صاحب امتیاز: محمد رضا هویدا

مدیر مسوول: محمد هدایت

سر دبیر: حفیظ الله زکی

شنبه ۳ عقرب ۱۳۹۹

دانلود صفحات امروز روزنامه: 1 2 3 4 5 6 7 8

چارچوب مفهومی استقرارصلح پایدار در افغانستان (قسمت دوم وپایانی)

-

چارچوب مفهومی  استقرارصلح پایدار در افغانستان (قسمت دوم وپایانی)

برهمگان واضح و مبرهن است که سالهای متمادی جنگ، منازعه و خشونت و ویرانی و کشمکشهای داخلی در کشور عزیر ما پایه ها و بنیادهای فرهنگ استقرارصلح پایدار، مصالحه ملی و آشتی و همدیگرپذیری را در سراسر کشور متزلزل ساخته و نسل جوان کشور تنها روشهای خشونت آمیز را از نسلهای گذشته به میراث برده اند. برای دستیابی به استقرارصلح پایدار و نقطه پایان گذاشتن به همه جنگها، منازعات و رفتارهای خشونت بار در جامعه افغانی، فرهنگ ایجاد صلح خواهی و مصالحه ملی به عنوان نیاز فوری و حیاتی در جامعه نهادینه شود و اصل انسای این است که تا همه ذهنیتهای مریض و زیاده خواه و انحصار طلبی که در هر دو طرف درگیر منازعه مخصوصاً گروه طالبان وجود دارند به هر شکل ممکن باید تغییر کنند. در نشستها و گفتگوهای مذاکرات صلح بین الافغانی با گروه طالبان در دو حه قطر، علیرغم خوش بینیها و امیدها و اما طالبان ماهیت و جوهرۀ اصلی و آنچه را که در ذهن و ضمیرخویش پرورش داده بود نتوانست کتمان کند و آن را به زبان آورد و این مطلب نشان داد، که طالبان اساساً حاضر به مذاکره و گفتگوی مستقیم در میز مصالحه و برای تحقق صلح با هیأت دولت جمهوری اسلامی افغانستان نیستند و داعیه تمامیتخواهی و دامن زدن به مسائل مذهبی و قومی و به رسمیت نشناختن مذهب رسمی جعفری که در قانو اساسی کشور است را با تمام بی شرمی و بدون در نظر داشت مصالح ملی کشور اظهار داشت. سازمان ملل متحد به عنوان حافظ منافع صلح پایدار در تمام کشورهای جهان، جامعه جهانی و کشورهای ناظر باید اهمیت این مسأله مهم فوری و حیاتی را درک کند و به مثابۀ یک خطر و تهدید صلح پایدار در جهان و مخصوصاً در کشور و مردم افغانستان توجه جدی نمایند و با ارادۀ قوی از پروسۀ تحقق صلح حمایت قاطع کرده و با حفط و در نظرگرفتن همه دستآوردهای نظام سیاسی نوین و مردم افغانستان، حقوق اقلیتها، حقوق زنان، حقوق قربانیان جنگ، آزادی عقیده و بیان و برابری همه شهروندان را تأمین و تضمین نمایند. جامعه جهانی، سازمانهای بین المللی و کشورهایکه تمام تلاش خویش را در تکوین نظام سیاسی ابتناء به آرای مردم و ارزشهای انسانی و حقوق بشری در طول 19 سال در افغانستان به ارمغان آورده است، امروز در پروسۀ تحقق صلح پایدار با گروه طالبان نمی تواند، بیطرف بماند و باید به گروه تروریستی طالبان این مطلب را تفهیم نمایند که این ارزشها انحصار به جغرافیایی خاصی ندارد و متعلق به همه ملتها، دولتها و کشورهای جهان هستند، استقرارصلح در افغانستان یعنی تحقق صلح در منطقه و جهان است، به همان پیمانه جنگ، منازعه و خشونت در افغانستان، می تواند تهدید و خطر بالقوه و بالفعل صلح پایدار در منطقه و جهان باشند.
گفتار یکم: رویکردهای مختلف به حل منازعه به مثابۀ صلح سازی در افغانستان؛
