آیند، دستمال و پارچه‌‌های را به آن می‌بندند. از همین‌رو هم انباری از پارچه‌ها به چوب بسته شده‌اند. پایین‌تر از زیارت چشمه‌ی است. مردم از آن چشمه به خوبی یاد کرده و آبش را شفابخش می‌دانند. تا جایی‌که از آن آب برای شفای مریضان قریه نیز می‌آورند. آن‌طرف‌تر از تپه‌ی که مکان نشست خود شاه‌سلیمان پیامبر است، تپه‌ی دیگری موقعیت دارد. آن تپه را «تخت‌ بلقیس» همسر پیامبر می‌دانند. می‌گویند، در آن‌جا یک تختِ سنگی و یک گهواره‌‌ سنگی وجود دارد. عده‌ای باورمند اند که کسی نمی‌تواند به آن تپه‌ سنگی بالا شود. از همین‌رو هم ترس برهمه غالب شده و کسی جرأت نمی‌کند آن‌جا برود. در این کوه سُرب/فلز فراوان است و سنگ‌های همانند سُم شتر نیز پیدا می‌شود. عده‌ی از مردم هم باور دارند که این کوه جن و پری دارد و از جایگاه پیامبر حفاظت می‌کند. همان جن و پری‌های که مریدانِ سلیمان پیامبر بودند.
به همین لحاظ بود که ما هم از ترسِ این‌که از بلای جن و پری رهایی یابیم، نزدیک‌های شب از آن‌جا رخت بربسته و به سوی خانه حرکت کردیم. کسانی‌که در آن‌جا شب را سپری کرده‌اند می‌گویند، صداهایی عجیب و غریبی از هرسو به گوش می‌رسد و این باعث‌ می‌شود که آدم‌های آن‌جا هرچند زیاد هم که باشند، از آن وضعیت بترسند. برگشت دوباره این راه و مشکلات که در رفتن سد راه ما شده بود، تنها چیزی بود که بعد از گشتن و پرداختن به زیارت در مخیله‌ هر آدمی که روی آن کوه بود، جا پیدا می‌کرد. بعد از چند ساعتی از کوه‌ و دره‌ها پایین خزیده و شب بود که به دهکده‌ رباط پاگذاشتیم. قرار شد باقی شب را آن‌جا اطراق کرده و فردا صبح اول وقت حرکت کنیم. طبق معمول هرچند نفر به خانه‌های قریه تقسیم شدیم و من و چندتن از دوستان به یکی از خانه‌های که پایین‌تر از دیگران قرار داشت پناه بردیم. صاحب‌خانه که بعدا فهمیدیم اسمش ظاهر است آدم خنده‌رو و خوش برخوردی بود. اما معلوم بود که در حرف‌هایش خیلی افراط می‌کند و حتی گاهی برای این‌که خودش را در دهکده‌ی‌شان بزرگ و عزیز نشان دهد، متوسل به دروغ نیز می‌شود. ظاهر که ما وی را ظاهر بلوچ صدا می‌زدیم حرف‌های زیادی از تاریخ و گذشته رباط می‌دانست. می‌گفت، از آن‌جایی‌که کوه‌های زیادی در اطراف دهکده است و راه عبور و مرور هم فقط از دو طرف این روستا ممکن است؛ رباط یک‌وقتی زندان یکی از امپراطوری‌های قدیم افغانستان بوده است و قصه می‌کرد که چندی قبل زمانی که مردم قریه برای زمین‌های‌شان «جوی» کندن‌کاری می‌کردند؛ از جاهای حفر شده شمشیر، سپر و ابزارهای قدیم جنگی که همه از طلا بوده است یافته‌اند. بعدها که خانه آمدیم نیز شنیدیم که همین‌کار صورت گرفته بوده و حکومت محلی همه‌ی آن طلاها و زیورآلات را توقیف کرده‌است. شب آهسته و پیوسته به روز مبدل شد. حرکت کردیم. با طی کردن دوباره‌ای آن مسافت دراز، بازهم با کوله‌باری از خستگی و کفتگی به روستا برگشتیم و همه به امیدی این‌که خواست‌ها و دعاهای ما قبول درگاه حق خواهد شد، به رفع کردن خستگی راه و زندگی روزمره پرداختیم.