صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

چهارشنبه ۲۲ میزان ۱۴۰۵

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

ارزیابی مغالطات صلح با طالبان از گذشته تا کنون

-

ارزیابی مغالطات صلح با طالبان از گذشته تا کنون

درآمد
امضاء موافقت‌نامۀ آوردن صلح دوحه قطر میان ایالات متحده آمریکا و با گروه طالبان در 29 فبروری 2020 اتفاق افتاد و واکنش‌های بسیار جدی دولت‌مردان، سیاست‌مداران، طیف‌های مختلف  شهروندان افغانستان و جامعۀ بین‌المللی را برانگیخته‌اند، زیرا نگرانی‌های شدید از تسلط دوبارۀ امارت اسلامی‌طالبان را در جامعۀ افغانی مستولی می‌کند. این رویداد نامیمون در شرایطی رخداد که بیشتر تحلیل‌ها در مورد صلح در افغانستان بر توضیح منافع جئوپلیتیکی وسهم قدرت‌های بزرگ و قدرت‌های منطقه‌ای در رابطه به صلح و درگیری در افغانستان متمرکز است. اما توجه بسیار اندکی به درک و تشریح برداشت‌ها و نگرش‌های مردم عام افغانستان در رابطه به صلح شده است، کسانی که هر روز از وحشت طالبان و درگیری رنج می‌برند و همچنان در سایه ای آن زندگی می‌کنند. با این که هرکسی مایل است از مردم نمایندگی کند یا از طرف آن‌ها سخن بگوید، اما دانش و اطلاعات در مورد مواضع و نگرش مردم و شهروندان در جهت استقرار صلح در جامعۀ افغانی بسیار در یک سطح نازل است. زیرا مردم افغانستان در فرایند تحقق صلح، به یک عامل نامرئی تقلیل داده شده اند، این در شرایطی است که دولت جمهوری اسلامی‌افغانستان هم هیچ گونه مالکیت و رهبری فرایند استقرارصلح با گروه طالبان را دراختیار ندارد. به عبارت دیگر، ابتکار عمل تحقق صلح باگروه طالبان عملاً از دست و اختیارات دولت و شهروندان افغانستان خارج و گرفته شده است، به صورت طبیعی، صلحی که با چنان غلبۀ بر جامعۀ افغانی و شهروندان تحمیل می‌شود، سرانجام و فرجام جز شکست و نا کامی‌پیامد و نتایج دیگری را در پی نخداهد داشت. این نوشتار نگرش‌ها و برداشت‌های مردم افغانستان را نسبت به صلح در این کشور و طالبان، در یک برهه‌ای حساس مورد تحلیل و ارزیابی قرار گرفته است. نخست، در ماه جوزا 1397 طالبان و دولت افغانستان برای اولین بار در 17 سال جنگ، آتش بس دو جانبه انجام دادند. دوم، ایالات متحده آمریکا به هدف دست‌یابی به توافق از راه مذاکره، بدون پیش‌شرطی وارد مذاکرات مقدماتی با طالبان شده است. محورهای اصلی این نوشتار این است که طالبان در میان مردم از محبوبیت برخوردار نیستند و یک بازیگر بی‌اعتبار می‌باشند وعدم محبوبیت طالبان چند بُعدی است. نخست، اکثریت مردم و شهروندان