صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

چهارشنبه ۲۲ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

آیا باید رمان‌های فاکنر را بخوانیم و زندگی‌اش را فراموش کنیم؟ - بخش اول

آیا باید رمان‌های فاکنر  را بخوانیم و  زندگی‌اش را فراموش کنیم؟ - بخش اول نویسنده: درو گیلپین فاوست، آتلانتیک / ترجمه: علیرضا شفیعی‌نسب، سایت ترجمان

ویلیام فاکنر، در می‌سی‌سی‌پی، یعنی یکی از کانون‌های نژادپرستی در آمریکا، به دنیا آمد و زندگی کرد. اکثر رمان‌هایش نیز در همین سرزمین می‌گذرد و از این رو، برده‌داری و تبعیض نژادی موضوعی آشنا در آثار اوست. جالب اینکه برخلاف قریب به اتفاق نویسندگان سفیدپوستِ آن عصر، نشانه‌های آشکاری از اعتراض و مخالفت با تبعیض نژادی در آثار او وجود دارد، بااین‌حال، وقتی به خودِ او می‌رسیم، با آدمِ نژادپرستی مواجه می‌شویم که چندان با برده‌ها همدلی ندارد. کتاب جدیدی می‌پرسد: تکلیفمان با فاکنر چیست؟

جون ۲۰۰۵، اپرا وینفری، در پنجاه‌وپنجمین کتابی که برای باشگاه کتاب‌خوانی تأثیرگذارش برمی‌گزید، دست به انتخابی غیرمنتظره زد: اپرا ماه‌های پیشِ رو را «تابستان فاکنر» نامید و سه رمان از این نویسنده را در کانون توجه قرار داد: گوربه‌گور، خشم و هیاهو و روشنایی ماه اوت. این سه رمان در یک مجموعۀ سه‌جلدیِ مخصوصِ ۱۱۰۰ صفحه‌ای با وزنی بیش از ۹۰۰ گرم در دسترس بود و هست. وب‌سایت اپرا وینفری چند ویدیوی کوتاه از درس‌گفتارهای سه‌ نفر از اساتید ادبیات را در اختیار گذاشت تا خوانندگان بتوانند با کمک آن‌ها قلم بسیار دشوار این نویسنده را بفهمند. سه‌گانۀ فاکنر فوراً به جایگاه دوم در لیست پرفروش‌های آمازون رسید. برخی منتقدین ادبی وینفری را برای معرفی دوبارۀ ویلیام فاکنر به عموم مردم ستودند؛ برخی دیگر هم هر حرفی دربارۀ معرفیِ دوباره یا احیای فاکنر را زیر سؤال بردند و گفتند اصلاً فاکنر هیچ‌گاه از ذهن مردم جدا نشده بود.
طی پانزده سالی که از آن روز سپری شده، مسائل مربوط به نژاد و تاریخ -که نقشی محوری در آثار فاکنر داشتند- موضوعیت بیشتری یافته‌اند. امروزه باید چه دیدگاهی به این نویسندۀ پیشگام و برندۀ نوبل داشته باشیم که با تراژدی نژادپرستی در کشور ما در نبرد بود؟ نبردی روشنگرانه و در عین حال، تشویش‌برانگیز؛ نبردی که هم حقایق شگفت‌آور بشری را بازتاب می‌داد و هم محدودیت‌های مردی سفیدپوست و اهلِ جنوب را که در سال ۱۸۹۷ در فضای خفقان‌آور جامعۀ بسته و نژادپرست می‌سی‌سی‌پی زاده شده بود. این روزها که بیداری جدیدی نسبت به مسائل نژادی را تجربه می‌کنیم، فاکنر قطعاً جای کار و بررسی موشکافانه دارد. مایکل گورا، استاد زبان و ادبیات انگلیسی در کالج