صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

چهارشنبه ۲۲ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

خانه پدری؛ دل‌دادگی نافرجام علی و خودکشی غریبانه‌ی شیرین

خانه پدری؛ دل‌دادگی نافرجام علی و خودکشی غریبانه‌ی شیرین نویسنده: غضنفر کاظمی

قصه‌ی عشق در روستاها شاید بیشتر از هرچیزی عجیب و غریب است و سرنوشتی دارد بسیار متفاوت از دیگر چیزها. از یک سو حرام مطلق دانستن این مسئله از سوی دین و مذهب و دیگر هم تنگ‌نظری و گناه پنداشتنش از سوی خانواده‌ها که آن هم به گمانم از همین مطلق‌نگری و باورهای افراطی دین می‌آید.
از همین‌رو عشق و دوست داشتن در روستا برای مردم و والدین معنایی خاصی ندارد، هرچند که خودشان شاید در گذشته‌ها چنین تجربه‌ی را از سر گذرانده باشند. می‌خواستم برای‌تان از وضعیت عشق و شاید از سرگذشت چندین نفر در این رابطه بنویسم، اما در حین نوشتن در این باره، یکی از اقارب از سرگذشت عشق و آوارگی یکی از هم‌صنفان دوران مکتبش در روستا قصه کرد. قصه‌ی این دختر خانم دل‌داده در حد دردناک و آزاردهنده بود که حالم را دگرگون کرد و پس از این قصه دیگر نتوانستم به چیز دیگری جز این روایت و اتفاقات متاثرکننده‌ای درون قصه فکر کنم و با خودم گفتم احتمالا به خط در آوردن این یک رخداد، شاید بتواند تصویری نسبتا روشنی از عشق، از دوست داشتن، از وابستگی، از افراط در این زمینه به خوانندگان بدهد.
بیشتر عاشق شدن‌ها در روستاها در خفا اتفاق می‌افتد و همین‌گونه در خفا هم می‌میرد. تقریبا هیچ خانواده‌ای از ارتباط عاطفی پسر و یا دخترش باخبر نمی‌شوند و انگار باخبر شدن و پس از آن کاری نداشتن دختر و پسر ننگی بزرگی است که هر خانواده‌ا‌ی نمی‌تواند آن را تحمل کند. خصوصا اگر طرف، دختر خانواده باشد که آن وقت تقریبا همیشه به لت و کوب مداوم و حتی خودکشی و کشتن از سوی خانواده ختم می‌شود. به همین خاطر هم جوانانی‌ که در روستا دلبسته هم می‌شوند بسیار کم اتفاق می‌افتد که به وصال هم برسند و نیز اگر نرسند هم قصه‌ی عشق و دل‌دادگی‌شان مثل آب خوردن زیر خاک دفن می‌شوند و در بسیاری موارد طرف‌ها مجبورند با آدم‌های غیر از دلداده‌شان تن به زندگی بدهند که این خود باعث خرابی‌ها و بدبختی‌های بسیاری در زندگی این افراد می‌شود.
در ادامه بخشی از داستان دل‌دادگی علی و شیرین، مخاطرات راه این دلبستگی و در عین حال به سرنوشت که این دو دچار شدند را برای‌تان بازگو خواهم کرد. به دلیل روان شدن رویداد تلاش کرده‌ام یادداشت را به شکل داستان‌نما ارایه کرده و نیز خودم به جای قصه‌گوی اصلی داستان از دید شخص اول، قصه را روایت کنم تا این‌گونه کار برای نویسنده و خواننده سهل‌تر گردد. قابل یادآوری می‌دانم که به خاطر بعضی ملاحظات از استفاده نام‌های اصلی شخصیت‌ها خودداری و از نام‌های مستعار استفاده کرده‌ام.
شیرین از هیچ فرصتی نمی‌گذشت تا از عشقش نسبت به علی سخن نگوید. عشقش در حد آتشین بود که در هرفرصتی از خوبی‌های معشوقش و از این‌که چه کارهای حاضر است برای هم‌دیگر انجام بدهند می‌گفت و نیز از این‌که نمی‌توانند بدون یک‌دیگر دوام بیاورند. در همین مدت پسر بیشتر از سه بار برایش خواستگار رفته بود، اما پدر دختر به دلیل این‌که خانواده پسر پولدار نیست، خانه‌ی درست ندارد و علی تااکنون درسش تمام نشده است به خواستگاری‌اش جواب رد داده بود. پس از مدتی علی سرگشته و حیران و به دلیل این‌که برود اقتصادش را بهتر کرده و برگردد به ایران رفت. در این مدت اما حرف و حدیث‌های از ارتباط و دوست داشتن علی و شیرین بین مردم بالا گرفت که دختر فلان آدم بی‌حیا است و این آدم جلوی دختر و ناموس خود را گرفته نمی‌تواند و... این حرف‌ و حدیث‌ها همین‌گونه پیچید و پیچید تا به گوش فامیل شیرین و پدرش رسید. یکی از روزها شیرین به صنف آمد و متوجه شدیم که یک بخشی از صورتش کاملا پندیده و سیاه شده است. معلم صنف دلیل این وضعیت را پرسید و او فقط گفت وقتی در چشمه بوده در حین آب گرفتن به زمین افتاده است. بعدا اما پیش ما که دوستانی صمیمی‌اش بودیم پرده دلش را درید و از لت و کوب مداوم خانواده‌ و خصوصا پدرش پرده برداشت.