افغانستان، طالبان را یا تروریست، دشمنان افغانستان و یا مزدور توصیف می‌کنند. دوم، اکثریت مطلق مردم با سیاست‌ها و رفتار طالبان مخالف هستند. سوم، مردم از شرایطی که از سوی طالبان برای فرایند صلح تعیین شده حمایت نمی‌کنند. چهارم، اکثریت مردم فکر می‌کنند که طالبان قادر به ادارۀ مؤثر کشور نیستند. حمایت و پشتیبانی محدودی که برای طالبان وجود دارد، از گروه‌های زیر است: از لحاظ جغرافیایی، مردم جنوب و شرق کشور، از لحاظ قومی، پشتون‌ها و از لحاظ تحصیلات، افرادی که تحصیلات دینی دارند. علاوه براین، کسانی که طالبان را به عنوان برادران ناراضی یا مجاهد توصیف می‌کنند، نیز دربارۀ طالبان نظر مساعد دارند. بنابراین، اولین نمونه‌های مغالطات فرایند استقرارصلح با گروه طالبان را خواست‌ها و دیدگاه مردم آشکار می‌کنند، زیرا صلح یکی از خواسته‌های اصلی و نیاز فوری مردم افغانستان است، اما استقرارصلح که اکنون با موافقت‌نامه ایالات متحده آمریکا و طالبان در دوحه قطر به امضاء رسیده است در امتداد و تکرار همان مغالطات و دور باطل است که بر خلاف خواست و ارادۀ شهروندان و دولت افغانستان است، امکان همه چیز در آن وجود دارند، مگر صلح برای جامعۀ افغانی نیست. مانند ایتالیای پس از جنگ جهانی دوم، فرهنگ سیاسی افغانستان یک فرهنگ سیاسی از خود بیگانه است. آلموند و وربا استدلال می‌کنند که «ایتالیایی‌ها تمایل دارند که به دولت و سیاست به عنوان نیروهای غیر قابل پیش بینی و تهدید آمیز نگاه می‌کنند نه به عنوان نهادهای اجتماعی قابل اصلاح توسط خودشان» مردم افغانستان نیز عین مشخصه تبارز دادند. فرایند صلح در افغانستان از بسیاری جهات، شبیه به وضعیت رکود در فرایند صلح سریلانکا در سال 1385 است. (صدر،1397، 67). نخست، مسیر فعلی فرایند کنونی تعداد قابل ملاحظه ای از بازیگران را به حاشیه رانده است که به خودی خود امکان صلح را تضعیف می‌کند. در سریلانکا، یک دولت شدیداً متمرکز و روابط محور، گروه‌هایی را که در حاشیه نظام قرار داشتند از فرایند صلح محروم و فرایندصلح دو قطبی را میان دولت سریلانکا و ببرهای تامیل ایجاد کرد. می‌توان عین همین مسأله را در افغانستان نیز مشاهده کرد. دوم وقتی سخن از عدم توجه به فرایندهای صلح سازی طولانی مدت می‌شود، هردو مورد افغانستان و سریکلانکا مشابه هستند. همانند سریلانکای سال 1385، در افغانستان تمرکز برصلح محدودیست که از طریق مذاکرات مستقیم و توافق تشریک قدرت به دست می‌آید و جنبه اساسی صلح متحول کننده را که لزوماً مستلزم رسیدگی به ابعاد ساختاری درگیری می‌شود، نادیده گرفته است.