این رویکرد معمولاً در سطح ملی و برای حل منازعات کلان سیاسی، فرهنگی و اقتصادی کاربرد دارد. در چارچوب این رویکرد تصمیمات در بالا گرفته می شود و بر اساس بخش نامه و قوانین در پایین تطبیق می گردد. به منظور حل اساسی مسائل اغلب کمیسیون حقیقت یاب تشکیل می شود؛ چنان که درکشور ما پس از انتخابات جنجالی سال 1393 ریاست جمهوری کمیسیون ویژه ای رسدگی به تخلفات و ایجاد اصلاحات در نظام انتخاباتی بر اساس فرمان ریاست جمهوری تأسیس گردید. عذرخواهی عمومی توسط عوامل خشونت ها و خسارات یکی دیگر از مواردی است که معمولاً در این چارچوب صورت می گیرد. در مواردی نیز به منظور جبران خسارت های وارده به قربانیان، کمیته ای ملی جبران خسارت تشکیل می شود. هم چنین اصلاحات در سطح ملی در حوزه های اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، قوانین نظام وظیفه و جز آن ممکن است تعقیب شود. چنین ابتکاراتی زمانی می تواند جایگاه خود را پیدا کند که یک سیستم پذیرفته شده و نسبتاً مشروع از حکومت داری در سطح ملی وجود داشته باشد و یا برخی از اقدامات در ابتدا برای کسب مقبولیت و مشروعیت، خود نظام سیاسی متصدی انجام این امور شود. فرایند مصالحه ملی با این رویکرد در اکثر موارد طولانی و با شفافیت کم تری همراه است؛ زیرا مدیریت مصالحه ملی به دست گروه خاصی دارای قدرت و نقوذ است و زمینه ای کم تری برای توده ها و اقشار آسیب پذیر برای نظارت و یا ایفای نقش در روند تحقق استقراصلح پایدار و فرایند مصالحه ملی فراهم گردد. بنابراین، در رویکرد از پایین به بالا اغلب مصالحه و آشتی در سطوح محلی، خانودگی و بین اشخاص صورت می گیرد. چنین ابتکاراتی می تواند خارج از سیستم ملی و دستگاه های رسمی عدلی و قضایی و حتی در غیاب یک حکومت مشروع ملی صورت بگیرد. فرایند مصالحه با این رویکرد از سرعت بالا و ضمانت اجرایی سنتی و محلی خوبی برخوردار است؛ زیرا مراحل پیچیده ای در نظر گرفته نمی شود و تصمیمات در جمع های محدود و به سرعت اتخاذ می گردد. در کشور ما در بسیاری موارد آشتی و مصالحه با این رویکرد صورت می گیرد و برای جبران خسارات و آسیب های وارده به قربانی و تشفّی خاطرشان هم در سنتهای ملی و هم در آموزه های مذهبی ما راهکارهای خوبی دارد.(جمعی از نویسندگان،1396، 215). صلح پایدار زمانی می تواند در پی یک مصالحه ملی شکل بگیرد که در جریان مصالحه عدالت نیز قربانی نگردد. مصالحه و ستقرارصلح پایدار به عنوان یک پروسه می تواند همساز با فرایند عدالت خواهی باشد. به این معنا که در چارچوب مصالحه خشونتهایگذشته محکوم و ارتکابکنندگان خشونت و جنایت تاوان رفتارشان را پرداخت کنند و نسبت به جبران خسارت های مادی و معنوی و التیام روان زخم قربانیان اقدامات لازم صورت بگیرد. هم چنین با تصویب قوانین جامع نسبت به تکرار چنین حوادث در آینده هشدار و مجازات متناسب پیش بینی شود. عدالت مورد نظر می تواند در چارچوب اصولی حقوق بشری جهان شمول، رفتارهای دموکراتیک و هنجارهای پذیرفته شده بین المللی باشد. از این رو مصالحه نه تنها پروسهای عدالت خواهی نیز  عمل کند. بنابراین، این ذهنیت نادرست است که مصالحه به معنای نفی عدالت و قربانی دادخواهی است. هرچند در چارچوب مصالحه نمی توان انتظار داشت که عدالت صد در صد تأمین و تطبیق شود ولی نفی مطلق عدالت و دادخواهی نیز متصور نیست. متأسفانه در کشور ما انتظار این گونه خلق شده است که استقرارصلح و مصالحه ملی به معنای قربانی کردن عدالت و عدم توجه به دردهای قربانیان است. از این رو در مورد تعامل با کسانی که در جنگ های داخلی دههای 1990 نقش داشته اند یک چنین برداشتی وجود دارد که میتواند عواقب سوء برای ثبات کشور داشته باشد.
گفتار دوم: تحلیل مبانی رویکردهای استقرارصلح پایدار در افغانستان؛
رویکردهای استقرارصلح
سطح نخست: رویکرد استقرارصلح از بالا؛
