صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

شنبه ۳ عقرب ۱۳۹۹

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

چارچوب مفهومی استقرارصلح پایداردر افغانستان (با تأکید بر نظریه جان پال لیدراک) - (قسمت یکم)

-

چارچوب مفهومی استقرارصلح پایداردر افغانستان (با تأکید بر نظریه جان پال لیدراک) - (قسمت یکم)

درآمد
علی رغم آن که از عمر منازعات در افغانستان نزدیک به چهار دهه می گذرد، اما ما با ادبیات صلح آشنایی چندانی نداریم و از تجارب جامعۀ جهانی در این زمینه کم تر آگاه هستیم. مبنا قراردادن کتاب استقرارصلح جان پال لیداک، می تواند راه را برای آشنایی مردم افغانستان و سیاستمداران با ادبیات صلح باز کرده و کمک کند که سیاستمداران و فعالان سیاسی و اجتماعی افغانستان با تکیه بر مفاهیم مطرح شده در این طرح استقرارصلح، مطالعات و افق و دیدشان را تو سعه و گسترش دهند. همه صلح سخن می گویند و دولتمردان، خود را تشنه صلح نشان می دهند و گاهی نیز هزینه این عطش را می پردازند؛ اما دربارۀ صلح و راه های رسیدن به آن، مسیر پرپیچ و خم مذاکرات صلح، چگونگی این مذاکرات، موانع و دشواریهای آن، کسانی که باید با آن ها مذاکره صورت بگیرد و این که انی مذاکرات چگونه و از کجا باید شروع شود، اطلاعات چندانی ندارند. ما از صلح دم می زنیم و شب و روز خود را در آرزوی استقرارصلح سپری می کنیم؛ اما دقیقاً نمی دانیم که لوازیم، شرایط، مکانیزم ها و راهبردهای تحقق این آرزوی چیست؟ به همین خاطر است که صلح در افغانستان تقریباً تبدیل به یک آرزوی دیرینۀ دست نیافتنی شده است.(لیدراک،1396 ،11) تردیدی نیست که ای سردر گمی به دلیل خلاء معلوماتی، عدم اطلاع از تجارب صلح در سطح جهان از یک سو و تفکر و تمرکز بر جنگ از سوی دیگر است. کافی است نیم نگاهی به تاریخ خود بیندازیم تا بدانیم که ملتی هستیم که در طول تاریخ به جنگ اندیشیده ایم و همواره تلاش کرده ایم، معضلات را از طریق جنگ، حذف و از بین بردن افراد، گروهها و اندیشهها و راه روش هایی که نمی پسندیم حل کنیم.(لیدارک،1396، 12) بنابراین، عدم استقرارصلح در افغانستان، بیشتر ریشه درخود خواهیها، انحصار طلبیهای قدرت سیاسی یک قوم و حذف و نفی سایر اقوام و گروه ها دارند، از سوی دیگر، فقدان انتخاب مسیر درست و دیپلماسی فعال و با استفاده از تجارب صلح جهانی و کشورهای که درگیر جنک، منازعه و خشونت های طولانی مدت را تجربه کرده اند و در نهایت راه حل برای خروج از بحران مزمن را کنار گذاشته و زیست مسالمت آمیز را توأم با استقرارصلح در جامعۀ خویش نهادینه کردهاند. اما دولتمردان افغانی، از تجربه و الگوهایی موفق تجارب صلح جهانی جامعۀ خویش را محروم ساخته و زیست جمعی را به خطر انداخته است، اما سخن گفتن از گفتوگوهای غیر سازندۀ استقرارصلح با طالبان و بدون در نظر داشت، رفع موانع، چالشها، پیش نیازها و پیش شرطهای تسهیل کنندۀ و مسیر درست مذاکرات صلح را به صورت طیبعی به بن بست کشانده اند و امکان استقراصلح در جامعۀ افغانی را به حد امتناع رسانیده است. در گفتمان تحقق صلح با گروه طالبان، قبول تکثر و پلورالیسم و پرهیز از ناشکیبایی و خود را حق مسلم فرض کردن، با روح صلح و پذیرش دیگری ناسازگار به نظر می رسد. با این که دولت افغانستان، حل اقل در دورۀ اخیر اشتیاق زیادی از خود برای تحقق صلح نشان داده است؛ اما اطلاع رسانی صلح، ظرفیت سازی و آگاهی دهی به مردم بسیار ضعیف بوده و حتی کسانی که به طور خاص در زمینۀ صلح فعالیت می کنند، اطلاعات چندانی و تصور روشن از نحوه و مکانیزم استقرارصلح ندارند.