گفتار یکم: تحلیل چرایی و عوامل شکست تلاش‌های هفده سال صلح با طالبان؛
به طورکلی، تلاش‌های استقرارصلح هفده سال گذشته در جامعۀ افغانی منجر به شکست شده است. در واقع، همه‌ای فرایندهای استقرارصلح «شکست می‌خورند» تا زمانی که موفق شوند. از این رو، درعوض باید سؤال کرد که آیا امکان موفقیت در گفتگوهای صلح وجود دارد؟ یا خیر. آیا طالبان برای پایان دادن به درگیری مسلحانه و فعالیت‌های تروریستی شان تعهد اخلاقی و سیاسی دارند یا خیر؟. با این حال، مهم این است که برای تشخیص خطاها و مشکلات وضعیت فعلی را درک کنیم و تحلیل واقع بینانه از وضعیت جنگ و صلح با گروه طالبان ارائه نماییم. بنابراین، با توجه به دید مردم، عوامل متعددی مسؤل شکست فرایند استقرارصلح با گروه تروریستی طالبان و درگیری دوامدار در افغانستان اند: 1) ساختار ناکام دولت و فقدان حاکمیت قانون که توانی دولت در ارائه خدمات اجتماعی و تأمین امنیت مردم کاهش داده و باعث افزایش فساد شده است. این عامل به نارضایتی مردم از دستگاه دولت کمک کرده است. 2) نظام سیاسی نا مناسب که منجر به توزیع نامتوازن و ناعادلانه قدرت در یک کشور چند فرهنگی مانند افغانستان شده است. 3) دخالت گستردۀ کشورهای دیگر، به خصوص کشورهای منطقه. 4) افراط‌گرایی اسلامی ‌که حمایت ایدئولوژیک را برای گروه‌های بنیادگرایی مانند طالبان فراهم می‌کند. 5) افزایش فعالیت‌های جنایی مانند قاچاق مواد مخدر، قاچاق انسان، اقتصادی جنایی و 6) عدم تمایل طالبان و جامعه بین‌المللی برای دست‌یابی به یک راه حل صلح آمیز برای درگیری افغانستان. بنابراین، به عنوان یک رویکرد کلی برای رسیدگی به مسأله ای استقرارصلح در افغانستان، دیدگاه عموم مردم به چهار عنصر کلیدی معطوف بود: 1) این که راه حل درگیری افغانستان از راه‌های صلح آمیز، به ویژه از طریق مذاکرات صلح و تلاش‌های مصالحه به دست آید. 2) این که فشار سیاسی و نظامی‌برطالبان هنگامی‌که آن‌ها حاضر به مذاکره با دولت افغانستان نشوند اعمال شود. 3) این که با پاکستان مذاکره شود و ادعای ارضی افغانستان در مورد قلمرو پاکستان حل شود. 4) این که حضور نیروهای بین‌المللی برای فرایند استقرارصلح ضروری است. تمام این رویکردها را وقتی کنارهم قرار می‌دهیم و تحلیل‌های واقع بینانه که امکان استقرارصلح با آن‌ها امکان پذیر است، چشم انداز تحقق صلح با گروه طالبان بسیار پیچیده است و دورنمایی تاریک و مبهم در راه تحقق صلح پایدار در جامعۀ افغانستان است. افکارعمومی‌ می‌گوید که طالبان قصد صلح را ندارد، صرف نظر از این که آیا طالبان از فرصتی پیش آمده برای پیروزی در جنگ برخوردار است یا خیر، بن بست برای یک گروه شورشی نشانه موفقیت است. شیفتگی اخیر با آتش بس بی تدبیر و احتمال فرضی صلح پایدار با طالبان در روز عرفه 30 حوزا 1397 خطر این را دارد که افکار غیرعملی یعنی خواسته اندیشی مبنای پرورش امید برای صلح با طالبان قرار گیرد. فرضیه بیان شده این است که جایگزینی برای «صلح» و «فرایندصلح» وجود ندارد. با این حال، درون این لفاظی خیالی شورانگیز، مردم عادی «فرایند صلح با طالبان» را مترادف «جنگ» می‌بینند. ناکامی‌ در دست‌یابی به توافق با طالبان از راه مذاکره به رغم در خواست‌های مداوم دولت برای صلح در هفده سال گذشته، گویای مفاهیم و تصورات چند بُعدی و