صاحب امتیاز: داکتر حسین یاسا

مدیر مسوول: محمد رضا هویدا

شنبه ۲ دلو ۱۳۹۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

سیاست و قدرت

-

سیاست و قدرت

جامعه شناسان بشر را موجودي اجتماعي توصيف کرده اند. بدين معني که هر فردي ذاتاً نياز به روابط با محيط اجتماعي خود دارد. اهميت غيرقابل انکار اين روابط را هنگامي به درستي درمي يابيد که خود را در موقعيت تنها در شهري قرار دهيد. تصور کنيد روزي از خواب بيدار و متوجه شويد که جز شما ديگر کسي در اين شهر ساکن نيست، همه رفته اند و شما تنها صاحب يک شهر شده ايد. اگر در ترس دچار ايست قلبي نشويد، شانس آورده ايد. اما تجربيات بعدي شما از اين هم مهم تر است. به يکباره تمامي آرزوها و خواسته هاي قلبي تان هيچ و پوچ مي شوند. زماني در حضور ديگر آدميان در آرزوي داشتن خانه مستقل و ماشيني شيک بوديد ولي اکنون يک شهر پر از خانه و ماشين داريد که براي شما بي ارزش شده اند. حالا شما تنها يک آرزو بيشتر نداريد اينکه با يک همنوع خود روبه رو شويد تا بتوانيد با او کلامي رد و بدل کنيد و از اين هراس کلافه کننده تنهايي رهايي يابيد.
شايد هيچ معرفت و دانايي مهم تر از اين تجربه، يعني تجربه تنهايي نباشد. پس انسان هنگامي انسان است، هنگامي صاحب خواسته ها و ارزش ها مي شود، هنگامي زندگي کردن را تجربه مي کند، يا بهتر بگويم زماني خود را مي يابد که با ديگري مواجه شود. بدون حضور ديگري، بدون حضور در فضاي اجتماعي و مقابله و رابطه با ديگر انسان ها نه فروتني در ما شکل مي گيرد و نه نظام ذهني عقول و اخلاق زيستن در ما پديدار مي شود.
از اين منظر آنان که فضاي ارتباط اجتماعي را محدود مي کنند و مي خواهند آدميان را از اين نعمت آدم کننده محروم کنند، چه خود بدانند و چه خود ندانند بر ضد طبيعت خلاق و زاينده فرد و جامعه عمل مي کنند. تمامي مفاهيم اخلاقي و عقلايي آنگاه فعال مي شوند که فرد بتواند آنها را در عرصه روابط اجتماعي تجربه کند. هر بزه و هر گناهي چه در عرصه زندگي مادي و چه در عرصه زندگي معنوي حاصل خللي است که در روابط ميان فرد با جامعه پديد مي آيد. اين همه وسايل ارتباطي جور واجور، اين همه سفر کردن ها و دنيا را ديدن براي آن است که آدمي بتواند به ارزش هاي حضور خلاق و زاينده خود در جامعه پي ببرد و بتواند ميان توان دروني و بالقوه خود از طريق روابط اجتماعي با توان بالفعل خود رابطه يي فعال پديد آورد.
اخلاق، هنر، علم، فن يا هر مقوله ديگري محصول همين ارتباطات اند. اين آنها نيستند که اجتماع را پديد مي آورند، بلکه برعکس اين جامعه است که آنها را پديد مي آورد. هرچه رابطه ميان فرد که در حقيقت اصلي ترين نماد زايندگي و تغيير است با جامعه که خود تمايل به تکرار و ثبات دارد، فعال تر و بيشتر شود حاصل اين تماس توسعه اجتماعي است و برعکس هرچه بيشتر بخواهيم اين روابط را تنها براساس اعتقادات و سلايق شخصي خود سامان بخشي کنيم چيزي جز بحران در همان ارزش ها و اعتقادي که خود را متولي آنها مي دانيم برداشت نخواهيم کرد.
