صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

پنجشنبه ۳ میزان ۱۳۹۹

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

صلح سازی بومی به مثابۀ فرهنگ زیستی درافغانستان

-

صلح سازی بومی به مثابۀ فرهنگ زیستی درافغانستان

درآمد
صلح و امنیت علی رغم جاذبه های که دارند، با چالش های جدی نیز مواجه اند، برخی از این چالش ها به میزانی عمیق و ریشه دار بوده است که به صورت مکرر جنگ های وسیع را به مقیاس جهانی را اجتناب ناپذیر نموده اند. بنابراین، زندگی مسالمت آمیز یکی از اهداف مهم و تاریخی انسان ها است، اما آنان با همۀ تلاش هایی که انجام داده اند، به صورت فراگیر نتوانسته اند حیات مدنی مبتنی برمصالحه را در جهان حاکم نمایند. جهان سوم به مجموعه ای از دولت های نا متجانس است که ویژگی های خاص خود را دارد. از مهم ترین ویژگی این جهان، گستردگی منازعات ملی، محلی و احیاناً دینی است وجود منازعه توجیه کنندۀ لزوم مصالحه است و مصالحه و صلح سازی به مثابه فرهنگ زیست جمعی و حیات مدنی در منظومۀ فکری سیاستمداران و شهروندان به یک آمال تبدیل شده و مصالحه آشتی را به عنوان وضعیت زندگی مطلوب و دلخواه، نیازمند تحلیل و واکاوی علمی و تجربۀ زیسته بشر در طول تاریخ می داند. اما خاستگاه جنگ و صلح جامعۀ افغانی، از دو منظر قابل تحلیل و ارزیابی می باشد، یکی منشأ داخلی مانند منازعات قومی، مذهبی، دینی، زبانی، تنوع فرهنگی- اجتماعی و تاریخی در نظام استبدادی و سیاسی معیوب افغانستان دارد. اما خاستگاه دیگری، در بعد خارجی دارد یعنی جنگ، منازعه و رفتارهای خشونت آمیز از یک سو و هم چنان روند گفتگوهای چند دهۀ پسین در افغانستان و استقرارصلح، از فقدان سیاستهای ناصادقانه و رفتارهای دوگانه و دخالتگرانۀ خارجیها رنج مضاعف می برند و همیشه جنگ و صلح افغانستان از سوی بازیگران خارجی و شرکای بین المللی، به صورت تأمین منافع شان دنبال شده است و روند گفتگوهای صلح جاری هم معطوف به همان خواهد بود. از این منظر، استقرارصلح پایدار و مصالحه ملی و فراگیر در جامعۀ افغانی زمانی تحقق پیدا می کند که زمینه ها و بسترها و تضادهای قومی و مذهبی و نگاه برتری طلبی منازعه خیز و ستیزهجویانه را به هرقمیت کنارگذاشته و فرهنگ زیست انسانی را به عنوان آخرین آرمان انسانی و آرزوی دیرینۀ شهروندان جامعۀ افغانستان، در ذهن و ضمیر خویش به مثابۀ استمرار حیات سیاسی و پذیرش گثرتگرایی را با همۀ تنوعات نهادینه کرده و استقرارصلح را بومیسازی نمایند و بر تداوم بحران مزمن خط بطلان بگذارد. بنابراین، امنیت ملی را می توان در دو سطح از هم متمایز نمود: سطح حداکثری امنیت مربوط به جوامع پیشرفته و با ثبات است که در آن وجود تمام مؤلفه های امنیت مورد نظر قرار می گیرد. وجود امنیت عمومی، امنیت اجتماعی و امنیت روانی، باهم هستند که این سطح حداکثری از امنیت ملی را میسر می نماید. سطح حداقلی امنیت مقابله با تهدیداتی است که امور حیاتی یک کشور را مورد تهدید قرار می دهد. بحث و بررسی ار صلح نیز در این سطح است که معنا می یابد، تأمین امنیت فردی و روانی شهروندان، از حوزۀ مصالحه بیرون است، چون تأمین امنیت آن با مصالحه حاصل نمی شود، بلکه ریشه در تعمیق اخلاق شهروندی و پیشرفت پروسۀ جامعه پذیری دارد.