مغلطه آمیز فرایند صلح در افغانستان است. (صدر،1397، 68-69) بنابراین، فرایند ناکامی، شکست و قرائت‌های مغالطه آمیز از استقرارصلح در جامعۀ افغانی، بیش از آن که معلول عوامل خارجی و دخالت‌ کشورهای همسایه، بازیگران منطقه ای و بین‌المللی باشند، بیشتر معلول عوامل کشمکش‌ها و انحصارگرایی قدرت سیاسی دولتمردان و سیاستمداران داخلی است. تا زمانی که ساختار ناکام دولت و فقدان حاکمیت قانون و بی عدالت در عرصه‌های مختلف سیاسی و اجتماعی حاکم باشد، این طرح‌ها و ابتکارات استقرارصلح با گروه طالبان در جامعۀ افغانی همچنان ادامه دارد و این دور باطل گفتمان پروسۀ صلح بین الافغانی هم هیچ گونه کمک برای تحقق صلح نخواهد کرد و همانگونه که در گذشته عقیم مانده در آینده هم نتایج مثبت نخواهد داشت. زیرا ساختار و ترکیب هیأت مذاکره کننده از جانب دولت افغانستان در هیچ معادله و تصمیم‌گیری برای آوردن صلح با گروه طالبان شریک نبوده است، چون تنها چیزی برای دولت افغانستان مهم نبوده اند ترکیب یک هیأت همه شمول که نمایندگی از تمام اقوام ساکن در افغانستان نمایند نبوده است و در حال حاضر هم رهبری دولت  در همان توهمّات و سیاست‌های محض قومی‌و انحصاری یک چرخه باطل گرفتار شده است. به صورت طبیعی، هرگونه ادعا و اقدامات از طرف دولت افغانستان جهت برقراری استقرارصلح در جامعۀ افغانی با گروه طالبان شوند، شعار بیش و لفاظی بیش و عوام فریبی بیش نخواهد بود، زیرا پروسۀ گفتمان استقرارصلح، یک گفتمان ملی با منافع کلان مشترک ملی درسطح کل کشور خواهد بود، در حالیکه در عمل چیزی دیگری و نتایج دیگر در پی دارد و آن اینکه ترکیب هیأت مذاکره کننده نشان از سیاست‌های مغالطه آمیز و انحصارگرایی را نمایندگی می‌کند و این سیاست خود محکوم به شکست است.
گفتار دوم: مغالطات وخطاهایی‌که باعث شکست پروسۀ صلح باطالبان شده اند؛
به صورت کلی باید اذعان نمود که در مذاکرات صلح با گروه طالبان، هم بازیگران بین‌المللی و هم سیاستمداران و دولتمردان داخلی مغالطات و اشتباهات بیش از اندازه را مرتکیب شده اند، خواه این عمل ارادی بوده اند و خواه غیر ارادی، اما خروجی و محصول این همه مغالطات و اشتباهات برای استقرارصلح پرداخت هزینۀ سرمایۀ انسانی و مالی بیش ازحد تصور است. بنابراین، 1- ‌اولین مغالطه، تلاش برای مذاکره در مورد شرایط و دست‌یابی به توافق در مورد صلح، در غیاب مردم است. طالبان به عنوان طرف درگیری تصور می‌کند که می‌تواند با ایالات متحده آمریکا مذاکره کند و سرنوشت مردم افغانستان را در غیاب مردم تعیین کند. همین مسأله در مورد ایالات متحده آمریکا نیز صدق می‌کند. تماس‌های ایالات متحده با طالبان درطول سال‌های 1389 تا 1392 که منجر به ایجاد دفتر قطر شد و نیز تصمیم اخیرش برای گفتگوی مستقیم با طالبان و مذاکره در مورد تقاضای آن‌ها برای مشارکت در دولت وحضور نظامی‌آمریکا در افغانستان، پرسش‌هایی را به وجود آورده است: ایالات متحده از طرف کی با طالبان گفت وگوکند؟ توافق احتمالی با طالبان در خدمت منافع چه کسی خواهد بود؟ هرگونه مذاکره با طالبان باید درقالبی  باشد که در آن همه ای طرف‌ها در تعیین نتیجه مذاکرات صلح نقش داشته باشند. 