اسمیت، فاکنر را مهم‌ترین رمان‌نویس قرن بیستم می‌داند. کتاب جدید گورا غم‌انگیزترین واژگان: ویلیام فاکنر و جنگ داخلی۱نام دارد و اثری بسیار غنی، پیچیده و شیواست. او در این کتاب شرح می‌دهد که در قرن بیست‌ویکم چرا و چگونه باید آثار فاکنر را با بازنگری رمان‌هایش از منظر جنگ داخلی («پیکار محوری تاریخ ملت ما») بخوانیم. جنگ داخلی جزء موضوعات آشکارِ آثار فاکنر نیست و «بیش از آنکه به شکل داستان درآید، تلویحاً به آن اشاره می‌شود»؛ به بیان دیگر، در آثار فاکنر، جنگ داخلی هم «همه‌جا» هست و هم «هیچ‌جا» نیست. فاکنر نمی‌تواند از جنگ، پیامدها و معنایش بگریزد و گورا معتقد است ما هم نمی‌توانیم. در رمان تسخیرناپذیران۲ شخصیت رینگو، بردۀ سابق، در بحبوحۀ کشمکش برای کسب حق رأی در دوران بازسازی ایالات متحده، می‌گوید: «این جنگ هنوز تمام نشده. اتفاقاً تازه درست‌وحسابی شروع شده». به همین دلیل است که برای ما هم (مثل جیسون و کوئنتین کامپسن) کلمه‌های «بود» و «دوباره» واقعاً «غم‌انگیزترین واژگان» هستند. به بیان گورا، «آنچه  بود هرگز تمام نمی‌شود.»
گورا می‌خواهد بداند که با فهم فاکنر چه‌چیز از جنگ داخلی درمی‌یابیم و با فهم جنگ داخلی چه‌چیز از فاکنر. در این راه، گورا هم در نقش مورخ ظاهر می‌شود و هم منتقد ادبی. اما بنا به اعتراف خودش، دست به قلم بردنش نوعی «کنش شهروندی» نیز هست. این کتاب بازنمود تأملات او دربارۀ معنای «جنگ همیشگی» بر سر نژاد است، آن هم نه فقط در تاریخ و ادبیات آمریکا، که در کل روزگار پرتشویش ما. او معتقد است طرز تفکر امروزی ما دربارۀ جنگ داخلی «بیش از همه، حقایقی را دربارۀ خودمان، موجودیت سیاسی‌مان و شکل تاریخمان آشکار می‌سازد.»
هستۀ مرکزی کتاب گورا روایتی از جنگ داخلی است که برای خلق آن، بازنمودهای جنگ را در سرتاسر آثار داستانی فاکنر حلاجی کرده و «به شکلی کم‌وبیش خطی» بازآراسته است. گورا، در ۱۹ رمان و بیش از ۱۰۰ داستان کوتاه فاکنر، به کاوش لایه‌ها و روابط دوْری و تکرارها و واژگونی‌ها پرداخته و با استفاده از آن‌ها، روایتی خطی از جنگ یوکناپاتافا و رویدادها و شخصیت‌های دنیای آفریدۀ فاکنر موسوم به دنیای «تمبر» برساخته است. فاکنر، بنا به اقتضائات، ترتیب تاریخیِ رویدادها را عوض می‌کرد، چون آنچه در پیِ نمایشش بود «حقیقت روان‌شناختی جبهۀ خانگی ایالات مؤتلفه» و نیز پیامدهای جنگ بود. بنا به استدلال گورا، این کاری است که اسناد واقعی آن دوره سخت بتوانند انجامش دهند. و آن حقیقت روان‌شناختی را هم نمی‌توان از مطالعۀ تاریخ‌نگاری نژادپرستانۀ روزگار فاکنر استخراج کرد؛ اتفاقاً گورا اصرار دارد که فاکنر تاریخ‌نگاری آن روزگار را حتی نخوانده است. در واقع، چنین درکی محصول چیزی است که تونی موریسون آن را «رویکردِ سربرنگرداندن» فاکنر از بار سنگین پیشینۀ ظلم در منطقه‌اش خوانده بود.