(لیدراک،1396، 13) جان پال لیدراک، در مقدمۀ کتاب خویش به گفتوگو بین دو دوست سومالیایی خود را جع به این که خانۀ صلح در کشور جنگ زدۀ شان چگونه باید بنا شود، اشاره می کند، یکی از آن دو نفر استدلال می کرد، برای آن که بدن کار کند، باید سر وجود داشته باشد و دیگری پیشنهاد میکرد که اگر بنا است سقفی داشته باشیم، باید فونداسیون خانه را بریزیم. استدلال این دو در اساس، دو نظریه متفاوت نسبت به این که چه درک و رویکردی باید به استقرارصلح داشته باشیم، مطرح می کند، با استفاده از بیان نیمه استعاری، یکی استدلال می کرد که صلح از بالا به پایین قابل تحقق است و پیشنهاد دیگری این بود که استقرارصلح باید از پایین به بالا صورت بگیرد، هردو، پروسۀ صلح و تأثیر منازعه بر مردم را می پذیرفتند. بنابراین، استقرارصلح در افغانستان، با این دو استدلال خیلی هم خوانی دارد، زیرا روایت و گفتمان صلح با طالبان به صورت پیدا و پنهان در سطوح متفاوت از سوی سیاستمداران داخلی و بازیگران خارجی مطرح بوده است و تأثیر آن همیشه برمردم به عنوان یک منازعۀ طولانی مدت و بحران دوام دار استمرار داشته و این نوع گفتمان پروسۀ استقرارصلح را می توان و با استفاده از نظریۀ لیدراک در سه سطح رهبری دسته بندی کرد.(لیدراک،1396، 56)
سطوح رهبری
گفتار یکم: سطح اول: سطح عالی رهبری گفتوگوهای صلح؛
سطح اول شامل رهبران سیاسی و نظامی کلیدی منازعه می شوند، در یک نزاع داخلی، این افراد عالی ترین نمایندگان دولت و جنبش های اپوزیسیون قلمداد می شوند و در رأس هرم قرار دارند. آنان، سخن گویان حوزۀ نفوذشان و نیز مدافعان نگرانی هایی هستند که به خاطر آن ها به منازعه روی آورده و هدفشان را حل این نگرانی ها می دانند. مهم است که بدانیم در اکثر نمونه ها، این افراد از تعداد اندکی از فعالان کلیدی در یک زمینۀ وسیع نمایندگی می کنند، خصوصیات مشترک این سطح رهبری به گونۀ ذیل می باشند: اول. این رهبران به میزان زیادی زیر ذره بین هستند و به حرکات، اظهارات و موقعیت های آنان توجه زیادی صورت می گیرد. رسانه ها با آنان مرتب در تماس می باشند و در بعضی موارد، یعنی در عصر پوشش جهانی اخبار توسط (CNN )، این رهبران گمنام ناگهان به شهرت بین المللی دست می یابند و تبدیل به چهره های رسانه ای می شوند. می توان استدلال کرد که این دینامیسم رسانه ای، ماهیت دیالکتیکی و متقابل با مشروعیت و بلندپروازی سیاسی و شخصی رهبران طراز اول دارد. دوم. این رهبران، در سایۀ سابقه و شهرتشان، عموماً در موقعیت های خود به گونه ای تثبیت می شوند که چشم اندازها و مسائل منازعه را آنان تعیین می کنند. آنان تحت فشار شدید هستند که در مقابل دشمنان و نیز به نفع هوادارانشان هم چنان موضع قوی خود را حفظ کنند؛ یعنی منظور از موضع در اینجا تقریباً عبارت از اتخاذ دیدگاه های ثابت راجع به راه های حل منازعه است که خواست هردو طرف نزاد می باشد. بنابراین، در گفتوگوهای پروسۀ تحقق صلح با گروه طالبان، سیاستمداران، دولتمردان، رهبران جهادی و اجزاب سیاسی، می تواند نقش تعیین کنندۀ داشته باشند، زیرا حوزۀ نفوذشان در میان توده های مردم سنتی، هنوز کماکان پا برجاست و در ضمن نقطۀ قوت و ضعف طیفهای درگیر را تا حدود می شناسند و اگر به صورت درست منافع کلان ملی را در نظر داشته باشد، جریان گفتمان صلح با طالبان را تسهیل می کند. بدون تردید، نگاه بازیگران خارجی و شرکای بین المللی، با عنایت به استقرارصلح در افغانستان، معطوف به سطح رهبری دولتمردان و رهبران سیاسی می باشند، زیرا در نهایت تصمیم گیرنده و تعیین کنندۀ سرنوشت تحقق صلح با گروه طالبان را سطح اول یا همان سطح رهبری حکومت با مشارکت رهبران سیاسی و احزاب طراز اول، با محوریت قراردادن منافع ملی و حیات جمعی شهروندان را مورد توجه جدی قرارداده و انتظار عقلانی و منطقی هم این را ایجاب می کند. 