او پس از گذشت روزها مکتب آمدنش هم قطع می‌شد. گاهی می‌آمد و گاهی هم چندین روز نمی‌آمد. یک روز اگر می‌آمد می‌دیدی که لبش خونین است و روز دیگر می‌دیدی که سر و پا و دستش شکسته است. دیگر شیرین آن آدم سابق نبود. از او می‌پرسیدیم حالا که از آن رویداد بسیار گذشته و علی هم ایران است پدرت چرا دست از لت و کوبت بر نمی‌دارد. او می‌گفت، هر روز که از مکتب به خانه می‌روم پدرم خبرهای جدیدی در باره رابطه من و علی می‌شنود و از همین خاطر دردش زیاد است و تقریبا همه روزه لت و کوبم می‌کند. او پس از مدتی دیگر هیچ وقت حالش خوب نبود. هرچند که با او شوخی می‌کردیم و دلداری‌اش می‌دادیم که این روزها می‌گذرد و اهمیت نده، اما به هیچ‌وجه کارگر نمی‌افتاد.
یکی از روزها سر صحنه امتحان نشسته بودیم و استاد حاضری را خواند. به شیرین رسید. نامش را با صدای بلند گرفت و شیرین جواب نداد. بار دوم و بار سوم، یکی از هم‌صنفی‌ها از گوشه‌ی صنف گفت، شیرین خودکشی کرده است. سکوت مطلقی صنف را فرا گرفت. شاید عده‌ای در آن‌جا نمی‌دانستند به چه دلیل، اما ما دوستان نزدیکش می‌دانستیم به کدام دلیل چنین اتفاقی افتاده است. مدتی سکوت بود، اما در مدت امتحان تقریبا همه بی‌وقفه به گریه افتادند.
پس از گذشت دو سه روز چند نفر از دوستانش جمع شده و به دیدار مادرش رفتیم. او با دیدن ما هم‌صنفی‌ها و دوستانش تا که می‌توانست زار زار گریست و به نوبت گردن هرکدام ما را به بغل گرفته و می‌گفت، دخترم را چرا با خودتان نیاورده‌اید. شیرین چرا اکنون در بین شما نباشد که رفته و زیر خاک خفته است. به قبرستان رو به روی خانه اشاره کرده و می‌گفت، دخترم رفته و رو به روی خانه مادرش برایش خانه ساخته است. ما هم همه به گریه افتادیم. همه می‌دانستیم که این گریه‌ها دیگر ثمری ندارد، اما چاره‌ای دیگری هم نبود. از مادرش از این‌که چرا به حرفش گوش نسپرد گلایه کردیم و از این‌که او حق داشت برای خودش همسر دل‌خواه اختیار کند، سخن گفتیم.
مادر شیرین پس از مدتی کمی آرام گرفت و از روزی قصه کرد که شیرین در آن خودکشی کرد. گفت صبح وقت متوجه شدم که شیرین لباس سفید رنگی که از پاکستان خریده بود را پوشیده و آرایش کرده است. به دلیل این‌که قبل از این حتی راضی نمی‌شد در عروسی‌ها این لباسش را بپوشد تعجب کردم. فکر می‌کردم حتما کدام اتفاق خوبی افتاده است که دخترم پس از مدت‌ها امروز آرامش دارد و از این بابت خوشحال بودم. پیش روی خانه فرشی را پهن کرده، رو به روی آفتاب نشسته و به سرش شانه می‌کشید. هرچند که دلیل این کارش را از او می‌پرسیدم چیزی نمی‌گفت. بعدتر به آشپزخانه رفته بود که غذایی برای چاشت تهیه کند. صدایی مهیبی شنیدم. دویدم به طرف آشپزخانه، دیدم که شیرین نقش زمین است. به شفاخانه انتقالش دادیم. داکترها دلیل این وضعیتش را خوردن «حشره‌کش» تشخیص دادند. طولی نکشید که چشمانش را فرو بست و دیگر هرگز باز نکرد. مادرش در حالی‌که این وضعیت را توصیف می‌کرد زار زار می‌گریست و می‌گفت، شیرین‌گم با همان لباس سفید جدیدش، بر روی دستانم جان داد.
پس از گذشت چندین ماه از این قضیه، روزهای زیادی علی را می‌دیدیم که لباس سیاه برتن دارد و صبح وقت از پیش مکتب گذشته و بر سر قبر شیرین می‌رفت، ساعت‌ها بر سر قبرش  می‌نشست و معلوم نبود چه چیزهای به معشوقی که هرگز به وصالش نرسید می‌گفت و دوباره برمی‌گشت. این وضعیت روزهای بسیاری همین‌گونه تکرار شده می‌رفت.