صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

چهارشنبه ۲۲ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

خانه پدری | للی للی ممد انور، گوشه بگیر او سوداگر

خانه پدری | للی للی ممد انور، گوشه بگیر او سوداگر نویسنده: غضنفر کاظمی

مادر این‌روزها کابل است. با آن‌که مریض احوال است اما با همه‌ی این‌ها ما کم حرف می‌زنیم و بیشتر از او می‌شنویم. او جسته و گریخته از قصه‌های دوران قدیم و از افسانه‌های که آن وقت‌ها برای ما می‌گفت قصه می‌کند. از قضا یکی از شب‌ها شعری را زمزمه کرد. با شنیدنش رفتم به کودکی خودم و به زمانی که برای ما این‌چنین می‌خواند. آن وقت‌ها برای ما محتوای شعر و این‌که چه حرف‌های درونش نهفته است و چه چیزی را با خودش حمل می‌کند اهمیت نداشت. شاید آن وقت‌ها تنها به صدایی دل‌انگیز و زیبایی مادران گوش و جان می‌سپردیم و احساس آرامش می‌کردیم. چند شب پیش که به محتوا توجه کردم متوجه شدم که حرف‌های بسیاری نیز در آن نهفته است. از مادر، داستان این شعر را و از این‌که این‌گونه شعرها از کجا سربرآورده است و خواستگاهش در کجاست پرسیدم. مادر از تاریخچه‌اش چیزی نمی‌دانست و گفت از وقتی که به یاد می‌آورد این شعرها وجود داشته است. او شعر را برای چندمین بار خواند و نیز قصه‌ی پشت این داستان را روایت کرد.
دختری را از روستایی دزدیده بوده اند. آورده بوده در روستایی بسیار دورتر از روستای خودش. او را به کسی که هیچ نمی‌شناخته و رضایتی از وی نداشته به شوهر می‌دهند. از همین رو این دختر در دهکده‌ی زندگی می‌گذرانده که هیچ نمی دانسته از روستایی آبایی‌اش چقدر فاصله دارد. در طول این سال‌ها و از قضا بچه‌ای هم به دنیا آورده بوده است. در خانه شوهر بسیار آزار می‌دیده و کار می‌کرده. از سر صبح «خلمه» را رها کرده و با چشمش «هیگل» می‌کرده. با دستش آسیاب سنگی را گندم می‌کشیده است و به پشتش هم مشکوله‌ای بسته بوده که با تکان خوردن وی باید به دوغ تبدیل می‌شده و با یکی از پاهایش هم گهواره بچه‌اش را تکان می‌داده است. این دختر آرزو می‌کرده که اتفاقی بیافتد و مددی شود تا از چنگ این وضعیت خلاصی یابد و پس به خانه پدر باز گردد. روزی از روزها سوداگری در روستا پیدا می‌شود. او در یک نگاه متوجه می‌شود که این سوداگر از همسایگان روستای پدری‌اش است. این دختر در قالب شعر در عین حال که بچه‌اش ممد انور را با تکان دادن ممتد گهواره‌ به خواب فرا می‌خوانده خطاب به پسرش طوری که سوداگر هم بشنود با صدایی بلند و گیرا چنین می‌خوانده است:
للی للی ممد انور
گوشه بگیر او سوداگر
اگر بابی مه ره دیدی
بگوی دختر تو ره دیدوم
به پایش گهواره بود
به چشمش خلمه بود
به دستش اسیه بود
به پشتش مشکوله بود
للی للی بابی ایه
