صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

چهارشنبه ۲۲ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

هرگز نفهمیدم چرا پدرم در افغانستان کشته شد، رهبران نیز نفهمیدند

-

هرگز نفهمیدم چرا پدرم در افغانستان کشته شد، رهبران نیز نفهمیدند

کيلي، مک‏ههو استوارت
ترجمه: خالق ابراهيمي
ترمنبع واشنگتن‌پست
حتی مقامات بالا رتبه ارتش و حکومت دریافت روشنی از آینده جنگ افغانستان نداشتند
وقتی پدرم «جان مک‏ههو» عضور ارتش ایالات متحده در افغانستان کشته شد، من 18 سال داشتم. تقریبا فراموش کرده بودم که قبل از رفتنش با او خداحافظی کنم. جمعه‏شب بود و من با دوستانم برنامه‌های داشتیم. وقتی به سمت بیرون می‏رفتم مادرم از آشپزخانه سرم داد کشید که چه وقت بر می‌گردم. دستم به پشت دروازه بود و چشمانم را چرخاندم و به او گفتم نمی‌دانم، احتمالا دیروقت. مادرم وقتی از پشت اجاق آشپزخانه به من نگاه می‌کرد، گفت: «شاید دلت بخواهد با پدرت خداحافظی کنی! او همین فردا اینجا را به مقصد افغانستان ترک می‌کند». 
پدرم به عنوان رئیس عملیات گروه الفا در برنامه آموزش فرماندهی بنیادی ارتش، کمتر در دسترس بود. در برخی از مواقع من می‌دانستم او کجا می‌رود، بعضی وقت‌ها نه. در آن موقع من رفتن او را به سمت افغانستان جدی نگرفتم. وقتی از راه‌پله‌ها بالا رفتم او را در حال بستن چمدان بزرگ سبزرنگ ارتشی دیدم، از او پرسیدم که چه وقت بر می‌گردد. از او پرسیدم آیا می‌تواند برای تماشای جشنواره افتتاحیه جام‏جهانی در خانه باشد؟ از او نپرسیدم در این 10 روز در افغانستان چه خواهد کرد و از نقش او در جنگ نیز نپرسیدم، حتا کمتر از چیزی که او در این مورد فکر کرده بود. چهار روز بعد او در اثر یک حمله یک بمب‏گذار انتحاری در کابل کشته شد.
تابستان آن سال در غم و اندوه از دست دادن پدر و احساس یک گناه سنگین، وزنم کاهش یافت. کم مانده بود که با او خداحافظی نکنم. من اگر چیزی در مورد جنگ و جدیت آن می‌دانستم، شاید آن شب در خانه می‌ماندم و همراه خانواده شام می‌خوردم. شاید حالا دنیایم به این اندازه تاریک نبود.
نمی‌توانم آن حس گناه را از خودم دور کنم، تمام اراده‌ام را برای فهمیدن افغانستان و نقش پدرم در آن به کار گرفتم. کتاب‌هایی را خواندم از جمله کتابی از راجیو چاندراسکاران به نام «آمریکای کوچک» که متمرکز بر بخش جنوب در بین سالهای 2009 تا 2011 بود و گزارش‌های سی‏جی چیفرز به نام «جنگجویان» که نگاهی از درون به جنگ با تکیه بر تجربیات شش سرباز بود. مدرک جدید دانشگاهی ام را از بخش روزنامه نگاری گرفتم تا با استفاده از آن با جنرالان، افسران و سربازانی مصاحبه کنم در روزی که پدرم کشته شد، در کابل بودند. جیمز تیری جنرال بازنشسته به من گفت: «برایت کمی وقت می‌گیرد تا همه چیز را بدانی.»
آری، کمی برایم زمان‏بر شد و من تا هنوز به هیچ وجه خودم را کارشناس جنگ نمی‌دانم اما بخش‌های از حوادثی را جمع‌آوری کردم که پدرم را به افغانستان منتقل کرده بود.
من آموختم که سفر پدرم پاسخ مستقیم به برنامه «افزایش نیرو»ی رئیس جمهور بارک اوباما بود، طرحی برای اعزام 30هزار نیرو به آن کشور تا جنگ را به یک «نتیجه موفق» در جولای 2011 برسانند. من فهمیدم که سفر او به افغانستان معروف به بررسی منطقه قبل از استقرار بود. کاری او کمک کردن به آماده سازی لشکر 10 کوهستان به نام فورت درام در پاییز همان سال بود. در آن زمان «تیری» به عنوان فرمانده لشکر همراه پدرم در کابل بود. من از او آموختم که مرگ پدرم غالبا به عنوان «پذیریش و تعهد به ماموریت در لحظات دشوار برای انسجام نیرو در موقعیت مناسب» تعبیر می‌شود. مقامات بالارتبه ارتش برنامه «افزایش نیرو» را موفقانه می‌دانستند که در سال 2012 پایان این ماموریت را اعلام کردند.
