صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

چهارشنبه ۲۲ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

خان‌سالاری و فقرپروری - (مروری بر داستان کوتاه «آشار» نوشته‌ی عبدالواحد رفیعی)

خان‌سالاری و فقرپروری - (مروری بر داستان کوتاه «آشار» نوشته‌ی عبدالواحد رفیعی) نویسنده : غضنفر کاظمی

قبل از همه باید یادآوری کنم که در این نوشته فقط به داستان «آشار» که یکی از داستان‌های مجموعه آشار است می‌پردازم. در مجموعه داستان آشار دوازده داستان کوتاه گنجانیده شده که آشار یکی از آن‌هاست و نام مجموعه را نیز از روی همین داستان گذاشته اند.
این کتاب اثری است از عبدالواحد رفیعی یکی از داستان نویسان خبره و موفق کشور. من از ایشان سه مجموعه با نام‌های «تلگ گرگ»، «پیراهن سیاه با گل‌های سرخ» و «آشار» را خوانده‌ام که هرکدام‌شان برایم ارزشمند بوده است. از این نویسنده به تازگی کتاب «سگ‌های نامی قریه‌ی ما» در شهر هرات به چاپ رسیده که با تاسف تا حالا در شهر کابل در دسترس نیست.
همان‌گونه که در پاورقی کتاب و در شرح این نام آمده است؛ آشار، به معنی حشر است. گروهی از اهالی یک روستا گرد هم می‌آیند و کار ده روزه را در یک روز انجام می‌دهند و در عوض یک وعده غذا را مهمان صاحب کار می‌شوند. این رواج در روستاهای هزاره‌جات بدیهی است و تقریبا همه ساله مردم در درو کردن علف، برداشت گندم و دیگر کارهای سخت و طاقت فرسا از آشار یا همان حشر استفاده می‌کنند.
داستان آشار با روایت بسیار جذاب به گرسنگی، طمع و درماندگی دختری به نام صغری می‌پردازد. با روایت‌های فرعی که در کنار شخصیت‌های اصلی به آن‌ها اشاره می‌شود، می‌توان وضعیت کل مردم روستا را نیز حدس زد. این‌که در قدیم خان‌ها با کار گرفتن از فقرای جامعه چگونه فربه می‌شدند و این‌که فقرا با گرسنگی و بیچارگی تمام، بازهم برای خان‌سالاران و اربابان زحمت کشیده و حتی از جان‌شان مایه می‌گذاشتند. موضوع این داستان آشار است، اما شخصیت اصلی و پیام مهم گرسنگی، فقر و بدبختی مردمان روستا است.
در داستان دو شخصیت محوری وجود دارد. یکی خاله کته و دیگری هم صغری. تقریبا تمام داستان در ماحول همین دو می‌چرخد. شخصیت‌های که یکی از قشر نسبتا مرفه و ارباب سالار و دیگری هم از قشر فقیر و پایین‌دست جامعه روستایی است.
این مسئله را در اول داستان می‌شود فهمید. چون آغاز داستان هم از توصیف خاله کته شروع می‌شود؛ زنی چاق با گوشواره‌های گران‌قیمت، لاته‌های مرینه در سر، قطار قطار انگشترهای فیروزه و عقیق در دست و واسکت چرمه دوزی شده‌ هم در تن. سوی دیگر داستان اما دختری باریک‌اندام و بلند قامت، با صورت استخوانی و رنگ پریده، گویی تازه از زیر خاک برآمده، پر چرک و ریم؛ دختر است اما طوری می‌نماید که انگار مادر چند اولاد است.
در یک طرف، خاله کته آشار دارد. عملی که حداقل یک بزغاله، ده - بیست نان تندوری و دیگر مخلفات نیاز دارد. چیزی که هر خانواده‌ای در روستا از پسش بر نمی‌آید. در طرف دیگر صغری با مادر مریض و خانواده شدیدا فقیر در خانه خاله کته به دنبال یک کاسه آرد آمده است. با رسیدن صغری و نشستنش در دور تنور، ناگهان بویی مطبوع شوروا به دماغش می‌خورد. حالا دخترک بخاطر گرسنگی و درماندگی که دامنگیر او و خانواده‌اش است و شاید تا ماه‌ها حتی بوی شوروا در ماحول خانه‌شان به مشام نمی‌رسد، هرلحظه قُلپ‌قُپ گلویش را می‌شنود. او در این مدت تپش قلبش زیاد می‌شود و کلا فراموش می‌کند که به دنبال چه چیزی آمده. یا اصلا خودش را به فراموشی می‌زند، تا شاید با دیر نشستن و پلکیدن به دور خاله کته، مددی شود و کمی گوشت یا شوروا نصیبش گردد.