2- اشتباه دوم، تلاش برای رسیدن به صلح از طریق مماشات است. باید روشن شود که صلح را نمی‌توان صرفاً از طریق مماشات با گروهی خریداری کرد که قصد دارد از راه‌های خشونت آمیز به اهدافش برسد. از قضا برعکس، مردمی‌که از خشونت و بی رحمی‌طالبان رنج برده اند، به تخریب صلح مقصر شناخته می‌شوند. 3- اشتباه و مغالطه سوم، این تصور غلط است که می‌گوید اجماع ملی و بین‌المللی در مورد صلح افغانستان وجود دارد. با این که در مورد مطلوبیت یک راه حل مسالمت آمیز برای درگیری افغانستان در سطح لفظی توافق وجود دارد، اما در عمل توافق جایش را به اختلاف داده است. چالش عمده برای این موضوع، نبود یک اجماع روی یک مدل مشخص صلح است. در نتیجه، مدل‌های متعدد صلح که توسط گروه‌های مختلف پیشنهاد می‌شود، نمی‌توانند به نتیجه ای واحد و متفق الرأی منجر شوند. مدال‌های متعدد صلح که برای افغانستان پیشنهاد شده عبارتند از: تشریک قدرت با طالبان در سطح مرکزی، مدلی که دوران حکومت کرزی دنبال شد؛ صلح در ازای قلمرو برای طالبان که توسط حکمتیار پیشنهاد شد و صلح با طالبان در ازای ره رسمیت شناختن حقوق مردم و دموکراسی و رفع بسیج طالبان و ادغام مجدد آن‌ها که توسط جامعه مدنیو حوزه‌های ضدطالبان پیشنهاد شده است. 4- اشتباه و مغالطه چهارم، این ایده است که فرایند صلح به رهبری افغانستان و تحت مالکیت افغانستان باشد. در حالی که دولت و مردم افغانستان مالکیت جنگ در این کشور را ندارد، ایده‌ای مالکیت فرایند صلح یک لفاظی پیش از وقت و نامدبرانه است. همان طور که بارنت روبین استدلال می‌کند، نمی‌توان «فرایند جنگ تحت رهبری ایالات متحده آمریکا و فرایند صلح تحت رهبری افغانستان داشت.» (صدر،1397، 70) 5- مغالطه و اشتباه پنجم، معادله ای اخلاقی نا درست است. همه‌ای طرفین درگیری خود را از نظر اخلاقی برحق و در برخی موارد، قربانی این درگیری نشان می‌دهند. طالبان در فروش این ادعای شان که آن‌ها قربانی اند، به جنگجویان این گروه و برخی از کارشناسان که اکنون بحث قربانی بودن طالبان را مطرح می‌کنند، موفق بوده اند. همین امر در مورد سایر طرفین درگیری نیز صدق می‌کند. اگر واکنش نوام چامسکی در سال 2003 به این سوال که آیا آمریکا یک «قربانی معصوم» است یا خیر، در بستر افغانستان و طالبان و این که آیا طالبان یک «قربانی» است یا خیر، دیده شود، گفتن این گفتار که می‌توان به طالبان به عنوان یک قربانی معصوم فکرکرد، فقط در صورتی اشتباه نیست که انسان مسیر مناسیب نادیده گرفتن اقدامات طالبان و متحدان این گروه را که دیگر به سختی قابل انکار است، در پیش بگیرد. بنابراین، مغالطات و اشتباهات نهایی این تصور این است که یک توافق ویژه صلح با طالبان، می‌تواند صلح را در افغانستان برقرار کند. نادیده گرفتن صداهای عدالت خواهانه و مکانیزم‌های بلند مدت ایجاد صلح، افغانستان را به سوی یک صلح پایدار هدایت نخواهد کرد. به جای در پیش گرفتن رویکرد کوتاه مدت حل منازعه، به درگیری افغانستان باید از طریق میکانیزم‌های تغییر منازعه که جنبه‌های بلند مدت را مدنظر می‌گیرد، رسیدگی شود. برایند چنان اشتباهات و مغالطات که در مسیر استقرارصلح با گروه طالبان قرار دارد، نمی‌تواند منتج به استنتاج تحقق صلح پایدار در جامعۀ افغانی شود و تا زمانی که این رویکرد به استقرارصلح با گروه طالبان تغییر نکند صلح در جامعۀ افغانی در حد یک تصور صرف و خیالات و توهمات بیش نخواهد بود.

دیدگاه شما