از آنجا اطلاعات من منجر به یک سوال وحشتناک و ساده دیگر می‌شد: «اگر این برنامه موفق بوده پس چرا سربازان آمریکایی هنوز در افغانستان‌اند؟» من واقعیت‌ها؛ نام‌ها، شماره‌ها و موقعیت‌های کلیدی را کنارهم قرار دادم و می‌توانم عقبه استدلالی تصیم‌های را که منجر به سیاست‌های مانند «افزایش نیرو» می‌شود را دنبال کنم. مهم نیست که چقدر جستجو می‌کنم اما تا حال یک دلیل روشن و مشخص برای جنگی که حالا 19 سال می‌شود، پیدا نکردم.
سپس «گزارش‌های افغانستان» را خواندم. واشنگتن‌پست گزارش 2هزار صفحه‌ای را که حاوی یادداشت‌ها و مصاحبه‌های منتشر ناشده با افرادی که نقش تعیین کننده در جنگ داشتند را افشا کرد. آن‌ها جزییات اشتباهات رهبران نظامی و دیپلماتیک و عدم شفافیت در مورد اهداف و برنامه‌های‌شان را شرح می‌دهند. آن‌ها بارها نشان می‌دهند که مقامات آمریکایی به مردم دروغ می‌گویند تا با وجود تردید و بدبینی شخصی که دارند، باور کنند که این جنگ پایان موفقیت‏آمیز داشته است. داگلاس لوت جنرال سه ستاره که به عنوان سردار جنگی کاخ سفید در اداره بوش و اوباما در افغانستان خدمت کرده، در سال 2015 می‌پرسد: «ما در اینجا چه کار می‌کنیم؟» او در ادامه می‌گوید که «ما یک تصوری مضحک نیز از آنچه انجام می‌دهیم نداریم». این سخن او یکی از صدها مانند آن است. 
برای اولین بار از وقتی که پدرم ما را تنها گذاشته بود، من حس نمی‌کردم که دیوانه شده‌ام. اگر بلند رتبه‌ترین افسران ارتش و دیپلمات‌ها جنگ را درک نمی‌کردند، مشخص بود که من هم درک نخواهم کرد. اگر برنامه آن‏ها این بود که مردم آمریکا را به حمایت مداوم، خودش‏جوش و منفعلانه در افغانستان هدایت کنند، سرگردانی من با اصل «طرح» بود. این مصاحبه‌ها همان احساساتی را که من در تمام این مدت داشتم، تایید می‌کرد: دلیل این که من نمی‏توانم جنگ را و زندگی‌های از دست رفته را درک و حس کنم، این بود که هیچ دلیلی معنابخشی وجود نداشت.
«جنگی برای همیشه» در سرزمینی مثل افغانستان خانواده‌های مانند ما را که در انتظار پایان آن، برای ماموریتی که باید انجام شود، بعضی معناها را برای آنچه از دست داده‌ایم، می‌رساند. سال به سال، با هر تیتری که تلفات دیگری را اعلام می‌کند، درگذشت عزیزان‏مان را به یاد می‌آوریم، از نگاه من، همان سوال‌ها دوباره زنده می‌شود. در سال 2010 من فکر می‏کردم که پدر من یکی از آخرین کسانی است که در جریان عملیات در افغانستان کشته شده است اما از زمان حضور، بیش از 1هزار و 3صد سرباز آمریکای در این کشور کشته شده‌اند و آمار هم‌چنان افزایش می‌یابد. در سال 2019، 22 تن از سربازان آمریکایی جان خود را از دست داده‌اند که از سال 2014 بی‌سابقه بوده است، هنگامی که پنتاگون پایان ماموریت را اعلام کرد. 2 تن دیگر در این ماه جان خود را از دست داده‌اند.
وقتی شما یک کودک‏اید و در مراسم خاکسپاری والدین تان به شما یک پرچم چندلای آبی ستاره‌دار به دست شما می‌دهند، انتظار دارید که مسئولین یک طرح و برنامه‌ای دارند، زندگی والدین شما بیهوده از بین نرفته است در عوض به عنوان بخشی از ماموریت برای تبدیل شدن جهان به مکان آزادتر و امن‌تر بوده است. بعد یک دهه می‌گذرد و شما هم‏چنان در انتظار به سر می‌برید که جهان یک کمی ایمین‌تر شود و جنگ خاتمه پیدا کند.
پدرم، آدمی وظیفه‌شناس بود و به تمام تماس‌ها از محل کارش پاسخ می‌داد، بدون در نظر گرفتن روزهای تولد و یا تعطیلات که در خانه از دست رفته بود، چون که او به آمریکا و آزادی‌هایش باور داشت. من به فداکاری‌های او و 24سال خدمتش در ارتش ایالات متحده افتخار می‌کنم. این هرگز تغییر نمی‌کند اما من 12 ساله بودم وقتی دیدم تروریست‌ها با هواپیما برج‌های دو قلو را مورد حمله قرار دادند، 15 ساله بودم وقتی پدرم برای استقرار طولانی مدت رفت و 18 ساله بودم وقتی پدرم کشته شد. حالا هر چه به تولد 30سالگی خودم نزدیکتر می‌شوم، من در مورد تمام راه‌های فکر می‌کنم که این جنگ از آن طریق بر زندگی من، خانواده من و جامعه نظامی من تاثیر گذاشت. می‌پرسم: برای چه؟
من فکر می‌کردم که در مورد «گزارش‌های افغانستان» عصبانی خواهم شد، در عوض من آن‌ را آرام‏بخش یافتم. برای اولین بار در سرگردانی‌هایم احساس تنهایی نمی‌کنم.

دیدگاه شما