«دخترک چنان به دقت به دستان زن که نان بین کاسه‌ها ریزه می‌کرد خیره شده بود که گفتی با چشم‌هایش انگشتان خاله کته را می‌بلعد. در همان حال بی‌هوشی و هوشیاری پرسید: گوشت پخته کدین؟ خاله کته جواب داد: آره جگر جان! آمُو بزغاله لَنگی را که دیده بودی؟» (ص، 21- 22).
زیبایی داستان، ریزبینی و خلاقیت نویسنده در این بخش‌های از داستان بسیار خواندنی است. صغری از ورود خود به خانه خاله کته و نشستن در پهلوی او می‌دانست که این‌جا شوروا و گوشت است، اما دخترک با هرلحظه یادآوری و کشاندن حرف به سوی گوشت و شوروا می‌خواهد به دل خاله کته بیاندازد که او به شوروا و حداقل به خوردن تکه‌ای از گوشت نیاز دارد.
نویسنده در بخش‌های از داستان در حدی با جزییات و دقیق وضعیت صغری، گرسنگی و طمع او به شوروا را به نمایش می‌گذارد که خواننده انگار احساس شدید او را لمس و از نزدیک مشاهده می‌کند.
«... راستی خواهر ریزه‌گکت خوب شد؟ آلی می ‎‌چوشه؟ سینه را می‌گیره؟ دخترک با دهان پر آب جواب داد: خوب‌تره؛ چِقه گوشت پخته کدین؟» (ص، 23).
صغری تا مدتی که می‌تواند در پهلوی خاله کته دوام می‌آورد، اما بعد از مدتی آشاروالا سر می‌رسد و او مجبور است که یک کاسه آرد قرضی را گرفته و به خانه برگردد. دخترک تمام زورش را زده است که سُستَک صلایی زده شود و شکمی از غذا سیر کند، اما تا اکنون موفق نشده است. در فرجام داستان هم او لب خشک به خانه برگشته و امیدش را از دست می‌دهد.
با صدای از خاله کته یک تار امیدی بر ذهنش می‌دود اما باز هم بسیار زود به ناامیدی و یأس تبدیل می‌شود که از نظر من این برای داستان آشار بهترین پایان و برای صغری یکی از شخصیت‌های محوری بدترین پایان به حساب می‌ِآید.
«همان‌طور می‌رفت که باز صدای خاله کته را شنید: او صغری جان! صغری چابک ایستاد و حتی چند قدم برگشت، به طرف صدا رفت که خاله کته ادامه داد: بلای تو به جانم؛ پیشین امو دو خوار ریزه‌گکته روان کو، کاسه پیله زیاده همرای ما بشویه، آی ما صدقه... .» (ص، 26).
داستان آشار به نظر من نقاط قوت بسیار دارد. یکی از نقاط قوت داستان گفتگوی دو شخصیت و پیاده کردن دقیق گویش‌های‌شان است. مثلا با خواندن گفتگوی خاله کته، واقعا یک خانم نسبتا سن گذشته روستایی پیش روی خواننده مجسم می‌شود.
«دخترک بعد از آن‌که قُلپ گلویش را شنید، زٌنگ زُنگ کرد: مادرم گفت یک کاسه آرد بیدین، آرد از مو باز خلاص شده. خاله کته همان طور که آب خوردن بین جک می‌انداخت، ناله کرد: خو جگر جان! چِرا زود نگفتی؟ ما بلای‌ خُورتو، آلی از یک طرف اونا آمدن، از یک طرف مه قد از تو مَنَک سَنَک کَدَه بشینٌم؟»
از نقاط قوت دیگر‌ داستان به باور من نثر دلکش، بیان شیوا و به کار بردن واژه‌های هزارگی در جاهای مناسب است. از آن جایی که فضای داستان در هزاره‌جات اتفاق افتاده است، گنجانیدن واژه‌های هزارگی نیز می‌تواند یکی از خوبی‌های داستان باشد.  قابل یادآوری است که چاپ اول داستان آشار در سال 1387 توسط خانه ادبیات افغانستان و چاپ دوم این مجموعه در سال 1395 با ویراستاری محمد حسین محمدی و طرح جلد سید محسن حسینی، در 103 صفحه توسط انتشارات تاک در کابل منتشر شده است.