(خلوصی،1398، 197) اغلب دولت های جهان سوم، دولت های جدیدی هستند که از درون تجزیۀ امپراتوری های گذشته سر در آورده اند. دولت ملی به عنوان یک ساختار بین المللی عصر مدرن، براین واحدهای کوچک تحمیل شده است، مرزهای ملی با هویت های قومی، دینی و فرهنگی تناسب ندارد. براین اساس، تعارض و منازعه همزاد بسیاری از دولت ها در جهان سوم است، سطح نازل توسعه و وجود فقر از دیگر چالش های مشترک در جهان سوم است که البته در این اواخر صرفاً در حوزۀ جنوب شرق آسیا و ضعیت بهبود یافته است. اما حملات یازدهم سپتامبر از سوی القاعده و گروه طالبان با هدف مبارزه با کفر جهانی صورت گرفت و موجبات حضور مستقیم ائتلاف جهانی را در افغانستان فراهم نمود. از این زمان به بعد، جهاد با نیروهای اشغالگر مهم ترین هدف و به عنوان مبنای مبارزۀ در سرتاسر عصر پساطالبانی در افغانستان بوده است. در مذاکرات فوریۀ 2014 در امارات متحده عربی بین طالبان و حکومت، طالبان برهم ترین تقاضا از حکومت افغانستان مبنی بر نپذیرفتن پیمان امنیتی با آمریکا برای دست یابی به یک تفاهم سیاسی بلند مدت و استقرارصلح در افغانستان تأکید کردند. پیششرط مهم شورشیان از آغاز گفت وگوهای صلح از سال 2009 تاکنون، خروج کامل بیگانگان از خاک افغانستان و بر چیده شدن پایگاههای نظامی آنها بوده است. این هدف بنیادین نیروهای مخالف با هدف استراتژیک آمریکا در افغانستان برای یافتن جای پا در مرکز آسیا و توازن قدرت با مهم ترین چالشگران هژمونی آمریکا در آینده در تضاد است. این هدف استراتژیک به عنوان مبنای مشروعیت جهاد در مذاکرات جاری در قطر نیر هم چنان جایگاه خود را حفظ نموده است. از منظر مخالفان مسلح، هرگونه تعامل با نظام سیاسی با انسداد مواجه است، چون نظام، در یک وضعیت استعماری مبتنی بر ارادۀ دولت های استعمارگر شکل گرفته است. دولت نیز دست نشانده است که خود فاقد مشروعیت ملی و در نتیجه فاقد صلاحیت است، عمده ترین چالشی که در فرایند استقرارصلح و امنیت سازی در افغانستان وجود دارد، همین برداشت از تحولات بنیادین سیاست در عصر پساطالبانی است. براین اساس، می توان نتیجه گرفت که وابستگی به دولت های بیرونی از یک سو اراده ملی و حاکمیت را مخدوش و از سوی دیگر برای مخالفت های ایدئولوژیک بسترسازی می نماید، نتیجۀ این وضعیت، طبیعی است که تداوم منازعه باشد. (خلوصی،1398، 200) بنابراین، پس از امضاء موافقتنامه آوردن صلح در افغانستان میان ایالات متحده آمریکا و نمایده خاص شان زلمی خلیلزاد در امور صلح افغانستا با گروه طالبان در 29 فبریوری 2020 در دوحه قطر انجام شد و همان موارد را در بند بند موافقت نامه صلح ذکر کردن که در سال 2009 تأکید و مبنای برای استقرارصلح در جامعۀ افغانی دانسته با این تفاوت که بعد از موافقت نامه صلح، گروه طالبان هیچ گونه پای بندی و تعهد و الزامات حقوقی بر مفاد موافقت نامه از خود نشان نداده اند و بر تشدید حملات انتحاری خویش بر نیروهای امنیتی و دفاعی و شهروندان افغانستان را تداوم بخشیده اند. از این منظر گفتوگوهای استقرارصلح بین الافغانی که در موافقت نامه صلح آمده است، با چالشهای جدی مواجه است، زیرا تا هنوزگروه تروریستی طالبان دولت و حکومت افغانستان را در حد و اندازۀ ادارۀ کابل به رسمیت می شناسد و نه به عنوان یک دولت منتخب که ازآراء شهروندان در انتخابات بیرون آمده است، این امر بارها تکرار شده است که نمایندگان گروه طالبان گفته اند که ما با ادارۀ کابل گفتوگوهای صلح را به پیش نمی بریم.