به صورت کلی، خصوصیات و رویکردهای مختلف استقرارصلح این گونه تحلیل می شود، در سطح بالا چیزی را مشاهده می کنیم که استقرارصلح از بالا به پایین می نامیم. این رویکرد دارای خصوصیات ذیل قابل تحلیل است: یکم. کسانی که در تحقق صلح، سهم می گیرند و اغلب، واسطه یا میانجی تلقی می شوند، چهره های مشهوری هستند که خود، دارای تجارب و سوابق سیاسی می باشند. این افراد، معمولاً از حمایت حکومت یا سازمان های بین المللی، مانند سازمان ملل متحد که در منازعات داخلی درگیر نمی باشند، برخوردار نیستند. دوم. هدف، دستیابی به راه حل از طریق مذاکره بین رهبران اصلی در سطح عالی است، این صلح آوران، معمولاٌ به عنوان جانب ثالث عمل می کنند و بین طرف های اصلی در رفت و امد هستند. آنچه اتفاق می افتد، راه افتادن یک پروسۀ مذاکره در سطح عالی است که در آن، رهبران عالی رتبه مشخص شده و بر میز مذاکره فراخوانده می شوند. سوم. رویکرد و استقرارصلح در این سطح، بر دستیابی به آتش بس و توقف خصومت ها درگام نخستکه منتهی به برداشتن گام های بعدی گردد و زمینه های مذاکرات وسیعتر و اساسیتر را فراهمکرده و سر انجام به ایجاد مکانیزم هایی ختم شود که انتقال قدرت سیاسی و رسیدن به صلح را تحقق بخشد، تأکید دارد.(لیدراک،1396، 62)
سطح دوم: رویکردهایی با سطح میانی
سطح میانی چیزی است که ممکن است، رویکرد «میانی به سمت بالا یا پایین» به صلح نامیده شود.
این رویکرد، مبتنی بر این مفهوم است که در سطح میانی عده ای از رهبرانی قرار دارند که در منازعه جایگاه خاصی داشته و در صورتی که به درستی انسجام یابند، می توانند زیر ساختارهایی را ایجاد کنند که برای تحقق و دوام صلح اهمیت اساسی دارند. کریستوفرمیشل این رویکرد را اینگونه خلاصه می کند: این رویکرد، شامل نشست های طولانی نمایندگان طرف های منازعه در منازعات طولانی مدت، ریشه دار و خشونت آمیز به صورت غیررسمی و اغلب آکادمیک می شود. چنین شرایطی، به طرف های درگیر، این را فرصت را فراهم می سازد که منازعاتشان را به عنوان مسائل مشترک و نیز ارائه بدیل هایی برای اجبار مستمر مورد تجزیه و تحلیل قرار دهند و هم چنین، راه حل های قابل قبول برای همگان و با دوام را جستوجوکنند. رویکرد حل مسأله، ویژگی های مهم و معینی دارد که از خصوصیات استقرارصلح در سطح میانی به شمار می رود.(لیدراک،1396، 64)
سطح سوم: رویکردهای سطح عادی
رویکردهای سطح عادی، با چالش های مختلفی نسبت به رویکردهای سطح میانی و عالی مواجه می باشند. یکم. در این سطح تعداد زیادی از مردم قراردارند، در بهترین حالت، استراتیژی ها باید به گونه ای تطبیق شوند که شامل رهبران محلی و بومی گردند؛ اما اغلب، این استراتیژی ها به جای داشتن برنامه های گسترده برای دسترسی به توده ها، به نقاط تماس با آن ها اکتفا می کنند. دوم. بسیاری از مردم در این سطح، تنها به ادامۀ حیاتشان می اندیشند و برای دستیابی به نیازهای اولیه ای چون غذا، سرپناه و امنیت، تلاش بی وفقه انجام می دهند. هم چنان، منازعات حل ناشدۀ انسانی رنج اصلی این مردم را تشکیل می دهند و تلاش های استقرارصلح و حل منازعات، برایشان آرزوی های دست نایافتنی و لوکس به نظر می رسد. می توان عملاً استدلال کرد که تمام موارد اخیر دستیابی به صلح، مانند صلح السالوادور، اتیوپی و هم چنان موارد قدیمی تری چون مورد فیلیپین، همه در اثر فشارهایی بوده است که از قاعدۀ جامعه وارد می شده اند.
یک نمونۀ عینی رویکرد پایین به بالا برای استقرارصلح، به وضوح مورد سومالی است.(لیدراک،1396، 69).
برای برقراری صلح و تأمین امنیت، بیش از آن که سطح اول یا همان سطح عالی رهبری نگرانی و دغدغه داشته باشند، شهروندان و مردم عادی، بیشترین نگرانی را دارد، زیرا دلیل آن هم مشخص و روشن است، بنابراین، درجنگ، منازعه و خشونت تنها طیف آسیب پذیر، لایههای پایین جامعه یعنی افراد عادی هستند، به صورت طبیعی بیشترین تلاش را در جهت تحقق صلح، سطح عادی جامعه انجام می دهند، زیرا حیات آن ها هر لحظه در معرض تهدید و نابودی قراردارند.
