صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

سه شنبه ۱۹ قوس ۱۳۹۸

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

نقش فرهنگ سیاسی در نهادینه‌سازی و نابودی مردم‌سالاری در کشور

-

نقش فرهنگ سیاسی در نهادینه‌سازی و نابودی مردم‌سالاری در کشور

دموکراسی یا نظام سیاسی مردمسالار در جوامع شرقی یک پدیده خارجی (غربی) تلقی میشود زیرا کشورهای شرقی مخصوصاً جهان اسلام در امر مدیریت سیاسی به گونه رفتار نموده است که در آن بیشتر نخبگان مذهبی یا نظامی روی قدرت بوده است و کمتر اتفاق افتاده است که مردمسالاری بهصورت عینی نمود یافته باشد. اکثر کشورهای امروزی جهان اسلام زاده کنش و واکنش قدرتهای استعماری در قرن نوزدهم و بیستم میلادی است. بریتانیا، روسیه تزاری و فرانسه از مهمترین قدرتهای اروپایی محسوب میشوند که در تعیین مرزهای ملی و شکلگیری بسیار از کشورهای جهان اسلام به گونه مستقیم نقش داشتهاند. دخالت این قدرتهای اروپایی در جهان اسلام دارای دو وجهه بوده است. در برخی از کشورهای جهان سوم به شمول سرزمینهای اسلامی، اروپاییها نظامهای سیاسی را به وجود آورده بودند که از شهرهای متروپل (لندن، پاریس یا سنت پترزبورگ) دستور مستقیم دریافت میکردند و حتی حکام مناطق استعمار زده اروپاییها بودند که شبهقاره هند یکی از این نمونهها بود. نوع دوم دخالت قدرتهای استعماری در جهان سوم به گونه غیرمستقیم بود یعنی حکام بومی بهعنوان عروسکهای قدرتهای اروپایی عمل میکردند و افغانستان از نوع دوم بود که بیشتر حکام افغانی از سیاستهای بریتانیا متأثر بودند. مرزهای ملی افغانستان در اواخر قرن نوزدهم توسط بریتانیای کبیر و روسیه تزاری ترسیم شد که تنوع قومی-فرهنگی جغرافیای امروزی افغانستان لحاظ نشد و یکی از دلایل پیچیدگی مدیریت سیاسی و قوام نگرفتن حکومت مشروع و مقتدر را میتوان در همین تنوع قومی-فرهنگی کشور جستجو نمود. استعمار گری در بسیاری کشورها پیامدهای متعددی در قبال داشت و نحوه شکلگیری نظام سیاسی پس از استقلال یکی از میراثهای قدرتهای اروپایی در جهان سوم بود. بسیاری از این کشورها پس از استقلال بهسوی مردمسالاری سوق یافتند اما همه این کشورها نتوانستند مردمسالاری را برای مدت طولانی تجربه نمایند و اکثر این مردمسالاریهای نوظهور به دیکتاتوری جدید استحاله یافتند. در برخی این کشورها نظامیان از طریق کودتا قدرت سیاسی را قبضه نمودند و در برخی کشورها کسانی که به گونه دموکراتیک به قدرت رسیده بودند به گونه عمل کردند که راه برای تداوم قدرتشان هموار شد و به حکام مادامالعمر تبدیل شدند و حتی قدرت را خاندانی ساختند. افغانستان ازجمله کشورهای بوده است که به گونه مستقیم مستعمره نشده است و پس از استقلال نیز شاهد مردمسالاری نبوده بلکه دیکتاتوری مطلق در کشور حاکم بود تا اینکه از 1964 الی 1973 کشور به گونه محدود مردمسالاری را تجربه نمود اما کودتای محمد داود با حمایت ارتش، موجب سکتگی در این نظم مردمسالار نیمبند شد و وقفه چند دههای را به میان آورد. در زمان ریاست جمهوری داود خان، دوره چهاردهساله حکومت کمونیستی و یک دهه آشوب و جنگی داخلی اسلامگرایان اعم از مجاهدین و طالبان، در افغانستان کمترین نشانه مردمسالاری دیده نشد تا اینکه پس از لشکرکشی آمریکا و متحدانش به افغانستان، نظم سیاسی جدید در کشور برقرار شد که به لحاظ نظری دموکراتیک مینمود؛ اما در عمل چالشهای عمده بر سر راه این نظم جدید وجود داشته است. پرسشی که در اینجا مطرح میشود این است که فرهنگ سیاسی افغانستان در برقراری مردمسالاری در کشور چه نقشی داشته است؟
در کشورهای مردمسالار، انتخابات یکی از مهمترین مؤلفههای سیاسی به شمار میرود که از طریق آن مردم به اعمال حاکمیت میپردازند و مردم افغانستان به تأسی از این مهم چند بار بهپای صندوقهای رأی رفتهاند اما نتیجه مطلوب که بهطور بایدوشاید موردقبول مردم بوده باشد، به دست نیامده است. فرهنگ سیاسی مردم افغانستان یکی از عوامل اساسی در راستای کنشگری سیاسی مردم کشور بوده است. فرهنگ سیاسی با طرق ذیل میتواند در نهادینهسازی یا شکست مردمسالاری در کشور نقش بازی نماید:
