صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

سه شنبه ۲۳ میزان ۱۳۹۸

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

ریشه های رشد و توسعه اقتصادی

-

ریشه های رشد و توسعه اقتصادی

اقتصاد بخش مهم از فعالیت اجتماعی انسان ها محسوب می گردد. یعنی فعالیت های اقتصادی اول اجتماعی است و بعد اقتصادی. این بخش از فعالیت انسان ها دگرگونی ها و تحولات عظیم به خود دیده است. در غرب انقلاب صنعتی رخ داد و سبب شد که تمام جنبه های فعالیت اقتصادی انسان ها متحول گردد. در شرق و به خصوص در افغانستان دگرگونی و تحول جدی در اقتصاد آن رخ نداده است. از آنجا که فعالیت های اقتصادی بخش از فعالیت اجتماعی دانسته می شود و دگرگونی و تحول در این بخش باعث دگرگونی و تحول در بخش های دیگر فعالیت اجتماعی انسان ها می گردد به همین دلیل ضرورت پرداختن به آن مهم می نماید.

سوال این است که چه عواملی باعث شد که اقتصاد غرب از بنیاد متحول گردد ولی در شرق و افغانستان آن دگرگونی صورت نگرفت؟ همان طور که در بالا گفتیم فعالیت اقتصادی بخش از فعالیت اجتماعی انسان ها است. تغییر و تحول در یک بخش باعث تحول در بخش های دیگر می گردد. بنابراین برای فهم تحولات و تغییرات در اقتصاد غرب نیازمند بررسی اجزاء و بخش های دیگر فعالیت های اجتماعی است. در غرب چند تحول بنیادی و اساسی اتفاق افتاد که شرق آن تحولات را تجربه نتوانست.

اول؛ تغییر در بنیاد اعتقادی غرب اتفاق افتاد. جنبش اصلاحات دینی بانی این دگرگونی بود. قبل از اصلاحات دینی، مسیحیان بر این باور بود که منزل گاه آخرین انسان ها آخرت و دنیایی دیگر است. انسان ها در این دنیا مسافر است. به هر میزان که نسبت به دنیا و مال آن کمتر دل ببندیم به همان میزان در آخرت سعادتمند خواهیم بود. این آموزه فعالیت و خلاقیت انسان ها گرفته بود. به این معنی که هیچ انسانی انگیزه کار و تلاش نداشتند. جنبش اصلاحات دینی این اعتقاد را دگرگون کرد. آن ها این باور را به وجود آورد که سعادت در این دنیا به معنی سعادت در دنیای دیگر است. کار و فعالیت های اجتماعی، اقتصادی جزء از فعالیت های دینی است. تغییر این چنینی در بنیاد اعتقادی غرب باعث شد که یک حرکت عظیم به وجود آید که نتیجه آن انقلاب صنعتی و رشد اقتصادی است. غرب به چنان پیمانه ای رشد نمودند که اقتصاد خیلی از کشور های آسیایی، آفریقایی و آمریکایی لاتین وابسته به آن ها باشد. سلطه غرب را می توان در همان اصلاحات دینی جستجو کرد که توسط پروتستان ها به وجود آمد.

در شرق و افغانستان اگر چه دین به صورت جدی مانع فعالیت های اقتصادی نبوده است اما تفسیر های از دین و متون دینی صورت گرفته است بیش از آن که جنبه های مثبت و مشوق کننده و "این جهانی" آموزه های دینی را برجسته نماید بیشتر جنبه های منفی و "آن جهانی" آن را برجسته نموده است. به طور مثال آموزه دینی "الدنیا مزرعـه الاخره" طوری تفسیر و تبیین می گردد که آخرت را اصل و دنیا فرع می داند. تمام افکار و ذهن انسان ها را معطوف به فعالیت های می کند که منجر به سعادت اخروی انسان گردد. در عین حال جنبه ها و فعالیت های اقتصادی و تجاری را که منجر به سعادت انسان در آخرت می شود را برجسته نمی سازد. این مسئله بیانگر آن نیست که افغانستان به تقلید از غرب بپردازد. بلکه به این معنی که دین ما ظرفیت های ایجابی برای تشویق فعالیت های اقتصادی و تجاری دارد.

