صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

چهارشنبه ۲۲ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

آیا باید رمان‌های فاکنر را بخوانیم و زندگی‌اش را فراموش کنیم؟ - بخش دوم و پایانی

آیا باید رمان‌های فاکنر  را بخوانیم و  زندگی‌اش را فراموش کنیم؟ - بخش دوم و پایانی

?نویسنده: درو گیلپین فاوست، آتلانتیک
ترجمه: علیرضا شفیعی‌نسب، سایت ترجمان

گورا به «اهمیت روبه‌فزونیِ نژاد» در داستان‌های فاکنر اشاره می‌کند. اما نگرش‌ها و آداب نژادی جامعه با سرعتی بیشتر از خودِ فاکنر در حال تحول و دگرگونی بود. با شتاب‌گیری جنبش حقوق مدنی پس از پایان جنگ جهانی دوم، فاکنر سخنان صریح‌تری دربارۀ تفرقه و نابرابری در آمریکا گفت. گورا، مثل منتقدان آن زمان و منتقدان پس از آن، سخت می‌تواند با دیدگاه‌های دردناک فاکنر دربارۀ ترقی نژادی و عدالت نژادی کنار بیاید. گورا از سخنان پریشان‌کنندۀ فاکنر در جمع دوستانش یا از کلیشه‌ها و پیش‌فرض‌های ناراحت‌کنندۀ او در آثار ادبی‌اش رو بر نمی‌گرداند، مواردی که با تغییر نگرش‌های اجتماعی، حالا ناخوشایندتر به نظر می‌رسد.
کار گورا حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. در عصری زندگی می‌کنیم که نویسندگان به‌خاطر بی‌توجهی به مسائلی که امروزه با دیدی تازه به آن‌ها می‌نگریم، شهرت و حیثیت خود را از دست می‌دهند، آثارشان از لیست کتاب‌خوانی حذف می‌شود و دستاوردهایشان رنگ می‌بازد. گورا در ابتدای کتابش ما را به یاد بحث‌های همیشگی دربارۀ جوزف کنراد می‌اندازد که اولین بار در سال ۱۹۷۷ برانگیخته شد، زمانی که چینوآ آچه‌به در مقاله‌ای او را مدافع امپریالیسم خواند. گورا معتقد است امروزه فاکنر «جایگاهی مشابه با کنراد برای ما دارد»، یعنی نیازمند ارزیابی مجدد و درکی به‌روز از کوتاهی‌های نژادپرستانۀ اوست.
البته گورا این را می‌پذیرد که فاکنر «همیشه مردی سفیدپوست از جنوبِ تحت قوانین جیم کرو ماند و لزوماً از آن فراتر نرفت. گاهی سخنانش می‌توانند ما را معذب کنند و می‌کنند». داستان‌هایش «تصویری روادارانه از قیم‌مآبی برده‌داران» ارائه می‌دهد. رمان‌ها و داستان‌هایش ستم‌های جسمانیِ برده‌داری را بازنمایی نمی‌کند؛ در آثار او هیچ تصویری از مزایدۀ برده‌ها، جدایی خانواده‌‌ها به خاطر فروش برده یا شلاق‌زدن به برده‌ها وجود ندارد. بسیاری از شخصیت‌های سیاه‌پوست او ناکامل‌اند، هرچند قطعاً هیچ شباهتی به کلیشه‌های کاریکاتوریِ بسیاری از نویسندگان سفیدپوست جنوبی در آن دوران ندارند. فاکنر از سفیدپوستانی می‌نویسد که «جرئت و پایمردیِ ایستادگی دربرابر... بازسازی» را داشتند. تسخیرناپذیران شخصیت جان سارتوریس را به‌عنوان رهبر گروهی محلی از کوکلاس‌کلان به تصویر می‌کشد که به طرز تحسین‌برانگیزی مصمم‌اند نگذارند «خوش‌نشینان سیاهان را برای شورش سازماندهی کنند»؛ منظور سارتوریس از شورش همان ادعای سیاهان برای داشتنِ حق رأی است. گورا خاطرنشان می‌کند که تصویر فاکنر از «رأی‌دهندگان سیاهپوست که همگی بلااستثنا نادان و ساده‌لوح‌اند صرفاً تقلید از دیدگاه دوران بازسازی است که در روزهای کودکی فاکنر و ده‌های بعد از آن بسیار رایج بود». داستان کوتاهی که فاکنر در سال ۱۹۴۳ در ساتردی ایونینگ پست منتشر کرد، تصویری مثبت از نیثن بدفورد، تاجر برده و ژنرال ارتش ایالات مؤتلفه، نشان می‌دهد که از نظر گورا «هضم آن سخت» است. گورا خاطرنشان می‌کند که البته تصویر فاکنر از بردگان فراری و تثبیت رهایی‌شان پا از تاریخ‌نگاری عصر خودش فراتر می‌گذارد و منادیِ تاریخ‌نگاری روزگار ماست. او مدافع جنوبِ قدیم نیست، به‌هیچ روی جنگ را تجلیل نمی‌کند و از این جهت با تقریباً تمام جنوبی‌های سفیدپوست هم‌روزگارش تفاوت دارد.
اما سخنان عمومی فاکنر دربارۀ نژاد در دوران اوج‌گیری جنبش حقوق مدنی از خیلی جهات آزارنده‌تر از کوتاهی‌هایی‌ست که گورا در داستان‌هایش شناسایی می‌کند. در سال ۱۹۵۶، فاکنر با حال مستی، در مصاحبه‌ای زننده، که با ساندی تایمز بریتانیا انجام داد، گفت اگر جنوب وادار به لغو برده‌داری شود، احتمال جنگ نژادی وجود دارد. اما سخنانش چنان تقبیح شد که بعدها تکذیبشان کرد. او پیوسته علیه اعدام خودسرانۀ سیاه‌پوستان سخن می‌گفت، از قتل امت تیل در سال ۱۹۵۵ اعلام بیزاری کرد و گفت هر جامعه‌ای که کودک می‌کشد «لیاقت بقا ندارد و احتمالاً پابرجا نخواهد ماند». اما او قبلاً گفته بود که دارودسته‌های سیاه‌کُش «مثل هیأت‌های منصفه‌مان ... معمولاً برحق‌اند». گورا بر این موضع‌گیری‌های ضدونقیض فاکنر، در جایگاه منتقد و مدافعِ همزمان مقاومت سفیدپوستان جنوب در برابر تغییر، تأکید می‌کند.
از بسیاری جهات، او نماد سفیدپوست «میانه‌رو» جنوبی بود، هویتی که با اوج‌گیری جنبش حقوق مدنی مورد واکاوی دقیق قرار گرفت. خشونت را تقبیح می‌کرد و لزوم پایان‌دادن به تبعیض نژادی را به رسمیت می‌شناخت، اما آنچه را مارتین لوتر کینگ بعدها «فوریت آتشین لحظۀ حال» نامید رد می‌کرد. اتفاقاً شکست همین میانه‌روها در آزمون اخلاقیات بود که مارتین لوتر کینگ در «نامه‌ای از زندان بیرمنگام» (۱۹۶۳) آن را به باد انتقاد گرفت. فاکنر به شکیبایی و صبر توصیه می‌کرد و با اجبار سفیدپوستان جنوب از طرف دولت فدرال مخالف بود. منتقدانش می‌گفتند انتظار بیشتری از او دارند. مثلاً جیمز بالدوین در مقاله‌ای در سال ۱۹۵۶ دیدگاه‌های او دربارۀ تبعیض‌زدایی را مورد انتقاد قرار داده و می‌گوید فاکنر امیدوار بود به سفیدپوستان جنوبی زمان و فرصت کافی بدهد تا خود را نجات دهند و هویت اخلاقی‌شان را احیا کنند. اما نجات آن‌ها -اگر اصلاً میسر باشد- فقط به قیمت تعویق عدالت برای آمریکایی‌های سیاه‌پوست حاصل خواهد شد و بالدوین صراحتاً این را غیرقابل‌درک می‌دانست.