فاکنر این امتناع را با تجدیدنظر (یعنی بازنگری همان شخصیت‌ها و داستان‌ها) و از طریق پیشایندها و دنباله‌ها و توسعۀ آنچه پیش‌تر گفته بود به مرحلۀ عمل می‌رساند و با این کار، به حقایق پنهان و بعضاً شوک‌آور جنوبِ قصه‌هایش نقب می‌زند. گورا می‌کوشد با بازسازی مجموعه‌آثار ادبی فاکنر، آن‌ها را حلاجی و شفاف‌سازی کند، اما تشریح ادبیِ او وارد حیطۀ مشارکت می‌شود، یعنی خودش به فاکنر می‌پیوندد. گورا، در راهِ کنارآمدن با میراث دردناک نژادپرستی در آمریکا و البته با خود ویلیام فاکنر، روایتی جدید از این داستان‌های مربوط به جنگ داخلی ارائه می‌دهد. شاید قوی‌ترین روایت داستان جنگ داخلی به قلم فاکنر ابشالوم، ابشالوم! (۱۹۳۶) باشد، رمانی که محور آن امتناع کوئنتین از رو برگرداندن است. با آنکه فاکنر اصرار داشت که کوئنتین از زبان خودِ او سخن نمی‌گوید، اما گورا «حرفش را کامل باور» نمی‌کند. تکاپوی کوئنتین برای درک دلیل کشته‌شدن چارلز بُن در واپسین روزهای جنگ با تشریح روایت‌های پیاپی آشکار می‌شود و این شیوه به شیوۀ خود فاکنر بی‌شباهت نیست. کوئنتین از هیچ‌کدام از نسخه‌هایی که از داستان می‌یابد راضی نمی‌شود و دوباره به جست‌وجویش ادامه می‌دهد؛ در این جست‌وجوها هر بار به رازهای نگران‌کننده‌تری از گناه ازلیِ جنوب آمریکا دست می‌یابد: تحریف و انسانیت‌زدایی از قدرت نژاد. نژاد است که ماشه را می‌چکاند. «پس چیزی که تحملش را نداری پیوند میان‌نژادی است، نه ازدواج با محارم». لحظه‌ای بعد از اینکه بُن این حرف را به هنری (هم برادر و هم برادرِ نامزدش) می‌زند، هنری به او شلیک می‌کند.
آدم یکه می‌خورد وقتی فکر می‌کند که این رمان همزمان با بربادرفته منتشر شده است. آنچه تحسین مردم را برانگیخت مهتاب و گل‌های ماگنولیا بود، نه تصویر به‌شدت انتقادی فاکنر از میراث پابرجای برده‌داری؛ آن که جایزۀ پولیتزر را برای ادبیات داستانی سال ۱۹۳۷ گرفت مارگارت میچل بود، نه فاکنر. اما دورۀ «آفرینش انفجاری» فاکنر، که در سال ۱۹۲۹ آغاز شده بود و حاصل آن نوشتن ۱۳ کتاب در ۱۳ سال بود، نوع دیگری از توجهات را به خود جلب کرد که دلیل آن، نوآوری‌های فرمی و تجربه‌گریِ ادبی‌اش بود، نه تصویر بی‌پیرایه‌ای که از مسئلۀ نژاد ارائه می‌کرد. در سال ۱۹۳۹، ژان‌پل سارتر در مقاله‌ای فاکنر را به پروست تشبیه کرد و همین امر باعث شد فاکنر در چشم روشنفکران فرانسوی و منتقدان ادبی سرتاسر جهان به شخصیتی بت‌گونه تبدیل شود. درست است که فاکنر پولیتزر را نبرد، اما در مسیر کسب نوبل در سال ۱۹۴۹ گام برمی‌داشت.