مسئله دیگر که در غرب اتفاق افتاد و شرق تا هنوز آن را تجربه ننموده است امنیت اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی است. وجود امنیت به معنی حاکمیت نظم و قانون است. این مسئله موجب امید به آینده و در نتیجه موجب رشد فعالیت، تلاش و خلاقیت انسان می گردد. وجود امنیت از شرایط و لوازم ضروری هر گونه رشد و توسعه اقتصادی است. اما آنچه مهم و اساسی می نماید این است که حاکمیت قانون خریدنی و واردکردنی نیست. بلکه اول باید در جامعه، افراد در روابط متقابل به ضوابطی برسند و سپس این ضوابط، توسط حاکمیت سیاسی، از نظر شکلی تنظیم شود و شکل مواد قانونی به خود بگیرد. در شرق قانون وارداتی بوده است. یعنی ضوابط در روابط متقابل افراد شکل نگرفته است. در کنار آن قانون در رابطه با تعهد معنی می یابد. یعنی افراد جامعه در سر سپردن به قانون. و این "تعهد نیز قبل از اینکه بتواند به ضرب تیر و تفنگ و دشته بر مردم حاکم شود، در مردم ایجاد گردد".

ضمانت اجرایی قانون و حفاظت قانون نیز در درون جامعه قرار دارد. "زمانی که از داخل روابط متقابل مردم بجوشد، خود موثرترین ضامن اجرای آن خواهد بود". دومین ضامن اجرای قانون خود فرد است. فرد که به صورت خلاق در خلق روابط اجتماعی سهیم بوده است. سومین ضمانت اجرای قانون اجبار دولتی است. اجبار دولتی "غیر موثرترین و کم ارزش ترین و ناکافی ترین ضامن اجرای قانون است". در افغانستان قانون چون از متن جامعه بر نخاسته است و مردم در خلق آن دست نداشته است خود مردم اولین کسانی اند که قانون را زیر پا می گذارد. نخبگان سیاسی چون قانون را وارد نموده است خود نیز پابند به آن نمی باشد. اساسا درک و فهم از قانون و حاکمیت قانون ندارد. نخبگان چون درک و فهم از قانون و حاکمیت آن ندارد به همین خاطر تلاشی در راستای حاکمیت قانون هم نمی کند. زمانی حاکمیت قانون به وجود می آید که مردم قانون جزء از روابط متقابل خود بداند. روابط خود را بدون آن بی معنی و بی مفهوم بداند.

مهمترین مسئله دیگر در رشد فعالیت های اقتصادی عقلانیت ابزاری است. عقلانیت ابزاری یعنی حساب سود و زیان. بدون حساب سود و زیان در فعالیت اقتصادی اندازه گیری میزان رشد ممکن نیست. در شرق و افغانستان اما فعالیت های اقتصادی بر اساس تقدیر و خرافات و اوهام صورت می گیرد. تقدیر یعنی این که انسان هیچ گونه نقش در تغییر و تحول زندگی خود ندارد. نیروی فوق نیروی انسان فعالیت ها و برنامه های او را کنترل می کند. پذیرش سیطره و سلطه نیروی نامرئی به این معنی که انسان قادر به کنترل جهان و تغییر آن نیست. در غرب به لحاظ روان شناختی این تحول به وجود آمد که انسان خود را قادر به تغییر جهان می دانست. در حالی که در شرق و افغانستان تقدیر گرایی تمام جنبه های زندگی اجتماعی انسان را در بر گرفته است که انسان هیچ گونه کنترل بر آن ندارد.

بنابراین رشد و توسعه اقتصادی در غرب با تغییر در بنیاد اعتقادی، حاکمیت قانون در درون جامعه، رشد عقلانیت ابزاری و تغییر در باور های مردم اتفاق افتاده است. در افغانستان اما متون دینی طوری تفسیر می گردد که جنبه های آن جهانی آن را برجسته تر می سازد. بجای عقلانیت ابزاری تقدیرگرایی حاکم است. قانون بجای اینکه از متن جامعه برخاسته باشد از سوی نخبگان وارد شده است. تغییر در ارزش ها و باور های عادی مردم اتفاق نیافتاده است به همین خاطر رشد اقتصادی در افغانستان صورت نگرفته است. فعالیت اقتصادی پیوند ناگسستنی با فعالیت های دیگر انسان در عرصه های دینی، اجتماعی و فرهنگی و ... دارد. تغییر در یک عرصه را متناسب به کل مورد مطالعه قرار داد. بنابراین حیات اجتماعی انسانی افغانی سراسر سکون است.

دیدگاه شما