سطح دوم رهبری
گفتار دوم: سطح میانی گفتوگوهای صلح؛
در سطح میانی اشخاصی قرار دارند که رهبری منازعات طولانی مدت را به عهده دارند؛ اما موقعیت این رهبران به گونه ای است که لزوماً در ساختار قدرت رسمی حکومت یا جنبش های عمدۀ اپوزیسیون نمی گنجند و در اختیار آن ها نیستند. خطوط رهبری سطح میانی را می توان به شیوه های مختلف ترسیم کرد، یک رویکرد آن است که بر افراد تمرکز گردد. در این شیوه، رهبران سطح میانی، افرادی هستند که دارای احترام فردی زیادی می باشند یا رهبران، موقعیت های رسمی چون بخش های آموزشی، تجارت، زراعت یا صحت را به عهده دارند. رویکردوم، این است که نهادها و شبکههای اولیۀ گروه ها را مورد توجه قرار دهیم که ممکن است در شرایط معینی وجود داشته باشند؛ مانند شبکههای (رسمی و غیررسمی) مذهبی، نهادهای آکادمیک یا سازمان هایی که خدمات انسانی ارائه می کنند. همانگونه که سطوح جنگ، منازعه و خشونت متفاوت هستند، ارائه راه حل ها برای رفع آن چالش ها می تواند متفاوت باشند، بنابراین، جهت استقرارصلح با گروه طالبان، طیف ها و نهادهای متخلف در سطوح مختلف می تواند نقش مثبت و ایجابی داشته باشد، زیرا نهاد آکادمیک و اساتید دانشگاهها، در تحلیل و ارزیابی ابعاد مخلتف رفتارهای خشونت آمیز و ارزشهای تحقق صلح، تأمین امنیت و انسانی زیستن را به مثابۀ فرهنگ زیستی تبدیل کرده و به صورت قطع بنیانهای تحقق صلح را در جامعه در قالب آموزش و برگزاری کنفرانسها می تواند نهادینه کنند.
بازیگران کلیدی این سطح رهبری در استقرارصلح؛
اول. رهبران سطح میانی در موقعیت هایی قرار دارند که انتظار می رود، هم توسط رهبران سطح عالی شناخته شوند و هم آنان را بشناسند. همچنین، این رهبران، با پیروان رهبران عالی که مدعی نمایندگی از آنان هستند، ارتباطات مهم و گستره ای دارند؛ به عبارت دیگر، رهبران سطح میانی با هردو سطح عالی و سطح عادی ارتباط دارند. دوم. موقعیت رهبران سطح میانی، مبتنی بر قدرت سیاسی و نظامی آنان نیست و این رهبران نیز لزوماً به دنبال کسب قدرت به این معنی نمیباشند. موقعیت و نفوذ آنان، مرهون روابط دوامدارشان؛ یعنی روابط حرفه ای، نهادی، رسمی، دوستانه و آشنایی میباشد. به همین دلیل، رهبران سطح میانی، به ندرت مورد توجه رسانه های ملی و بین المللی قرار دارند و در کار و موقعیتشان وابسته به آوازه و شهرتشان نمی باشند. سوم. بازیگران میانی معمولاً، روابط از قبل تعریف شده دارند که در هنگام منازعه، این روابط دگرگون میشوند.(لیدراک،1396، 59)
سطح سوم رهبری
گفتار سوم: سطح مردم عادی در گفتوگوهای صلح؛
سطح عادی رهبری نشان دهندۀ تودها؛ یعنی قاعدۀ جامعه است. مشخصۀ زندگی در این سطح، به خصوص در شرایط جنگ و منازعات طولانی مدت، اندیشۀ زنده ماندن است. در بدترین سناریو، دغدغۀ اصلی مردم در این سطح، یافتن غذا، آب، پناه گاه و امنیت می باشد. قبل از آن که به رویکردهای استقرار در هر یک از این سطوح بپردازیم، تذکر دو نکتۀ کلی راجع به جایگاه افراد عادی ضروری است: اول. در حالی که بسیاری از شرایط اساسی چون عدم امنیت اجتماعی و