جمع بندی و نتیجه گیری
در این نوشتار، مفاهیم کلیدی و ساختاری چارچوب کلی استقرارصلح با تأکید برنظریۀ جان پال لیدارک برای ختم و پایان جنگ، منازعه و خشونت در جامعۀ افغانی مورد تحلیل و ارزیابی قرار گرفتند و پیشنهاد شد که باید از دو نوع دیدگاه اساسی مختلف استفاده شود. یکی از این دو مجموعه دیدگاه، برای سطوح مختلف، بازیگران صلح در جامعۀ درگیر منارعه و انواع منابع و فعالیت های لازم در هرسطح به کار می رود و مجموعۀ دیگر، هم برای مسائل فوری و هم برای نگرانی های وسیع تر سیستمی کاربرد دارد. این رویکردهای نظری، خصوصیات مشترک مهمی دارند. گفتوگوهای نزدیگ به دو دهه صلح افغانستان با گروه طالبان و در اخیر دیدارهای دو جانبه و چند جانبۀ زلمی خلیلزاد با گروههای طالبان و حامیان طالبان در سطوح مختلف و نشست های مکرر این سلطان سیّارصلح در مکان ها و زمان های متفاوت از یک سو، از سوی دیگر، ملاقات و دیدارهای با مقامات رهبری حکومت و جریان های سیاسی موافق و مخالف حکومت افغانستان، در سطوح مختلف و ارائه گزارشهای از پیش رفت مذاکره با طالبان، تا حدودی با نظریۀ استقرارصلح جان پال لیدراک همخوانی دارد و اما این که منتج به استنتاج نتیجه صلح در جامعۀ افغانی می شود یا نه بحث دیگری است. بنابراین، نخست، هردو رویکرد، دلالت بر این دارد که ارائه یک چارچوب منسجم و جامع تحلیلی صرفاً در حد نظریه پردازی نیست، بلکه برای برآورده شدن نیازهای استقرارصلح یک ضورت عملی می باشد. راه اندازی یک پروسۀ صلح در جوامعی که دچار اختلاف شدید منازعات مسلحانۀ داخلی هستند، مستلزم ارائه یک چارچوب عملیاتی است که مشروعیت، منحصر به فرد بودن و پیوند متقابل نیازها و منابع سطوح عادی، متوسط و عالی جامعه را همزمان در نظر بگیرد. ثانیاً در هر یک از این دو رویکرد نظری، سطحی که بیش ترین استعداد را برای ایجاد یک زیر ساختار برای دوام پروسۀ استقرارصلح در طولانی مدت دارد، یک سطح میانی است. ماهیت منازعات طولانی مدت معاصر داخلی به گونه ای است که نشان می دهد، رویکردها و نظریه های استقرارصلح باید نظریات میانی باشند. اگرچه این رویکردها برای معلومات به تجزیه و تحلیل های عمیق تر متکی می باشند؛ اما برای حل مسائل فوری کاربرد عملی دارند، قادر به تأمین منابع بشری ارزشمند می باشند و می توانند از فرهنگ، نهادها و شبکه های غیررسمی که در سراسر منازعه وجود دارند، بیشترین بهره را برده و سطوح مختلف فعالیت های صلح را با جمعیت در معرض منازعه مرتبط سازند. ثالثاً اما مشکل اساسی و بنیادین چارچوب مفهومی استقرارصلح، ارائه شده از سوی لیدراک این است، که تطابق آن در رویکرد استقرارصلح زلمی خلیلزاد با طالبان، استقرارصلح به معنای قطع منازعه و صرفاً صلح از سر اضطرار و شتاب سیاسی می باشد و اما در مقابل، رویکرد رهبری حکومت و مردم افغانستان، استقرارصلح پایدار و دائمی است، در نتیجه تحقق صلح منجر به شکست خواهد شد. بنابراین، از منظر خلیلزاد، تأمین پیش نیازها و پیش شرطها و چارچوبهای نظری و عملی تحقق صلح مهم نیست و اما از منظر و دیدگاه حکومت و مردم افغانستان استقرارصلح در سطوح مختلف با در نظر داشت پیش نیازها و پیش شرطها برای تحقق صلح پایدار یک اصل اساسی می باشند و این دو رویکرد متضاد است و سرانجام و فرجام  استقرارصلح را به خطر می اندازد و نهایتاً این تدوام بحرانها و تیره بختیها را به صورت طبیعی، بر زندگی جمعی جامعۀ افغانی تحمیل می کنند.

دیدگاه شما