او این آواز را برای چندمین بار می‌خواند تا آوازش به گوش سوداگر برسد. وقتی این آواز به گوش سوادگر می‌رسد، او متوجه می‌شود که یکی از مخاطبان، خودش هم است. به پیش دختر می‌آید و می‌پرسد تو کیستی؟ دختر جواب می‌دهد که من تو را می‌شناسم و همان گم شده دیار شما من هستم. بالاخره سوداگر به روستای‌شان برگشته و به پدر دختر خبر می‌دهد. پدر می‌آید و دخترش را پس بر می‌گرداند و داستان به خوشی به پایان می‌رسد. یکی از زیبایی‌های داستان و افسانه‌ها در روستا این است که فرجام هرکدام‌شان به خوبی و نیکی به پایان می‌رسد. این شعر هم یکی از آن‌هاست. شعر به پایان می‌رسد، دختر هم به خانه پدرش برمی‌گردد. وضعیت شخصیت شعر بهتر می‌شود و کودکان شنونده هم با سرانجام خوب داستان، خوشحال می‌شوند و به آرامش می‌رسند. خانم‌های روستا برای خواباندن بچه هاشان تقریبا همه بی وقفه از همین شعر استفاده می‌کنند. شعری که در خود چیزهای بسیاری برای گفتن دارد. هر مصرع شعر یک به یک از اوضاع و احوال بخشی از زندگی یک زن روستایی پرده برمی‌دارد. این‌ شعر نشان می‌دهد که زنان روستا تقریبا همیشه در چنین وضعیت خفقان‌آوری به سر می‌برند. تنها این چیزهایی ذکر شده در شعر هم نیست. این وضعیت فقط بخشی از سختی‌ها است. یعنی یک زن روستایی جدایی از این‌ها از فشار کار و از فشار بدبختی‌هایی دیگر در زندگی نیز فراوان رنج می‌برد. این شعر از یک چیز بسیار مهم دیگر نیز می‌گوید؛ در قدیم بیشتر زنان در طول جنگ‌های تنظیمی و فرقه‌ی که وجود داشت، یا به زور تفنگ دزدیده می‌شدند و یا هم به زور خانواده به شوهر داده می‌شد که این شعر تنها اشاره به دزدیده شدن دختر می‌کند.
******
بابه بچه اشکار رفته
ده کون غلجزار رفته
اکو بیه اکو بیه
تیلونی تنباکو بیه
جیگه بلی ساکو بیه
تیی درگه خرویه
تنبگ درگه جارویه
این یکی دیگر از آوازهایی است که در روستا مردم به وقت خوابیدن بچه‌هاشان می‌خوانند. مطمینن این شعر نیز در خود داستانی دارد. داستان شعر که در بالا خواندید از این قرار است که می‌گویند زنی جدا از شوهرش، معشوقه‌ی هم داشته است. او همانند شعر دیگری که در بالا از او سخن رفت، در واقع با خواندن این شعر هم‌زمان با خواباندن بچه‌اش می‌خواسته به معشوقه‌اش که حتما در تیررس صدای وی قرار داشته بفهماند که پدر بچه یعنی شوهرش به فلان کوه دنبال شکار رفته و شب هم برنمی‌گردد. بنابراین فرصت غنیمت است و از این فرصت باید استفاده کرد. هم‌چنین او در این شعرش خطاب به معشوقه‌اش می‌گوید که شب به خانه بیا و به او نشانی‌های راه را هم نشان می‌دهد. او حتی می‌گوید که خانه ما زیر زمین که در آن تنباکو کشت شده است و بستره هم روی سکوی خانه قرار دارد و نیز زیر دروازه خانه، خروسی است و پشت دروازه هم به دلیل این‌که بتوانی بیایی جاروبی گذاشته شده و به این معنی که هیچ مانعی وجود ندارد.
گرچند این‌گونه باورها و این‌چنین کارها که خانمی جز شوهرش معشوقه‌ی داشته باشد در روستا به دلیل باورهای دینی و عقیدتی سزایش مرگ است، اما جالب است که چگونه این شعر سینه به سینه تا حالا دوام آورده و زنان در روستا بدون این‌که اندکی به معنا و محتوایش توجه کنند پیش بچه‌های‌شان بی‌محابا به خوانش می‌گیرند.  در روستا این‌گونه شعرها و ضرب‌المثل‌های بسیاری است که تا اکنون به صورت شفاهی نقل شده و بعضی به لطف عده‌ای از نویسندگان عزیز مکتوب و بخشی هم با تاسف در حال نابودی است.