اقتصادی، تبعیض سیاسی و فرهنگی و نقض حقوق بشر که باعث منازعه می گردند، در سطح عادی تجربه می شوند، خطوط هویت گروهی در هرم منازعات معاصر، بیش تر به صورت عمودی ترسیم می گردند تا افقی. به لحاظ توصیفی، امروزه در بسیاری از منازعات مسلحانه، هویت در پیرامون قومیت، نژاد، مذهب یا جغرافیای منطقهای شکل می گیرد تا طبقۀ اجتماعی و به گونه ای به اختلافاتگروهیدامن می زند که در هرم منازعات، به جای آن که سطحی را در مقابل یک سطح دیگر قرار دهد، منازعات در کل هرم توزیع می گردند. دوم. در شرایط منازعه، دو نوع ارتباط مهم و نا متناسب وجود دارد. از یک طرف، یک موقعیت عالی درهرم وجود دارد که به یک شخص فرصت می دهد به معلومات دسترسی داشته و ظرفیت و توان تصمیم گیریخود، بر همگان تأثیر بگذارد؛ اما در عینحال، به این معنی نیز می باشد که فرد مزبور خودش، تحت تأثیر پیامدهای تصمیمات روزمرۀ خود قرار ندارد. از سوی دیگر، یک موقعیت پایین به این معنی است که فرد دارندۀ این موقعیت، به احتمال زیاد به صورت مستقیم در معرض پیامدهای تصمیم گیری ها قرار خواهدگرفت و با معلومات اندکی که دارد، توانایی آن را نخواهد داشتکه در تصمیم گیریها شریک شود. این دو نوع رابطۀ نامناسب، مشکل اصلی طرح و تطبیق پروسۀ صلح را تشکیل میدهدکه اینک باید توجه خودرا به آن معطوفسازیم.(لیدراک،1396، 60).
جمع بندی و نتیجه گیری
نخست، هردو رویکرد، دلالت بر این دارد که ارائه یک چارچوب منسجم و جامع تحلیلی صرفاً در حد نظریه پردازی نییست، بلکه برای برآورده شدن نیازهای استقرارصلح یک ضرورت عملی می باشد. راه اندازی یک پروسۀ صلح در جوامعی که دچار اختلافات شدید و منازعات مسلحانه داخلی هستند، مستلزم ارائه یک چارچوب عملیاتی است که مشروعیت، منحصربه فرد بودن و پیوند متقابل نیازها و منابع سطوح عادی، متوسط و عالی جامعه را همزمان در نظر بگیرد. همین امر، راجع به حل مسائل خاص و نگرانی های وسیع تریک منازعه صادق است. به طورخاص، یک رویکرد منسجم و جامع، عملاً نیازهای مربوط به شناسای، شمولیت و هماهنگی فعالیتهای سطوح مختلف را برآورده میسازد. ثانیاً در هریک از ایندو رو رویکردنظری، سطحیکه بیشترین استعداد را برای ایجاد یک زیرساختار برای دوام پروسۀ استقرارصلح در طولانی مدت دارد، یک سطحی میانی است. ماهیت منازعات طولانی مدت معاصر داخلی بهگونهای است که نشان می دهد، رویکردها و نظریههای استقرارصلح باید نظریات میانی باشد. اگرچه این رویکردها برای معلومات به تجزیه و تحلیلهای عمیقترمتکی می باشند؛ اما برای حل مسائل فوریکاربردعملی دارند، قادر به تأمین منابع بشری ارزشمند میباشند و میتوانند از فرهنگ، نهادها و شبکههای غیررسمی که در سراسر منازعه وجود دارند، بیشترین بهره برده و سطوح مختلف فعالیت های صلح را با جمعیت در معرض منازعه مرتبط سازند. با توجه به ساخت چارچوب مفهمومی استقرارصلح در جوامع دچار منازعات طولانی مدت داخلی و عدم هماهنگی و انسجام نیروهای مختلف سیاسی، تحقق صلح ایجاب می کند که الزاماً نظریات استقرارصلح را باید از حوزه نظریه پردازی به حوزه عملیاتی