الف- عقلانیت سیاسی: مهمترین شرط لازم برای نهادینه شدن مردمسالاری در یک جامعه عقلانیت سیاسی است. این موضوع به آن معنا است که مردم به مرحله از درک و فهم رسیده باشند که بدون واسطه قادر به درک منافع فردی و جمعی خود باشند. تا زمانی که عقلانیت سیاسی در کشور حاکم نشده باشد، نخبگان سیاسی بهراحتی میتوانند مردم را فریب دهند و مکانیسمهای قانونی را دور بزنند. تا وقتی مردم به بلوغ سیاسی نرسیده باشند، برقراری نظم مردمسالار در جامعه یک امر واهی به نظر میرسد زیرا همه مردم توقع دارند که قواعد بازی سیاسی رعایت شود اما ناخودآگاه بهگونهای رفتار میکنند که زمینه نقض قاعده بازی فراهم میشود. برای مثال میتوان رفتار پولی شهروندان را در برابر موضوع انتخابات و آرایشان، نمونهای از عدم بلوغ سیاسی آنها دانست. آنها بر این باورند که با اخذ مقدار ناچیز پول، در برابر رأیشان که تصور میکنند معامله عادلانه است، به سرنوشت فردی و جمعی خود بازی میکنند.
ب- پذیرش بردوباخت در بازی: در تمامی بازیها به شمول بازی سیاسی همیشه بردوباخت وجود دارد. در نظامهای ریاستی معمولاً یکطرف پیروز و طرف دیگر بازنده است. در اکثر نظامهای پارلمانی نیز قضیه به اینگونه است البته گاهی اتفاق میافتد که هیچیکی از احزاب پیروزی قطعی حاصل نمیکنند و به حکومت ائتلافی تن میدهند. در فرهنگ سیاسی افغانستان، هنوز پذیرش بردوباخت به گونه لازم نهادینه نشده است و جناحهای انتخاباتی همیشه بر آن هستند که برندهشدهاند و حتی اگر شکست شان حتمی شود، در آن صورت نیز به پیروزی رقیب اعتراف نمیکنند. وقتی این موضوع بسیاری جنجالی در متن فرهنگ سیاسی یک جامعه نهفته باشد، بهسختی میتوان از نهادینه شدن مردمسالاری در یک جامعه حرف به میان آورد زیرا تا وقتی ادعای حقانیت همیشگی خودی وجود داشته باشد، زمینه پذیرش شکست خودی و برندگی رقیب فراهم نمیشود. برای مثال میتوان گفت جناحهای انتخاباتی کشور هرکدام بهاندازه توان خود تلاش میکنند که از شکست خود و پیروزی حریف جلوگیری کنند. یکی از این تلاشها میتواند دستبرد به آرای مردم باشد البته خود همین مردم است که در همکاری با یکی از جناحها به چنین اقدامی مبادرت میکنند و این ویژگی خاصه شمال یا جنوب کشور نیست.
ج- غلبه تئوری توطئه در رفتار سیاسی: البته تئوری توطئه تنها در افغانستان رایج نیست؛ بلکه در بسیار کشورهای همجوار و حتی جهان اول نیز این امر مرسوم است. تاریخچه تئوری توطئه را بهپای استعمار پیر (بریتانیای کبیر) ختم میکنند و تمامی رفتارهای دوپهلو را ناشی از اقدامات آن قدرت جهانی در قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم می دانند اما این تئوری در منطقهای که افغانستان موقعیت دارد، شاخ و برگهای کوچک نیز پیدا نموده است. ذهنیت اکثریت شهروندان کشور در مورد شخص حاکم و حکومتداری در کشور، بر این است که فردی به بلندترین مقام کشوری میرسد که حمایت خارجیها را با خود داشته باشد. این موضوع میتواند نقش بسیار مخرب در نهادینهسازی مردمسالاری در کشور بازی نماید زیرا توده مردم چنین دیدگاهی را باور میکنند و اعتمادبهنفس و ارزش قدرت رأی خود را از دست میدهند و دیگر به مبارزه مسالمت آمیز سیاسی بی باور میشوند و آنگاه به دنبال راههای بدیل میروند که کارشکنی در انتخابات، دستبرد به رأی مردم و دهها مورد دیگر را مناسبترین روش میپندارند. البته این تئوری چنان در فرهنگ مردم افغانستان نهادینهشدهاند که تمامی رفتارهای سایر شهروندان را نیز در این قالب تفسیر میکنند. وقتی عده برای احقاق حقوقشان تظاهرات کنند، بخش دیگر از شهروندان کشور آنها را برچسب مزدوری کشورهای بیگانه میزنند و یا در گوشه کشور واقعه تروریستی رخ میدهد، بخش از شهروندان کشور متهم میشوند که حامی تروریسم و شورشگری در کشور هستند.
بنابراین فرهنگ سیاسی در یک جامعه، نقش بسیار مهمی در نهادینهسازی یا نابودی مردمسالاری در کشور دارند. تا وقتی ظرفیتهای فرهنگی و اجتماعی تقلب، کارشکنی، نقض قوانین، باورمندی به تئوری توطئه در جامعه وجود نداشته باشد، نخبگان سیاسی نمیتوانند به این سادگی روندهای بزرگی ملی مانند انتخابات را به گروگان بگیرند و یا در آن دستبرد بزنند. برای نهادینهسازی مردمسالاری در کشور، بلوغ سیاسی شهروندان از اساسیترین مؤلفههای انکارناپذیر به شمار میرود.

دیدگاه شما