ارزش آزادي در عرصه روابط اجتماعي آن است که تنها از طريق فضايي که آزادي مي آفريند مي توان ميدان روابط ميان فرد با جمع را خلاق کرد. آنان که مي خواهند تنها براساس عقايد و ارزش هاي خود اين روابط را سامان بخشي کنند باد مي کارند و توفان درو مي کنند.
در اينجا نبايد به ارزش توسعه علمي و به ويژه افزايش ظرفيت هاي آموزشي بي توجه بود. در قلمرو نظريه هاي آموزشي آن دسته از آثاري از آموزش هدف اين روند مهم تلقي مي شوند که بتوانند موجب رشد توان خلاقيت و زايندگي فرد شوند، بنابراين آن دسته از آموزش هايي که منجر به فعال کردن قوه نقد و تحليل آن در فرد نشده و تنها حافظه وي را براي ذخيره کردن مشتي اطلاعات فعال کنند نه تنها ارزش تلقي نمي شوند بلکه به خصوص در عصر ما ضدارزش نيز تلقي مي شوند. روزگاري بود که به سبب محدوديت شديد در وجود منابع ذخيره يي و نبود و کاستي در تکنولوژي هاي عرضه و توزيع اطلاعات فرد ناچار بود حجم زيادي در ذهن خود را صرف حافظه کند. در اين شرايط استفاده از حافظه نوعي ارزش تلقي مي شد اما در عصر ما که سيستم هاي ذخيره يي و عرضه اطلاعات مي رود تا عموميتي اجتماعي پيدا کند ارزش فرد نه در ذخيره که در به کارگيري اطلاعات است. اين بدان معنا است که هدف آموزش از ارزش هاي مدرسي و ذخيره يي به ارزش هاي به کارگيري خلاق اطلاعات انتقال يافته است.
مي دانيد که اطلاعات در قلمرو کاربرد از دو مرحله عبور مي کند؛ مرحله اول تبديل اطلاعات به ايده ها و منطق (عقول)هاي جديد است و در مرحله دوم به کارگيري اطلاعات از طريق کاربرد همان منطق هاي زاييده شده است. بنابراين سه مرحله آموزش پديد مي آيند که در فهرست زير آورده ايم.
1) مرحله خواندن و جمع آوري اطلاعات که در دوران هاي آموزشي از دبستان تا دانشگاه آموزش آنها انجام مي شوند.
2) مرحله به کارگيري اطلاعات با توجه به منطق هاي موجود. اين مرحله در تمامي سازمان هاي کار انجام مي شود.
3) مرحله استفاده از اطلاعات براي پژوهش و زايش منطق هاي جديد؛ که فرآيندهاي آموزشي آن در دوره هاي بالاي دانشگاهي و آموزش حين کار ضرورت پيدا مي کند.
در جهان امروز نقش ذخيره يي اطلاعات با توجه به شتاب گيري در مراحل سوم و دوم به ماشين ها انتقال داده شده است. بنابراين اگر نتوانيم به آموزش هاي معطوف به تربيت فرد خلاق بپردازيم طبعاً جامعه يي ضعيف داشته و نمي توانيم در برابر جوامعي که از اين نعمت بهره مي برند تاب بياوريم.
يکي از اشتباهات بزرگي که منجر به ظهور عصر استعمار شد و شرق نتوانست در برابر غرب تاب بياورد بدان علت پديد آمد که تصوري که در شرق از قدرت داشتند، تنها پايه يي سياسي داشت. متفکران در شرق نمي توانستند جنس جديد قدرت را که ماهيتي مزدوج يا سياسي- اقتصادي داشت، شناسايي کنند. آنها قدرت را تنها در شکل عريان خود که همان شکل سياسي- نظامي آن بود، ارزيابي مي کردند. يکي از بهترين نمونه هاي تقابل قدرت کهنه و يکسويه سياسي با قدرت حاصل از ازدواج سياست با اقتصاد را مي توان در جريان انتقال قدرت سياسي- اقتصادي از دو ابرقدرت قرن چهاردهم اروپايي آن روز يعني اسپانيا و پرتغال به انگليس مورد بررسي و مقايسه قرار داد.