در بیاورد و گروههای درگیر منازعات را باید در میز مذاکرات صلح دورهم قرارداده و نشستها و گفتگوهای عملیاتی پروسۀ استقرارصلح را سرانجام و فرجام منازعات را تبدیل به دیالکتیک تحقق صلح نموده است. بنابراین، هیأت مذاکره کنندۀ دولت جمهوری اسلامی افغانستان در نشستها و گفتگوهای صلح بین الافغانی با گروه طالبان در دوحه قطر برای اولین بار دو هیأت مذاکره کننده به صورت مستقیم در میز مذاکره قرار گرفته اند، تا جنگ، منازعه و خشونت های بیش از بیست سال با گروه تروریستی طالبان را نقطه پایان گذاشته و استقرارصلح و زندگی آرام و زیست مسالمت آمیز در جامعۀ افغانی را برای دولت و مردم افغانستان به ارمغان آورد، تا همۀ شهروندان ساکنان این سرزمین و تجربۀ تدوام بحران های مزمن را از جامعۀ تیره بختی خویش کنارگذاشته و تحقق مصالحه ملی را به مثابۀ فرهنگ همدیگر پذیری به رسمیت شناخته و طعم صلح و امنیت را در زندگی فردی و حیات سیاسی خویش تجربه نمایند. اما آنچه که مسلم و آشکار است این است که: استقرارصلح و آشتی ملی برای ختم جنگ، منازعه و رفتارهای خشونت آمیز در منظومۀ فکری گروه طالبان نه معنای دارد و نه به مقوله ها و مؤلفه های استقرارصلح در افغانستان می اندیشند و فکر می کنند، زیرا گروه تروریستی طالبان و حامیان اصلی آن ماهیت و موجودیت طالبان را در جنگ، منازعه و خشونت های غیرقابل توصیف تحلیل و تفسیر می کنند، به عبارت دیگر، طالبان اگر مانند سایر سیاستمداران و شهروندان این سرزمین زیست و زندگی کنند دیگر گروه تروریستی و ضد انسانی طالبان در کار نیست و این امرمهم را هم گروه طالبان و حامیان آن به نیکی میداند، سرانجام و فرجام استقرارصلح در افغانستان با گروه طالبان سراب بیش نخواهد بود. تازمانیکه زمینهها، بسترها، پیشنیازها و پیششرط های استقرارصلح پایدار در ذهن و ضمیر گروه تروریستی طالبان به وجود نیایند و حداقلهای از ارادۀ تحقق صلح و ختم جنگ و خشونت ایجاد نشود، استقرارصلح در جامعه افغانی با گروه طالبان، حداقل به لحاظ عقلی و منقطی یک امر ممتنع و جزء محالات فلسفی است.
اولین و نخستین شرط اساسی و بنیادین برای دست یابی به استقرارصلح، کاهش خشونت ها، آتش بس سرتاسری، متوفقکردنکلیه حملات مرگبارتروریستی و رفتارهای ضد انسانی میباشندکه طالبان، باید به هرقیمت که شده ند کنار بگذارند، این درحالی است که گروه طالبان و هیأت مذاکره کنندۀ دولت جمهوری اسلامی افغانستان با حضور جامعۀ جهانی، کشورهای منطقهای و سازمان های بین المللی در دوحه قطر، نشستها و گفتگوهای مذاکرات صلح بین الافغانی خویش را شروع کرده است و گروه تروریستی طالبان هنوز حاضر نشده است که با هیأت دولت افغانستان به صورت مستقیم در میز مذاکره نشسته و منازعات و اختلافات خویش را از طریق گفتگوها و زبان مصالحه حل و فصل کنند، همزمانی جنگ و صلح حداقل این امر را نشان میدهدکه گروه تروریستی طالبان ارادۀ برای استقرارصلح در جامعۀ افغانی را ندارد و بر طبل توهم امارت اسلامی می کوبند و این امر خود به خود تحقق صلح را به بن بست و امتناع رسانیده است.

دیدگاه شما