گفتار یکم: تحکیم حاکمیت ملی به مثابۀ دستیابی به صلح سازی بومی؛
به صورت کلی، در همۀ گفتمانهای غالب ملی و بین المللی، وحدت ملی و یکپارچگی و انسجام ساختاری بیرونی و درونی سیاستمداران و دولتمردان داخلی یک اصل انکار ناپذیر است، زیرا وحدت ملی و انسجام سیاسی به خودی خود مشروعیت مردمی دولت و گفتمان دولت منتخب را در مقابل هرگونه گفتمانهای دیگر تقویت کرده و تسلط و هژمونی خویش را به طرف مقابل به کرسی می نشاند. بنابراین، نخستین مؤلفه در مدرن سازی دولت، مشروعیت مردمی حاکمیت ملی است، یعنی حاکمیت ملی به معنای آن است که حاکمیت در اصل متعلق به مردم است و این مهم با سازوکار انتخابات به نمایندگان آن ها واگذار می شود. حق فرمانروایی در دولت های دموکراتیک متعلق به مردم است و دولت به عنوان کارگزارمردم، به ایفای نقش می پردازد. مشروعیت مردمی، به وجود آورندۀ ارادۀ ملی است و این ارادۀ ملی است که امنیت می آورد و ثبات سیاسی می آفریند و صلح را در جامعۀ فرهنگ سازی می کند؛ زیرا ارادۀ ملی قدرت رهبری و تصمیم گیری دولت را افزایش می دهد و میان ارادۀ شهروندان و سیاست گذاری های حاکمیت پیوند برقرار می نماید. براین اساس، در رسیدن به وضعیتی مطلوبی از امنیت ملی در طولانی مدت، مسئولیت دولت در قبال دموکراسی حائز اهمیت است. دولت از یک طرف، دستاوردهای دموکراتیک حاکمیت را محافظت می کند و از سوی دیگر به گسترش و تعمیق ارزش های دموکراتیک می پردازد. در دموکراسی نوپای افغانستان، اهتمام به مقولۀ فردیت بسیار حائز اهمیت است، دموکراسی موجود، دموکراسی قبیله ای و هویتی است. بازیگران سیاسی با بهره برداری از شعارهای قومی به قدرت می سند و مبتنی برجهان بینی قومی خود، منازعات اجتماعی را به منازعات سیاسی مبدل می نمایند. کاستن از دخالت های دولت و دولت های همکار نیز در دموکراسی افغانستان مهم است. دخالت دولت در روندهای دموکراتیک به صوری سازی دموکراسی منتهی می شود و طبیعی است که روندهای صوری نمی توانند اعتماد ملی به وجود آورد. درکشوری که مخالفان مسلح، حاکمیت را دولت دست نشانده می دانند و مبتنی با این پیش فرض علیه نظام سیاسی به جهاد متوسل می شوند، نشان دادن ارادۀ مستقل مردم در انتخابات ملی و محلی نقش تعیین کننده دارد. براین اساس، در پروسۀ تعمیق دموکراسی و تحکیم حاکمیت ملی به عنوان یک راهبرد امنیتی، فردیت، استقلال و وجهگفتوگوییدموکراسی مهم است.(خلوصی،1398، 204) تحقق استقرارصلح در افغانستان، دقیقاً از همین ناحیه فردیت و نظام سیاسی قبیله ای و دموکراسی قومی آسیب دیده اند، اما این روند گفتوگوهای جاری صلح بین الافغانی با گروه طالبان، به صورت حتم منجر به شکست خواهد شد، چون بسترها، زمینهها، پیششرطها و پذیرش همۀ ارزشهای مشترک فرهنگی، قومی، دینی، مذهبی و زبانی در جامعۀ افغانی که تصویر و ترسیم کنندۀ وحدت و حاکمیت ملی را در خود انعکاس بدهند به وجود نیامده است. از سوی دیگر، گروه طالبان، به عنوان یکجریان سیاسی مخالف دولت، از انسجام درونی لازم برخوردارنیستند، زیرا کشورهایحامی طالبان و گروههای تروریستی تلاش می کنند، فرایند استقرارصلح در افغانستان را همیشه در حال تعلیق در آورد و طالبان هم موجودیت خویش را در جهاد علیه کفر و انتحارعلیه نیروهای امنیتی و دفاعی و شهروندان ملکی خویش می دانند و اساساً به استقرارصلح نمی اندیشند و به صورت طبیعی پای بند به الزامات حقوقی و سیاسی موافقت نامه صلح خود را نمی داند.