تا پيش از ظهور قدرت جديد تنها اين جنگ ها و نيروي سياسي بود که در فضايي راديکال، تحکمي و يکسويه از سوي فرد پيروزمند، قدرت را از يکي به ديگري انتقال مي داد. اما تقابل دو قدرت بزرگ اسپانيا و پرتغال آن روز با انگليس از نوع نظامي نبود. در اين تقابل در حقيقت دو تفکر و نگاه با يکديگر به جدال پرداختند؛ تفکر حاکم بر نظام قدرت اسپانيا و پرتغال فيزيوکراتي بود. آنها بر اين نظر بودند که ثروت از زمين حاصل مي شود و چون مهم ترين و باارزش ترين چيزها که از زمين به دست مي آيند طلا و جواهرات اند، پس طلاست که ثروت است. بي دليل نبود که اين دو قدرت مدام با نيروي نظامي خود طلاهاي امريکا را غارت مي کردند. در مقابل آنها انگليس تفکري ديگر داشت. تفکرش آدام اسميتي بود؛ اقتصادداني که متوجه شده بود، قدرت نه نيروي نظامي و نه طلا، که کار است. طبيعي بود که در جدال اين دو تفکر، تفکر راديکال - سياسي و يکسويه قدرت معطوف به مواد خام طلا در مقابل تفکر چندسويه اقتصادي - سياسي قدرت معطوف به کار شکست بخورد. تنها يکي دو دهه وقت لازم بود تا اسپانيا و پرتغال با حيرت نوعي نابرابري را ملاحظه کنند. آنها پس از اين گذار متوجه شدند نه تنها طلاهايشان را از دست داده اند، بلکه مشتي پارچه پاره و آهن زنگ زده در مقابل شان صف کشيده است در حالي که انگليس نه تنها طلاها را در روندي که ديگر جنگ نبود از چنگ شان بيرون کشيده بود، بلکه صاحب دو تکنولوژي نساجي و فلزات شده بود. بي دليل نيست که مي گويند اين طلاهاي امريکا بود که انقلاب صنعتي را به قلمرو سرمايه هاي منجمدشده پيوند داد و طلاها را از درون صندوق هاي بسته بيرون کشيد و وارد ساختار مبادلاتي جهان کرد؛ روندي که جزيره کوچک بريتانيا را به يک امپراتوري جهاني بدل کرد. در اين شرايط با سرعت حيرت آوري اسپانيا و پرتغال از چرخه قدرت خارج شدند. در حالي که تنها بدنامي حاصل از غارت طلاهاي امريکا وبال آنها شده بود.
بگذريم، مي خواستيم بگوييم با تبديل جنسيت قدرت از سياسي به سياسي- اقتصادي، نيرويي به وجود آمد که قدرت هاي کلاسيک قبلي ديگر تاب مقاومت در برابر آن را نداشتند ضمن آنکه همين قدرت جديد توانست از طريق همان روند کار، نيرويي نظامي براي خود تدارک کند که تا آن روز حتي در تخيل همان کلاسيک هاي قبلي نيز شکل نمي گرفت.
نتيجه يي که مي توان از اين بحث گرفت آن است که هر چه قدرت از قلمرو يکسويه نظامي - سياسي به قلمروهاي چندسويه سياسي - اقتصادي و سرانجام فرهنگي گام مي گذارد، به همان نسبت فضاي آزاد براي تحرک فرد آن هم به صورت خلاق بيشتر شده و زمينه گسترده تري براي توسعه پديد مي آورد. علت نيز کاملا روشن است.

دیدگاه شما