گورا ضعف‌های زیادی از فاکنر را جمع‌آوری و عرضه می‌کند، به‌خصوص اگر او را با پیش‌فرض‌های روزگار و سرزمین خودمان بسنجیم، نه روزگار و سرزمین خودش. اما با وجود پذیرش و اقرار به تمام این‌ها، گورا باز هم فاکنرِ نویسنده را، با نکوهش فاکنر در مقامِ انسان، می‌ستاید. فاکنر «هنگام داستان‌نویسی ... بهتر از خودِ واقعی‌اش می‌شد». گورا می‌گوید فاکنر این توانایی را داشت که «با فکرْ به اعماق وجود دیگران رخنه کند»، یعنی ساکن هستی‌شان شود تا پیش‌فرض‌ها و پیش‌داوری‌هایش را حین به‌تصویرکشیدن ذهن و روحشان از بین ببرد. فاکنر از طریق داستان‌هایش می‌توانست «بیرون از آکسفورد۴ و جفرسون۵ بایستد و رفتار مفروض مردمش، رفتاری را که حتی زیر سؤال نمی‌بُرد، با دیدی بی‌طرف بنگرد». چنان‌که گورا این قضیه را نشان می‌دهد، عمل نویسندگی روشن‌بینیِ عجیب و بعضاً عرفانی‌ای به فاکنر می‌دهد. اما این روشن‌بینی همیشه در هوای مسموم می‌سی‌پی‌پی به چالش کشیده می‌شد، هوایی که فاکنر نیز، مثل تمام شخصیت‌هایش، وادار به استشمام آن بود. و دقیقاً همین تنش، همین ترکیب عیب‌ها و نبوغ است که، به نظر گورا، فاکنر را شایستۀ ستودن می‌کند.
آیا بازخوانی عیوب فاکنر به‌مثابۀ منبع قدرت ادبی‌اش فقط نوعی تفسیرِ افراطی است؟ یا شاید هم بازگشتی به دیدگاه رمانتیک‌ها باشد که رستگاری را از راه نبوغ ممکن می‌دانستند؟ اصلاً شاید گورا تحت تأثیر چیزی باشد که فاکنر نسل‌های بعدی را به آن ترغیب می‌کرد: اینکه زندگی‌اش را «از تاریخ حذف و محو کنند» و فقط «کتاب‌های چاپ‌شده‌اش» را باقی بگذارند؟ هرچه نباشد، فاکنر روزگاری اعلام کرده بود که می‌خواهد روی قبرش بنویسند: «کتاب‌هایی درست کرد و مُرد.»
اما گورا بر اهمیت قصه‌گو و قصه به یک اندازه اصرار دارد و صدالبته بر نیروی آفرینشی که فاکنر از بار سنگین نژاد استخراج می‌کرد، باری که او را گریزی از آن نبود. دقیقاً به دلیل کوتاهی‌های فاکنر است (نه به رغم آن‌ها) که باید همچنان درگیر آثارش باشیم: این ضعف‌ها محصول و مظهر میراث ناعدالتی نژادی‌اند که به جامعۀ ما شکل داده است. فاکنر در سخنرانی جایزۀ نوبلش در سال ۱۹۵۰ اعلام کرد تنها موضوع لایقِ نوشتن «دل انسان در ستیز با خودش» است. او هنگام نوشتن از این ستیز، در دل آن می‌زیست. کشمکش‌هایش او را وادار به تجربه‌گری و نوآوری می‌کرد و این امر منجر به بینش زیبایی‌شناختی و اخلاقی‌اش می‌شد. همین دشواری‌ها -«درام و ... نیروی تلاش او برای درنوردیدن تاریخ، گلاویزشدن و نجات و بازگردانی آن به حیطۀ معنا- مسبب ارزشمندیِ فاکنر هستند. آثارش را می‌خوانیم چون ما را به دل تاریکی ملی‌مان، به دل تاریخ شرم‌آوری می‌برد که هنوز نتوانسته‌ایم با آن روبه‌رو شویم یا درکش کنیم. هم گورا و هم فاکنر اتفاق نظر دارند که گذشته‌مان «هرگز تمام نمی‌شود»، یا دست‌کم هنوز تمام نشده است.