گفتار دوم: طرح گفتمان فرهنگی به مثابۀ صلح پایدار درجامعۀ افغانی؛
در مجموع طرح گفتمان ملی و فرهنگی، در توفیق پروسۀ گفتوگوهای تحقق مصالحه ملی و امنیت سازی به راهبردهای چند وجهی نیاز دارد. انسان شناسی و جامعه شناسی معاصر براین عقیده است که جنگ و ستیز گسترده با خشونت های فردی ازهم متمایزند. جنگ زادۀ ساختارها و شرایط اجتماعی است تا کنش های زیستی و روانی، به طور مشخص، برخی از انسان شناسان و جامعه شناسان اعتقاد دارند که جنگ یک ابداع فرهنگی میان گروه هااست تا میان افراد. ایدئولوژیک شدن جنگ در قالب صورت بندی های مذهبی، به خوبی بیانگر سیمای فرهنگی جنگ است. امنیت مفهومی است اجتماعی، بیناذهنی و معنایی است که در فرایند اجتماعی برساخته می شود. ساختارتنها شامل توزیع توانمندی های مادی نیست، بلکه محصول روابط اجتماعی و ادراکات بیناذهنی است. ارزش های جامعه نمی تواند از بیرون تحمیل شوند، بلکه از تعامل اعضای جامعه با یکدیگر برمی خیزند. گستردگی روز افزون منازعه در جهان اسلام با قرائت های مذهبی، نشان دهندۀ بحران عمیق در صدور اندیشه های دینی است. امروزه، به وضوح مشاعده می شود که قدرت از طریق دخالت در تولید ارزش ها و هنجارهای دینی، به منازعات گسترده و جنگ های نیابتی مشروعیت دهی می نماید. مدیریت جنگ به عنوان یک ابداع فرهنگی، به تدوین گفتمان فرهنگی از مصالحه خواهی نیازمند است. همان گونه که رادیکال ها و بنیادگرایان می توانند قرائت های ارتجاعی و خشونت آفرین از دین ارائه نمایند، به همان میزان و چه بسا بیشتر، می تواند استقرارصلح خواهی مبتنی بردین ارائه نمود. ظرفیت فرهنگی چنین گفتمانی حداقل در میان اعضای یک جامعه که همه مسلمان هستند، بسیار است. در پروسۀ تدوین استقرارصلح به مثابۀ یک گفتمان دینی، نقش عالمان دینی بسیار حائز اهمیت است. تحقق صلح خواهی به عنوان یک گفتمان دینی معطوف به مشروعیت زدایی از جنگ است، با مشروعیت زدایی از جنگ است که منازعۀ موجود، ماهیت مذهبی خودرا از دست می دهد و در نتیجه نقاب ایدئولوژیک آن برداشته می شود. بنابراین، مسئولیت دولت افغانستان است که راهبردهای مشخص در قبال این پدیده داشته باشد. قطب بندی مرکز-پیرامون در فضای فرهنگی دینی موجود در افغانستان، از عوامل بنیادین در برافروخته شدن جنگ است. تا زمانی که دولت های رقیب از مرکزیت گفتمان دینی برخوردارهستند، علایق فرهنگی متمایل به آن مراکز، از متغیرهای ژئوپولتک و تهدید کننده به شمار می روند.(خلوصی،1398، 209) بنابراین، دراولویت بندی استقرارصلح با گروه طالبان، شرط اساسی مشروعیت زدایی از جنگ، منازعه و حملات تروریستی به نام جهاد علیه کفر است، طالبان با مشروعیت بخشیدن به حملات تروریستی و ضد انسانی خویش استدلال و استنباط به قرائت های رادیکال اسلام سیاسی طالبانی و دینی و مذهبی می کنند، با این اقدام نه تنها اظهار ندامت و عذاب وجدان نمی کند بلکه مسیر را به سمت بهشت هموار می بیند. بنیادهایگفتمان فرهنگی، به عنوان مجموعۀ از ارزشها و هنجارهاست که خود تسهیل کنندۀ ارزشهای مشترک انسانی و صلح سازی را در جامعه به وجود می آورند و عدم توجه گروه تروریستی طالبان به گفتمان فرهنگی، به صورت طبیعی زمینههای منازعات را فراهم کرده و گفتمان پروسۀ استقرارصلح، که یک امر فرهنگی و زاده هنجارها و ارزشهای میان ذهنی است طرد کرده است و گفتوگوهای جاری پروسۀ صلح را با تهدید و خطر جدی مواجه کرده است.

جمع بندی و نتیجه گیری؛
کوتاه سخن اینکه: درکشورهای جهان سوم، به طورغالب، نوسازی و توسعۀ سیاسی به صورت متوازن پیش نرفته است و به تبع آن، مفهوم صلح سازی و امنیت سازی هم فرایند طبیعی و صورت منطقی و عقلانیت سیاسی خویش را در قالب نظام سیاسی دولت- ملتهای دموکراتیک طی نکرده است. فرایند ناقص دولت سازی و ملت سازی چالش هایی را موجب شده است که این چالش ها بستر منازعه و ستیز را فراهم می نماید، این چالش ها با راهبردهای عبور از آن چنین هستند: وابستگی سیاسی و اقتصادی به قدرت های بیرونی، موجب نقش حاشیه ای دولت شده و دولت ملی را به عنوان دولت دست نشانده مورد تهاجم قرار می گیرد. تحکیم مشروعیت دولت با سازوکارهای دموکراتیک موجب اعتماد ملی و در نتیجه تقویت مشروعیت دولت می شود. چنین فرایندی به هرمیزانی از گستردگی برخوردارشود، سطح منازعه کاهش یافته و امکان رسیدن به صلح و امنیت بیش تر می شود. استفاده از ظرفیت های عقلانیت ارتباطی، حداکثرسازی مذاکرات و تداوم آن نیز در این خصوص اهمیت دارد. بنابراین، دولت ملی از طریق مدیریت فرهنگی، از جریان های مخالف مشروعیت زدایی نموده و پرهیز از خشونت و حمایت از استقرارصلح و امنیت سازی فراگیر را به عنوان یک گفتمان در موقعیت هژمونی قرار دهد. برای دستیابی به صلح پایدار با گروه طالبان، دولت مجموعۀ از راهبردهای که منتج به استنتاج نتیجه استقرارصلح در جامعۀ افغانی می شوند، با حمایت های همه جانبه و مشورههای کلیۀ شهروندان و قربانیان جنگ و خشونت از یک سو، با همکاریهای همسایگان، جامعۀ جهانی، شرکای بین المللی و استراتژیک افغانستان، پروندۀ چهار دهه جنگ پسین را بسته و زمینهها و بسترهای صلح سازی و امنیت سازی را در جامعۀ افغانی فراهم کرده و مهرپایان بر تداوم بحرانها و نا به سامانیها بگذارند و سایۀ سنگین تیره بختی و این شرّمطلق را از زندگی شهروندان افغانستان به هرقیمت باید کنار گذاشته و دور انداخته شود و این مسئولیت بنیادین دولت و با حمایت قاطع همۀ شهروندان است.

دیدگاه شما